<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سرزمین سینما &#187; مصاحبه</title>
	<atom:link href="http://www.movieland.ir/topics/interviews/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.movieland.ir</link>
	<description>دنیای سینما، سرزمین سینما</description>
	<lastBuildDate>Tue, 04 Oct 2011 20:38:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>از لانه خرگوش تا سفیر سازمان ملل: گفتگویی با نیکول کیدمن</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/nicol-kidman</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/nicol-kidman#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Mar 2011 08:18:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عباس</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازیگران]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[top]]></category>
		<category><![CDATA[لانه خرگوش]]></category>
		<category><![CDATA[نیکول کیدمن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=2457</guid>
		<description><![CDATA[فیلمی که در مورد آن صحبت می کنیم لانه خرگوش یک درام کلاسیک درباره زن و شوهری است که فرزند خود را از دست داده اند این فیلم و داستانش برای همه شاید جذاب نباشد اما برای کیدمن چنان جاذبه‌ای&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فیلمی که در مورد آن صحبت می کنیم لانه خرگوش یک درام کلاسیک درباره زن و شوهری است که فرزند خود را از دست داده اند این فیلم و داستانش برای همه شاید جذاب نباشد اما برای کیدمن چنان جاذبه‌ای داشته که او سناریو فیلم را که در واقع یک تئاتر نیویورکی بود خریداری نمود و حقوقش را به نام خود ثبت کرد و آن را به فیلم تبدیل نمود.<br />
او برای سال جدید سه فیلم با موضوعات مختلف پیش رو دارد که نزدیکترین آن برای اکران “ عبور ممنوع “است که در آن نیکلاس کیج هم شرکت دارد و نیز فیلمی که در دست تهیه دارد که بازیگران جوانی در آن ایفای نقش می کنند مثل اندی مک دوویل به نام “Monte Carlo ”.</p>
<p><strong>ده فیلم جدید شمردم که گفته می شود شما مشغول به نقش آفرینی در آنها هستیدآیا شما برای سه سال کار مداوم آمادگی دارید؟</strong></p>
<p>طبیعتاً من به این کار علاقه دارم. حتی بعضی اوقات می گویند من در فیلمی بازی خواهم کرد در حالی که من اصلاً آن فیلمنامه را نخوانده‌ام و هیچ  اطلاعی هم از آن ندارم.</p>
<p><strong>هرچه نقش‌تان سخت‌تر جذابیت شما بیشتر. آیا این چنین است؟<br />
</strong><br />
شخصیتی را که می‌پسندم درک می کنم وبهتر بازی می کنم مسأله در واقع  پیچیده‌تر از این است. من الان نسبت به بعضی از نقش ها تصویر گنگی دارم. چه بسا موفق شوم آن را بازی کنم واین مقداری تفاوت می کند خب اینجا یک سری دیگر از فیلم‌ها را داریم که من نقش و شخصیت را می خوانم و تمام نقاط مبهم این شخصیت برای من واضح می شود و از ابتدا این شخصیت برای من روشن و واضح است. کلید همه چیز پیدا کردن راهی برای نفوذ به درون  شخصیت است نه ورود به احساسات و تنش‌های او. اینکه من درک کنم او چطور با مسائل رو  در رو می شود و چه راهی را انتخاب می کند.</p>
<p><strong> آیا این همان قضیه ای است که در “لانه خرگوش” رخ داد؟<br />
</strong><br />
دقیقاً. وقتی سناریو را خواندم قرار شد زندگی شخصیت را به عنوان مقدمه کار بخوانم. خواندم و سعی کردم او را در زندگی خود  متبلور سازم و خود را برای انجام آنچه در پیش رو داشتم آماده ساختم . خود را ناگهان کاملاً وابسته به   زندگی وی و ناراحتی های او یافتم.رک بگویم ؛گاهی سر فیلمبرداری از خواب بیدار می شدم و گریه می کردم وتمام بدنم می لرزید تا استخوان! قبلاً هم در خلال فیلمبرداری برای فیلم های قبلی مثل این شرایط برایم پیش آمده بود اما نه به این شدت و نه این مقدار پشت سر هم. یعنی سه یا چهار بار در مدت شش هفته این حالت را تجربه کردم اینجا فهمیدم که نقش در من تاثیر گذاشته و مرا اذیت می کند و فهمیدم آن قدر به شخصیت نزدیک شده ام که به در جه انطباق با او رسیده ام این از نظر شغلی من رتبه مورد نیاز برای یک نقش آفرینی زیبا و خوب است که باید قدر آن را بدانم.</p>
<p><strong>آیاحساسیت شما به نقش، شما را به ساخت فیلم وا می دارد و نتیجتاً تنها درخشش خودتان را در نظر نمی گیرید؟ آیا تا به حال آن نمایشی را که سناریوی فیلم از آن برداشته شده را دیده اید؟<br />
</strong><br />
نه چون من در نشویل زندگی می کنم و تئاتر در نیویورک به اجرا در می آید و نمی توانم به تماشای آن بروم اما یک نقد که نیویورک تایمز بر آن نوشته بود خواندم. از آن نقد بسیار تعجب کردم. آز آن زمان قضیه رابروز ندادم و با خود گفتم &#8220;این پروژه بعدی من است. این نمایشنامه را در فیلمی بازی خواهم کرد.&#8221;با شریک کاری ام در یکی از شرکت های فیلم سازی تماس گرفتم و از او خواستم به نیویورک برود و تئاتر را ببیند و او این کار را کرد و از نمایش خوشش آمد و ابراز تمایل کرد. خوشبختانه حق تالیفش را هنوز نفروخته بودند. معمولاً  اسکات رودین هیچ چیز نمی خرد (خنده).</p>
<p><strong>زندگی هنری سینمایی‌تان را از زمان درخشیدن به عنوان یک سوپر استار چگونه گذراندید؟<br />
</strong><br />
معتقدم یک مرحله طولانی همراه با موفقیت ها و اشتباهات بود. گاهی زمان طولانی می گذشت و از موفقیت خبری نمی شد اما من به شیوه خودم بازمی گشتم و به دنبال یک چیز خوب و یک شخصیت زنانه پیشگام (پیش رو) بدون در نظر گرفتن ارتباطات آنها و عمق شخصیت‌شان. چرا که شناخت این شخصیت عمیق است چون عمق این شخصیت و هرچه ادراکات و احساسات که در اعماق آن است چیزی است که من در آن جایگذاری نکرده ام، تنها آنها را جستجو کردم تا بروز دهم. بله اشتباهات بارزی در این مرحله داشتم. اما موفقیت‌های بزرگی نیز داشتم یادم می آید که شخصی در ابتدای زندگی هنری‌ام به من گفت اگر می‌خواهی مدت زمان طولانی در این شغل باقی بمانی باید فراز و فرود بسیاری را برای خودت پیش بینی کنی و منتظر آن باشی.  این حقیقتی است که وقتی به دیروز نگاه می‌کنم حس می‌کنم که الان می خواهم بیشتر در زمینه تکمیل فیلم های خوب و گرانسنگ فعالیت کنم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/03/nicole-kidman4.jpg"><img class="size-full wp-image-2459 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="nicole-kidman4" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/03/nicole-kidman4.jpg" alt="" width="450" height="321" /></a></p>
<p><strong>به گمانم قبلاً یک فیلم هم به عنوان تولید کننده ساخته‌اید درست می گویم؟<br />
</strong><br />
بله نه سال قبل با همکارانم و شریکانم قرار ساخت فیلم را گذاشتیم در حالی که آنها با خانم کارگردان جین کامبیون مشغول کار بودند قبول کردند و &#8220;In the Cut &#8221; را که تنها تجربه من بود کار کردیم تا به الان که مشغول تولید این فیلم هستم. -چرا به کار تولید بازگشتید؟ چه چیزی را در این کار می جویید؟ معتقدم من کم‌کم به عرصه فیلم سازی وارد شدم بعد از اولین تجربه متوجه شدم که این کار را بر اساس یک تهور و بی باکی  در آن زمان انجام داده ام پروژه زیبایی بود و من در آن به عنوان بازیگر هیچ نقشی نداشتم. داستان قوی بود و کارگردان هم خانمی استرالیایی با یک خوش نامی در زمینه‌های فنی در  استرالیا و کل دنیا مطرح بود. من این را یک تجربه استثنایی تشخیص دادم که دوباره هم تکرار نمی‌شود. در خلال آن سالها باید بازیگر نظر شخصی  و ایده آلش را در یک پروژه به نمایش می گذاشت چه بسا این احساس به مثابه آبهای زیر زمینی در درون انسان در جریان بود تا به مانند آن آبها روزی از منفذی از زیر زمین به سطح زمین می‌جوشید و ظاهر می‌شد.اما اینجا مطلبی دیگر هم وجود داشت و آن بود که مرا به احتیاط دعوت می‌کرد. باید خوب دقت می کردم چرا که من هیچ موسسه و کمپانی فیلم سازی در اختیار نداشتم. موسسه ای که بتوان مانند کمپانی‌های بزرگ در تولید فیلم دخالت داشته باشد.</p>
<p><strong> آیا فیلمهایتان در دهه نود و بعد از آن مثل Dogville ،Birth، The Stepford Wives ،Bewitched را  دوست دارید؟ و آن شوقی را که وصف می کنید را در شما بوجود می آورد؟ </strong></p>
<p>هر فیلم شکل خاص خودش را دارد. طبعا بعضی از  فیلمها که نام بردید موفقیت خاصی نداشته. اما برای من بعضی مشوق شدند یا حالت های مختلفی را به وجود آوردند. تولید یک فیلم از عناصر مختلفی تشکیل می‌شود، که یک پروژه را شکل می‌دهد. برای من نیز مقصد فیلم مهم است. مثلا در فیلم &#8220;جادوگر&#8221; که ذکر کردید یک ترکیب بود از اجزا مختلف که هر جز باعث تمایل شدید به آن می شد. در هر مرحله از کار مسائلی هست که در آن وقت به چشم نمی‌آید بلکه بعد انسان متوجه آنها می‌شود و الان دیگر قضیه تفاوت می‌کند. اگر الان بعضی از این فیلم ها را پخش کنیم باید دقت بیشتری در موردشان به خرج دهیم.</p>
<p><strong> تو سفیر سازمان ملل بودی در امور خیریه و سفری به هایتی داشتی چه چیزی خلال این سفر به دست آوردی ؟ </strong></p>
<p>فجایعی که در هایتی در حال رخ دادن است بر کسی پوشیده  نیست اما دیدن از نزدیک و سفر به آنجا مسئله ای جداست که بسیار مهم است. من در آنجا با دخترانی که در اردوگاه‌ها زندگی  می‌کردند رو در رو شدم که قربانی تجاوز جنسی شده بودند و نتیجتاً در نوجوانی صاحب فرزند شده بودند. من خیلی متاسف شدم اما از جهتی خوشحال شدم نه اینکه فکر کنید منکر این فجایع هستم اما وقتی دیدم بنیادهای خیریه از این افراد و هر مصیبت دیده‌ای مانند اینها مخصوصاً قربانیانی که بواسطه اغراض سیاسی متضرر شده‌اند حمایت می کند خیلی خوشحال شدم.</p>
<p><strong> فیلم “لانه خرگوش”در مورد زوجی صحبت می کند که فرزند از دست داده اند آیا بین فاجعه ای که برای این دو رخ داد و فجایع ای که در هایتی شاهدش بودی رابطه ای هست؟ </strong></p>
<p>این یک سئوال جنجالی و پرحاشیه است. چون بله رابطه‌ای بالقوه وجود دارد چرا که فیلم تنها در مورد زوجی که فرزند از دست داده باشند نیست. بلکه در مورد زوج هایی است که فجایع و حوادث این چنینی را در زندگی درک می کنند. در شرایط گوناگون و متفاوت بله در مورد فیلم رخ داد تلخ فقدان فرزند بود اما این حوادث غیر قابل پیش بینی را می توان یک سمبل هم فرض کرد.</p>
<p><strong>یکی از فیلم هایی که بی صبرانه منتظر اکران آن هستم فیلمی است که ظاهراً شما آن را در دست تهیه دارید که در مورد خواننده معروف انگلیسی “داستی اسپرینگفیلد”است این پروژه را چطور شروع کردید؟</strong></p>
<p>چیزی که چند دقیقه قبل گفتم را فراموش کردی؟ گفتم که فیلم هایی هست که به من نسبت می دهند به عنوان تهیه کننده سازنده و… اما من هیچ اطلاعی از آنها ندارم. بله در مورد فیلمی که در باره داستی اسپرینگفیلد باشه من هم کنجکاو می شوم و مشتاق.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/nicol-kidman/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8220;من قبلا براي زن‌ها جذاب بود، اما ديگر نه&#8230;&#8221; اعتراف ِ جک نيکلسون</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/jack-nicholson</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/jack-nicholson#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Mar 2011 13:04:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[top]]></category>
		<category><![CDATA[جک نیکلسون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=2453</guid>
		<description><![CDATA[جک نيکلسون، بازيگر ۷۳ ساله‌ي برنده‌ي اسکار از همه چيز مي‌گويد؛ از مرگ گرفته تا مواد مخدر و دلشکستگي&#8230;جک نيکلسون در سويتي بزرگ در هتلي مشرف به پارک مرکزي نيويورک زندگي مي‌کند و آنجا از منظره‌ي بيرون لذت مي‌برد. در&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جک نيکلسون، بازيگر ۷۳ ساله‌ي برنده‌ي اسکار از همه چيز مي‌گويد؛ از مرگ گرفته تا مواد مخدر و دلشکستگي&#8230;جک نيکلسون در سويتي بزرگ در هتلي مشرف به پارک مرکزي نيويورک زندگي مي‌کند و آنجا از منظره‌ي بيرون لذت مي‌برد. در شهري با سخت‌گيرانه‌ترين قوانين درباره‌ي سيگار کشيدن، اين دوازدهمين سيگاري است که او دود مي‌کند. او در سن ۷۳ سالگي، هنوز کسي است که هيچ وقعي به قوانين نمي‌نهد.</p>
<p>فضا آکنده از دود سيگار است و جک در فضايي مسحورکننده از دود گم شده است؛ مي‌گويد: يه چيز عجيب و غريب در من هست. من دوست ندارم چيزي رو بهم بگن؛ فوري ناخودآگاه شروع مي‌کنم به مقاومت کردن&#8230; دوست ندارم کسي يا چيزي حواسم را از خودم پرت کند.</p>
<p>و سپس به آرامي، بر صورتش، همان لبخند معروف جوکر نقش مي‌بندد. نيکلسون تمام خواسته‌هاي تو را از يک آدم نشسته در دود برآورده مي‌کند. او بوي چرم گران‌قيمت ِ روپوش صندلي ِ ماشين مي‌دهد و البته، نيکوتين. حرفهايش مرموزانه‌ است، معماهايي درهم. او در يک ساعتي که کنارش نشسته‌ام، اجازه‌ي يک مصاحبه‌ي ۳۰ دقيقه‌اي را به من مي‌دهد که در آن از مرگ گرفته تا مواد مخدر و دلشکستگي صحبت مي‌کند. او جذاب است، بامزه، بطور غريبي ارزشمند و از هر طرف که بنگري فردي اصيل.</p>
<p>او شروع مي‌کند به صحبت کردن درباره‌ي نگرش شخصي ِخودش از زندگي: من در واقع هنوز از درون، يک آدم ناآرام و وحشي هستم. اما دچار کهولت سن شده‌ام، ديگر نمي‌توانم مثل سابق در يک جمع دنبال زن‌ها باشم. اين تصميم خودم نبود، انگار ديگر سن من اجازه چنين کاري را نمي‌دهد. او ادامه مي‌دهد: اگر مردها صادق باشند، هرکاري که انجام مي‌دهند و هرجايي که مي‌روند صرفا جهت ديدن زنها است. در زندگي ِ من لحظاتي بوده که من به شدت براي زنها جذاب مي‌نموده‌ام، اما الان ديگر خودم اين حس را ندارم و همين بسيار ناراحتم مي‌کند.  اما همچنين معتقدم که تکامل من در گذر ايام قسمت اعظم‌اش به واسطه‌ي بالا رفتن رقم‌ ِ سن‌ام بوده و البته کمرنگ شدن ِ قدرتهاي دروني‌ام. اينها همه يک عمل تعاملي است؛ تو فقط بايد کاري کني که بهش عادت کني و باهاش کنار بيايي.</p>
<p>جک نيکلسون با آن چين‌هاي عميقي که بر جبين‌اش نقش بسته است و با جرعه جرعه نوشيدن آبي که مستخدم براي او آورده است، لرزه بر اندام درمانده‌‌اش مي‌اندازد. صورتش، با آن ابروهاي طاق مانندش، با برقي که در نگاهش هست و خنده‌اي هميشه مرموز که ناخودآگاه انسان را به ياد معروفترين‌ بازي‌هايش مي‌اندازد؛ بازي‌اش در نقش مک‌ مورفي در «ديوانه از قفس پريد»، جک ِديوانه در «درخشش»، جورج ِ مست در «ايزي رايدر» و گرت ِ زن‌ باز در «دوران مهرورزي».</p>
<p>مي‌گفت: اگر مردها صادق باشند، هرکاري که انجام مي‌دهند و هرجايي که مي‌روند صرفا جهت ديدن زنها است. در زندگي ِ من لحظاتي بوده که من به شدت براي زنها جذاب مي‌نموده‌ام، اما الان ديگر خودم اين حس را ندارم و همين بسيار ناراحتم مي‌کند. آخرين فيلم او، که يک فيلم رمانتيک کمدي به اسم «چطور مي‌داني» است، او را در کنار بازيگراني چون اون ويلسون، رنه وترسپن و پائول راد مي‌بينيم در نقش يک آدم سرمايه‌دار خودخواه که پسرش را بخاطر کاري که او خودش انجام داده است، به زندان مي‌اندازد.</p>
<p>بعضي‌ آدمها از تخريب ديگر بازيگرها و حضورشان، لذت مي‌برند اما جک اينطور نيست. مي‌گويد: من متنفرم از اين کار، نمي‌خوام مردم از من مثل مدوزا يا بناي يادبود لينکولن رفتار کنن. مردم از من تصوري در ذهن دارند واقعيت نيست. هنگام کار من يک بازيگر هستم مثل هر بازيگر ديگري، اغلب اوقات، سر هر بخشي که بازي مي‌کنم، من به بازيگرهاي ديگري که مي‌توانند اين نقش را بهتر بازي کنند فکر مي‌کنم. اون لحظه‌اي که بازي در يک نقش رو قبول مي‌کنم بسيار محتطاتانه عمل مي‌کنم؛ به اين فکر مي‌کنم که آيا از پس نقش بر ميام يا نه، سعي مي‌کنم بفهمم که سر صحنه چه کاري بايد بکنم و چه کاري نکنم.</p>
<p>«خيلي هيجاني مي‌شوم؛ هيجاني توام با ترس. نمي‌توانم سبک سنگين کنم. هميشه اين برايم پيش مي‌آيد و خودم رو به اين نقطه مي‌کشانم و سپس ميروم سر صحنه و کارگردان ميگويد «بچرخ» و يه چرخ که مي‌زنم تمام اين احساسات از تنم خارج ميشود و اينطور مي‌توانم به راحتي به کارم بپردازم و مطلقا به هيچ چيزي فکر نکنم؛ و اين حالت ادامه دارد تا لحظه‌اي که کارگردان داد مي‌زند &#8220;کات&#8221;.</p>
<p>با وجود اينکه جک بسيار به ندرت با رسانه‌ها مصاحبه مي‌کند، اما اين بار ما را پاي حرف‌اش مي‌نشاند و سفره‌ي دلش را باز مي‌کند. او مي‌گويد: بسيار مهم است. من از يک نسل بازيگري ِ کاملا متفاوت با سيستم فعلي هستم. حرفه‌ي من متکي به زرق و برق و آتشبازي‌ها نيست. چيزي که من درباره‌ي اين فيلمنامه ازش خوشم آمد همان سيستم اجرايي ِ خودم است. اين فيلم از اون فيلماي عجيب و غريب با کلي اسلحه‌بازي و کشت و کشتار و آدمهاي پرنده نيست. فيلمي است اقتباس از يک فيلمنامه‌ و بازيگري ِ خوب و قرار بر اين است که بيننده را تحت تاثير قرار دهد. از آن دست فيلم‌هايي که من دوست دارم بخشي از آن باشم. در اين روزگار مردم نياز به خنديدن دارند.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/03/jack-nicholson.jpg"><img class="size-full wp-image-2455 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="jack-nicholson" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/03/jack-nicholson.jpg" alt="" width="455" height="300" /></a><br />
در حين حرف زدن، جک، خودش را راحت روي کاناپه جا مي‌کند. در ابتدا از حرف زدن درباره‌ي جک نيکلسون، همان آدم زن‌ پرست، مست پاتيل و خوشگذران و&#8230; ابا مي‌کند و هميشه اينطور مي‌گويد که اينها تنها نقطه نظرات شما هستند و لزوما واقعيت ندارند.روزي که او از خانه‌اش واقع در لس‌آنجلس به مقصد نيويورک پرواز کرد، براي ديدن دوست قديمي‌اش کيث ريچاردزمستقيم به يک مجلس بزم شبانه رفت . من در حضور او آن جوک رابين ويليامز را برايش بازخواني کردم که گفته بود نيکلسون تنها مردي در دنيا است که ريچاردز همين که او را ديد، مي‌گويد: من ديگه بايد برم خونه، جک! جک مي‌خندد و مي‌گويد: خنده‌دار است چون به محض اينکه من اونجا رسيدم اون تازه رفته بود&#8230;اما برخلاف نظرها، هرچند که من سيرچشم هستم، هميشه مواظب حرکات و سکنات خودم هستم. بعضي وقتها بوده که در بين درختها بيدار شدم، يا  حتي آويزان از صخره، اما هيچوقت خودم رو گم نکردم.</p>
<p>کيث توانايي بيداري در هفت روز متوالي را دارد، من مي‌توانستم خودم رو تا دير وقت نگه دارم اما عاقبت خوابم مي‌برد. من هميشه به خود-مراقبتي اعتقاد داشتم، هميشه يک نظم و انضباطي در رفتار و کردار من بوده است. من در تمام طول عمرم هيچوقت يک دوربين رو منتظر نگذاشتم و در اين مدت تنها يک روز سر فيلمبرداري درخشش بود که نتونستم سر فيلمبرداري حاضر شوم.</p>
<p>چهره‌ي نيکلسون مثل ريچاردز، گذشته‌اش را به رخ نمي‌کشد. با آن موهاي سفيد و چند خطي بر پيشاني، حتي مي‌توان او را يک جوان تازه پا به سن گذاشته اسم نهاد. مي‌گويد: هيچوقت جراحي پلاستيک نداشته‌ام. نمي‌خوام قيافه‌م را در معرض قضاوت بگذارم اما اين روزها در هاليوود شما شاهد چيزهايي هستيد که ته دل شما را خالي مي‌کند. منظورم اين است که، در واقع نمي‌دانم که اينجا چه خبر است، اما من شخصا نمي‌خواهم مردم را بترسانم. من هيچوقت با جراحي پلاستيک آبم توي يک جوب نرفته است. اگر يکي بخواهد من را با سينه و لب‌هاي عمل شده خر کند، خب منم خوشحال ميشم که اينطوري خر بشم. من هيچ تعصبي روي اين کار ندارم اما درباره‌ي چين و چروک‌ها هيچ احساس بدي ندارم، حال چه در صورت خودم چه در زنان؛ آنها برايم جالب هستند. من سوي چشمانم را کمي از دست داده‌ام و به اين خاطر خيلي خوب نمي‌بينم اما بعضي وقتها به آيينه نگاه مي‌کنم و جواني ِ خودم را به ياد مي‌آورم.</p>
<p>نيکلسون زاده‌ي نيويورک است، او کودکي‌اش را در مدرسه‌ي کاتوليکي که مادربزرگش او را به آنجا برده بود، گذرانده است. مادربزرگي که جک تا سالها فکر مي‌کرد مادر واقعي‌اش است. بعدها اين تصور با تصور ديگري جايگزين شد، اينکه مادر واقعي ِ او نه مادربزرگش، بلکه خواهر بزرگترش است.«من کاملا در يک محيط زنانه بزرگ شده‌ام. مادربزرگم در يک آرايشگاه کار مي‌کرد و به همين خاطر من بيشتر اوقاتم را در آنجا مي‌گذراندم. او به من ياد داد  چطور با زنان رفتار کنم و من ياد گرفتم يا اينکه، زنان از چه چيزي خوششان مي‌آيد. بطور ديوانه‌واري با اخلاق و با ادب هستم و به همين خاطر من قدردانم اين شيوه‌ي بزرگ کردنم هستم.»</p>
<p>در مدرسه يک شورشي محسوب مي‌شد؛ او بعد از نقل مکان به هاليوود در ابتدا در شرکت MGM و در ساختمان انيميشن مشغول به کار شد، اما آرزوي جاه‌طلبانه‌ي او هميشه بازي کردن بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/jack-nicholson/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پورتمن و آرنوفسکی از قوی سیاه میگویند</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/black-swan-4</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/black-swan-4#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Feb 2011 07:48:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اسکار]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[top]]></category>
		<category><![CDATA[دارن آرنوفسکی]]></category>
		<category><![CDATA[ناتالی پورتمن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=2443</guid>
		<description><![CDATA[لطفا درباره‌ی مسیر ده ساله‌ی ساخت این فیلم تعریف کنید.
آرنوفسکی: من یکی از طرفداران ناتالی هستم از بعد از فیلم «حرفه‌ای» و به واسطه‌ی یک دوست قدیمی که به اتفاق مدیر برنامه‌های ناتالی هست توانستم یک دریچه‌ی ارتباط را&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>لطفا درباره‌ی مسیر ده ساله‌ی ساخت این فیلم تعریف کنید.</strong></p>
<p><strong>آرنوفسکی</strong>: من یکی از طرفداران ناتالی هستم از بعد از فیلم «حرفه‌ای» و به واسطه‌ی یک دوست قدیمی که به اتفاق مدیر برنامه‌های ناتالی هست توانستم یک دریچه‌ی ارتباط را با او باز کنم. ما در میدان تایمز و در عمارت هاوارد جانسون که امروزه مکانی برای نشان دادن سیر تحول آمریکا به سمت پیش رو است، با هم دیدار کردیم. قهوه‌ی بدی را مزه مزه کردیم و درباره‌ی ایده‌های ابتدایی‌ای که برای ساخت این فیلم در ذهن‌ام بود، صحبت کردیم. این ایده را مابین خودمان به مرور پرورش دادیم؛ البته ایده‌ی به غایت چالش‌برانگیزی بود چونکه ورود به دنیای باله یک انسان همه فن حریف می‌خواست. وقتی شما می‌خواهید ماجرایی را به تصویر بکشید، تمام درها به روی شما باز می‌شود و می‌توانید هر کاری را که مایل بودید انجام دهید و هرچیزی را که خواستید، در آن دنیا ببینید. اما دنیای باله در حقیقت آن جذابیت ِ کافی را برای ما نداشت که بخواهیم روی‌ آن سرمایه‌گذاری کنیم. به همین خاطر زمان زیادی را صرف گرد‌آوری اطلاعات کردیم و ناتالی همیشه به من می‌گفت که من سن‌ام داره میره بالا و نمی‌تونم دیگه نقش یک رقاص باله رو بازی کنم، بهتره که دست بجنبونی. و من هم همیشه می‌گفتم که «ناتالی، تو در بهترین شکل ممکن هستی، مطمئنم در نقش، خوب ظاهر خواهی شد». تا اینکه حدود یک سال پیش یا کمی بیشتر بالاخره توانستیم با هم یک فیلم‌نامه را تهیه کنیم. این بود کل ماجرای شکل‌گیری این داستان.</p>
<p><strong> ناتالی، این نقش یک نقش رویایی برای تو بود، می‌تونی بگی چرا؟</strong></p>
<p><strong>پورتمن</strong>: خب، از همان دوران بچگی من به رقص علاقه داشتم و به نوعی آن را برای خودم ایده‌آل می‌دانستم؛ همانطور که بسیاری از دختران جوان این کار را می‌کنند و با این هنر بسیار زیبا، بدون حرف زدن، سخن خود را بیان می‌کنند. من همیشه به بازی در فیلمی در رابطه با رقص، علاقه داشتم و وقتی دارن این ایده‌ی عالی را پیش رویم گذاشت که نه تنها به رقص مربوط می‌شد بلکه این کاراکتر بسیار کامل را در خود داشت &#8211; دو کاراکتر در یک تن واحد &#8211; این فرصت را مغتنم شمردم و بالخص با کارگردانی ِ دارن که من حاضرم هر کاری را برای او انجام دهم &#8211; کار فوق‌العاده‌ای بود.</p>
<p><strong> از «قوی سیاه» به عنوان یک همدم برای «کشتی‌گیر» یاد می‌کنند. می‌توان در فیلم شباهت‌هایی را مشاهده کرد. نظر شما درباره‌ی این فیلم در مقابل کشتی‌گیر چیست؟</strong></p>
<p><strong>آرنوفسکی</strong>: فکر نکنم تفاوت آنچنانی مابین این دو وجود داشته باشد. به نظر من مردم، مردم هستند و اگر احساساتشان واقعی و حقیقی باشند، با شما ارتباط برقرار می‌کنند. من همیشه این را پیش خودم می‌گویم که مهم نیست اگر شما یک کشتی‌گیر میانسال از کار افتاده در آخرین روزهای حرفه‌ات هستی یا اینکه یک دختر رقاص باله‌ی جاه‌طلب بیست و چند ساله؛ اگر آنها صادق باشند به آنچه که هستند و آن کرداری را که بروز می‌دهند، حقیقی باشد، بیننده به یقین با آنها رابطه برقرار می‌کند. این همیشه یک اصل در سینما بوده است و به همین خاطر است که ما با فیلمی درباره‌ی یک دختر هفت ساله در ایران و یا یک سوپرمن آمریکایی ارتباط برقرار می‌کنیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/02/bsi-2.jpg"><img class="size-full wp-image-2445 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="bsi (2)" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/02/bsi-2.jpg" alt="" width="450" height="270" /></a></p>
<p><strong> این فیلم درباره‌ی دگرگونی یک کاراکتر است و شما یک دگرگونی ِ کاملی را در فیلم نشان داده‌اید. خود شما چگونه و به چه شکل به مقوله‌ی دگوگونی نزدیک می‌شوید؟</strong></p>
<p><strong>پورتمن</strong>: این فیلم در واقع خودآزمایی ِ بسیار بزرگی برای من بود و من واقعا از حمایت‌های بسیار محبت‌آمیزی بهره‌مند بودم. اینطور بگویم که تمام معلم‌ها و مربی‌ها و البته رقصنده‌ها، و در درجه‌ی اول کارگردان به طرز رفتار و کردار من برای ساختن این کاراکتر کمک شایانی کردند. اما در ابتدا من با معلم باله &#8211; حدود یکسال قبل از شروع فیلمبرداری &#8211; آغاز به کار کردم. خانم مری هلن باورز که از تمرینات پایه‌ای با من شروع کرد و به مدت شش ماه هر روز دو ساعت با هم تمرین داشتیم. این تمرینات به نوعی من را تقویت و آماده کرد که بهنگام رقص آسیبی بهم نرسد و سپس این تمرینات دو ساعته به پنج ساعت در روز بعلاوه‌ی رفتن به کلاس شنا تبدیل شد. روزانه حدود یک مایل شنا می‌کردم و سپس سه ساعت باله در روز. و خلاصه این اواخر تمرینات به حدود ۸ ساعت در روز می‌رسید و همین تمرینات مداوم و منظم کمک بسیاری به سویه‌ی احساسی کاراکتر کرد چونکه به گونه‌ای شما احساس یک زندگی ِ رهبانی را می‌کنید که در این فیلم آن رهبانیت در شمایل یک رقصنده باله ظاهر شده است. نباید بنوشی، نباید با دوستانت بیرون بروی، نباید زیاد غذا بخوری، مداوم باید بدن‌ات را زیر فشار مضاعفی قرار بدهی تا بتوانی هرچه بهتر در قالب یک رقصنده باله بروی.</p>
<p><strong> میشه لطفا کمی درباره‌ی هنر رقص‌ و اینکه تجربه‌ی آن برای شما چگونه بود، توضیح دهید.</strong></p>
<p><strong>پورتمن</strong>: خب، هنر رقص برای هر کدام از کاراکترهای قوی سیاه و قوی سفید متفاوت بود. من یک مربی فوق‌العاده داشتم به نام جورجیا پارکینسون که متاسفانه دو هفته قبل از شروع فیلمبرداری از دنیا رفت. او یکی از رقصنده‌های برجسته‌ بود و مربی ِ قوی دریاچه برای Odile/Odette  بود. او بسیار در رقص به من کمک کرد از بازی با نوک انگشتان گرفته تا اینکه در حرکتهای مختلف به کجا می‌بایست نگاه کنم که تمامی ِ اینها از ملزومات رقص باله است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>همانطور که اشاره کردم، این فیلم درباره‌ی وسواس است. شما چطور توانستید با این مقوله به تعامل برسید و اینکه چگونه به عنوان یک بازیگر خود را از آن نقش جدا کردید؟ چه چیزی مشوق شما برای ادامه‌دارن و هرچه بیشتر فرو رفتن در نقش است؟<br />
<span style="font-weight: normal;"><br />
<strong>پورتمن</strong>: خب، اینکه چطور خودم رو از نقش بکشم بیرون، می‌توانم بگویم که به محض اینکه سکانسی را فیلمبرداری کردم فوری به خود «من» برمی‌گردم. همین که فیلمبرداری صحنه‌ای تمام شد بدون درنگ می‌خواهم دوباره به خودم بازگردم. من از آن دست آدمهایی نیستم که دوست داشته باشم در روح آن کاراکتر باقی بمانم، من مابین کاراکتر و خودم تفاوت قائل می‌شوم و به راحتی می‌توانم به خودم بازگردم. و پرسیدی که چه مشوقی برای کار دارم؟</span></strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>بله، چگونه به یک توازن دست می‌یابید و چگونه آن را حفظ می‌کنید؟</strong></p>
<p><strong>پورتمن</strong>: به نظرم، یکی از دلایلی که به گمانم من و دارن دارای یک نوع خاص ارتباط تلپاتی با هم هستیم این است که من اینطور فکر می‌کنم که او یک آدم منضبط و متمرکز بر روی کار است، من یک آدم کمال‌گرا نیستم اما این لزوما به معنی بی‌انضباطی و تمرکز نداشتن نیست. اینطور بگویم که من آدم حرف گوش کنی هستم و نه کمال‌گرا.</p>
<p><strong>آرنوفسکی</strong>: یک حرفه‌ای.</p>
<p><strong>پورتمن</strong>: به نظر من این مهم است که هرآنچه را که در چنته داری رو کنی و مهم نیست که با چه کسی کار می‌کنی مهم فرو رفتن هرچه‌ بیشتر در روح آن کاراکتر است و این ملزم به داشتن یک برنامه‌ی مهم و تمرکز روی آن است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/02/bsi-3.jpg"><img class="size-full wp-image-2446 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="bsi (3)" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2011/02/bsi-3.jpg" alt="" width="460" height="276" /></a></p>
<p><strong>دارن، شما به عنوان کارگردان آیا دوست دارید هر ژانری را تجربه کنید؟</strong></p>
<p><strong>آرنوفسکی</strong>: من زیاد به ژانر اهمیت نمی‌دم. این بهترین تجربه‌ی من در یک فیلم ژانری بود و تا کنون یا نمی‌دانستم و یا قادر به انجام یک فیلم خاص در یک ژانر خاص نبوده‌ام. به نظرم بیننده‌ها دیگر به این چیزها احتیاجی دارند؛ مثلا اینکه صرفا باید فیلم در یک ژانر خاص باشد. بیننده‌ها بسیار حرفه‌ای و سطح بالا هستند و تا زمانی که فیلم خسته‌کننده نباشد، سرگرم کننده و سهل‌الوصول است. این همان چیزی بود که من سعی داشتم آن را به عمل برسانم و از آنجایی که مردم به واسطه‌ی وجود ده‌ها جور رسانه‌ی مختلف بسیار تنوع‌طلب شده‌اند و ذائقه‌شان فرق کرده است، کار بسیار دشوار و سختی است. پس ما بر آن بودیم که فیلمی بسازیم که در عین جذاب بودن شما را به سمت فرجام ماجرا سوق بدهد و اگر خوشبختانه اینطور باشد شما درباره‌ی آن صحبت و دیگران را به دیدن این فیلم تشویق خواهید کرد.</p>
<p><strong>لطفا درباره‌ی قیاس این فیلم با فیلم‌های قبلی‌تان بگویید، اینکه به نظر می‌رسد شما به سبک سورئال نیز علاقه دارید، آیا واقعا همینطور است؟</strong></p>
<p><strong>آرنوفسکی</strong>: به نظرم این بستگی به این دارد داستانی که ما می‌خواهیم بیان کنیم در چه مورد است. چیزی که من در طول ساخت یکی از این فیلم‌ها فهمیدم این بود و البته نکته‌ای خنده‌دار چونکه من همیشه در طول کنفرانس‌های مطبوعاتی بعد از فیلم‌ها بخاطر سوال و جواب‌های رد و بدل شده تازه متوجه می‌شوم که قضیه از چه قرار است؛ اینکه مثلا نوع چرخش دوربین و زاویه‌ای که ما برای فیلم «کشتی‌ گیر» استفاده کردیم کاملا متفاومت از فیلم قوی سیاه بود و در حقیقت ریسک بزرگی محسوب می‌شد به اجرا در آوردن همان شیوه برای فیلمبرداری یک فیلم باله چونکه تابحال من چنین فیلم اندروایی ندیده بودم که اینچنین فیلمبرداری‌ای با دوربین روی دست اجرا شده باشد و دقیق مطمئن نیستم که آیا موثر بود یا نه. من همیشه نگران این بودم که اگر در یک صحنه‌ی واقعی ِ ترسناک همه از اینکه ناتالی به سمت دوربین بچرخد و داد بزند که «کمک» همه تعجب خواهند کرد یا نه. پس مطمئن نبودم که این گمان موثر خواهد بود یا نه اما بعد از مدتی گفتیم گور باباش! ما اینکار رو خواهیم کرد یا خواهد گرفت یا نه، چون قبلا کسی این کار رو انجام نداده است و حقیقتا من از حرکت دوربین لذت بردم. با داشتن یک نفر که دوربین را دست گرفته باشد من به راحتی می‌توانستم دوربین را در جهاتی بچرخانم که تصور چرخاندن آن در جهات دیگر غیرممکن به نظر برسد! نتیجه‌ی این کار این شد که یک سوم ابتدایی ِ فیلم حس کاملا متفاوتی را به بیننده بدهد چون با بیننده کاری می‌کرد که انگار در حال دیدن فیلمی هستند که تابحال در طول عمرشان چنین چیزی را تجربه نکرده بودند. حس بودن در یک مکان و زمان خاص و ناگهان رفتن به دنیایی دیگر با حسی متفاوت، یک حس فوری &#8211; در کل این همانند یک فیلم مستند است البته در قالب یک فیلم.</p>
<p>منبع: Moviesonline</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/black-swan-4/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پول هیچ‌وقت نمی‌خوابد: مصاحبه با مایکل داگلاس به مناسبت بازی در فیلم وال استریت</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/michael-douglas-2</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/michael-douglas-2#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Nov 2010 20:32:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازیگران]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[top]]></category>
		<category><![CDATA[الیور استون]]></category>
		<category><![CDATA[مایکل داگلاس]]></category>
		<category><![CDATA[وال استریت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=2399</guid>
		<description><![CDATA[مایکل داگلاس برای بازی در نقش گوردن گیکو در فیلم «وال استریت» برنده‌ی بهترین بازیگر نقش اول مرد در اسکار شد و دیدن دوباره‌ی او در همان نقش ِ قبلی می‌تواند بسیار جذاب باشد. او در فیلم اصلی نقش یک&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA">مایکل داگلاس برای بازی در نقش گوردن گیکو در فیلم «وال استریت» برنده‌ی بهترین بازیگر نقش اول مرد در اسکار شد و دیدن دوباره‌ی او در همان نقش ِ قبلی می‌تواند بسیار جذاب باشد. او در فیلم اصلی نقش یک مرد همه‌کاره در وال‌استریت را بازی می‌کرد و در این فیلم ما شاهد آزاد شدن او از زندان و سعی ِ او در دوباره سازی ِ زندگی‌اش هستیم. در مصاحبه‌ی زیر ما سوالاتی از او درباره‌ی کار با الیور استون پرسیدیم و اینکه گیکو درباره‌ي دنیای مدرن چه چیزی برای گفتن دارد&#8230;</p>
<p><strong>- وقتی شنیدی که قسمت ِ دوم وال‌ استریت قرار است ساخته شود، چه چیزی به ذهن شما خطور کرد؟</strong></p>
<p lang="FA">به نظرم ایده‌ی خوبی آمد. در اصل هنگامی که کمپانی فاکس علاقه‌اش را برای قسمت ِ دوم این فیلم نشان داد، فکر کردم که کاراکتر گیکو عضوی مهم و به نوعی ستون برای فیلم است اما ظاهرا قبل از اینکه گیکو مهم باشد،‌ مهم الیور استون بود که کل پروژه به امضای او روی برگه‌ی قرارداد به عنوان کارگردان برمی‌گشت. و در تصمیمی عجیب، او فیلم‌نامه‌ای را که خودش ننوشته بود را قبول کرد. البته شما در این نسخه‌ شاهد قسمت‌های زیادی از الیور هستید. دیدن اینکه این فیلم چطور از آب درآمده جالب است.</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>- برای شما باید جالب باشد که گیکو را بعد از گذشت ۲۰ سال دوباره بازی می‌کنید&#8230;</strong></p>
<p lang="FA">مردم به من می‌گویند که گیکو کسی بود که آنان را به سرمایه‌گذاری ِ مشتاق کرد و منم اینطور واکنش می‌دهم که :«اما من که نقش آدم بده رو داشتم!» بله، حس خوب و مثبتی است. شما را وا می‌دارد که به خودتان در ۲۲ سال پیش نگاهی بیاندازید؛ نه فقط به حرفه‌ی شخصی ِ شما &#8211; چون این فیلم در زندگی ِ من نقش بسیار مهمی را ایفا کرد؛ برای بازی نقش گیکو من اسکاری شدم و نگاه بسیاری را به خودم جذب کردم که بر روند بازیگری‌ام در سالهای بعد از آن بسیار تاثیر داشت. من قبل از بازی در آن فیلم بیشتر به عنوان یک تهیه‌کننده شناخته شده بودم.</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>- خاطرات شما از برنده شدن در اسکار چیست؟</strong></p>
<p lang="FA">خب البته که شب بزرگی برای من بود. و مخصوصا اینکه شما از نسل دوم هالیوود و سالیان سال زیر سایه‌ی پدرتان زندگی کرده باشید. و البته اینکه از دیگر بازیگران هم‌دوره‌ی خودت بتوانی به فردی شناخته‌شده با یک پرسونای مشخص تبدیل شوی بسیار مهم است. و به همین خاطر بود که آن اسکار نقش بسیار مهی در زندگی ِ من داشت.</p>
<p style="text-align: center;" lang="FA"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2010/11/michael-douglas-wall-street-premiere.jpg"><img class="size-full wp-image-2401 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="michael-douglas-wall-street-premiere" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2010/11/michael-douglas-wall-street-premiere.jpg" alt="" width="400" height="294" /></a></p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>- در این فیلم گیکو چه چیزی در چنته دارد؟</strong></p>
<p lang="FA">خب البته ما نزد الیور قسم خوردیم که چیزی را لو ندهیم. اما می‌توان این را گفت که افکار او اندکی تغییر کرده است. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که گیکو وقتی از زندان بیرون می‌اید، کتابی در دست دارد به اسم شناکردن در میان کوسه‌ها. قسمت اعظم این فیلم دوسال پیش اتفاق می‌افتد؛ گیکو درباره اینکه در آینده ممکن است چه اتفاقی رخ دهد بسیار بدبین است. در این فیلم بسیاری چیزها تغییر کرده است چون بیننده‌ها تصوری از او را دارند که در سال ۸۷ در سینماها نمایش داده شد. قطعا شما هم اگر جای او بودید و بعد از هشت سال که اجازه‌ی تجارت از شما سلب گردیده باشد، کمی تا اندکی بیشتر مال‌اندیش‌تر می‌شدید. مایل نیستم چیزهای بیشتری را لو بدهم چون در اینصورت مورد غضب الیور واقع می‌شوم!</p>
<p lang="FA">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>- آیا تغییری کرده است؟</strong></p>
<p lang="FA">این روزا کمی پیچیده‌تر شده است. به نظرم او با بودجه‌ای مشخص بر سر این کار آمده است و هدفش این است که سورپرایزهایی را در فیلم بگنجاند. اما به نظرم این فیلم می‌تواند واکنش خیلی خوبی در مواجه با وضعیت ِ اقتصادی ِ کنونی جهان داشته باشد.</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>- شما و الیور رابطه‌ی تنگاتنگی در فیلم اول با هم داشتید. آیا این شما را برای ساخت فیلم دوم نگران نکرد؟</strong></p>
<p lang="FA">نه، ابدا! من موقعیت‌ام بسیار تغییر یافته است. می‌توانم از بهره‌کشی ِ او بسیار بهتر استفاده کنم. الیور آدم بسیار با استعداد و سخت‌کوشی است و احترام بسیار زیادی برای بازیگرها دارد هرچند که بسیار سخت گیر است. به گمانم به این دلیل که او یک کهنه‌سرباز جنگ ویتنام است، دوست دارد همه را با خودش در یک کوپه جمع کند. دوست دارد همه به او اعتماد و در جنگ او را یاری کنند. سر فیلم اولی من بسیار ترسیده بودم! اما در این فیلم چون شرایط کار با او دستم آمده بود توانستم به خوبی با او کنار بیایم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/michael-douglas-2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هیچکس کامل نیست: گفتگویی منتشر نشده با تونی کرتیس</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/tony-curtis</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/tony-curtis#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Oct 2010 11:41:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازیگران]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[top]]></category>
		<category><![CDATA[تونی کورتیس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=2387</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه‌ای منتشر نشده با تونی کرتیس به سال ۱۹۹۲ که تونی در آن به زندگی، حرفه‌ای  و مرگش پرداخته است.
مصاحبه کننده: پیتر رابرتسون


آیا هنوز هم مثل سابق به بازیگری علاقه دارید؟
شما هیچوقت از بازیگری خسته نمی‌شوید؛ درست&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA">مصاحبه‌ای منتشر نشده با تونی کرتیس به سال ۱۹۹۲ که تونی در آن به زندگی، حرفه‌ای  و مرگش پرداخته است.</p>
<p lang="FA">مصاحبه کننده: پیتر رابرتسون</p>
<p lang="FA">
<p lang="FA">
<p lang="FA"><strong>آیا هنوز هم مثل سابق به بازیگری علاقه دارید؟</strong></p>
<p lang="FA">شما هیچوقت از بازیگری خسته نمی‌شوید؛ درست مثل کارکردن، غذا خوردن، نگاه کردن به یک زن زیبارو و یا خریدن ماشین می‌ماند که هیچوقت برای شما ملال‌آور نیست. هر روز خدا، زندگی شما را به سمت علاقه‌های جدیدی سوق می‌دهد و این علایق ِ جدید، تحفه‌ای است که از فیلم‌سازی نصیب شما می‌شود. تجربه، شما را به یک بازیگر کارکشته‌تر تبدیل نمی‌کند؛ بلکه تجربه نوع ِ بینش دیگری به شما برای ادامه‌ی زندگی می‌دهد.</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>شما بیشتر کمدی را ترجیح می‌دهید یا درام؟</strong></p>
<p lang="FA">برای من فرقی نمی‌کند. بعضی‌ فیلم‌ها باشتاب‌تر و بعضی کندتر؛ بعضی خنده‌دار هستند و بعضی نه. اما من دوست دارم به محیط‌های گوناگونی پا بگذارم و آنها را تجربه کنم. اما همه‌ی ما می‌توانیم چنین کاری را انجام دهیم: هروقت تمایل داشتید،‌ مضحک باشید و هر وقت تمایل نداشتید، تراژیک. به گمانم این به ذهن خود شخص بر می‌گردد.</p>
<p lang="FA">
<p lang="FA"><strong>از فیلم‌هایی که بازی کرده‌اید راضی هستید؟</strong></p>
<p lang="FA">در کارنامه‌ی بازیگری‌ام فیلمی وجود ندارد که در آن تمام سعی و توان خودم را به کار نبرده باشم. حتی  گاهی که مجبور بودم فیلمی را برای امرار معاش و بزرگ کردن بچه‌هایم بازی کنم، هیچ از تلاشم برای بازی ِ خوب، نکاستم و هرگز به گذشته دوباره رجوع نمی‌کنم که بگویم بله، من بهتر می‌توانستم فلان فیلم را بازی کنم یا نه.</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>فیلم مورد علاقه‌ی شما چیست؟</strong></p>
<p>از فیلم «The Boston Strangler» خوشم میاد. از کاراکتری که اجرایش بر عهده‌ی من بود بسیار خوشم آمد و فیلم بسیار جالب و متفاوتی بود. همچنین از فیلم‌های «Insignificance»، «Trapeze» و «Some like it Hot» نیز خوشم میاد.</p>
<p lang="FA"><strong>بهترین تعریفی که از شما شده چی بوده؟</strong></p>
<p lang="FA">در لندن، روزی در در طول خیابان در حال گذر بودم که یک خانم زیبا و جا افتاده که حدود ۶۵ سالی سن داشت من را دید و به من گفت :«شما خوشتیپ‌ترین مردی هستی که در تمام عمرم دیده‌ام.» خدا یا شکرت!</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>اینکه شما تاکنون موفق به کسب جایزه‌ی اسکار نشده‌اید، برای شما ناراحت کننده نیست؟</strong></p>
<p lang="FA">هیچی از ته دل من را ناراحت نمی‌کند. این تنها بخشی از زندگی من بوده است. من زندگی ِ متنوعی داشته‌ام؛ من نقاشی می‌کنم، می‌نویسم، پدر و یک عاشق هستم و در طول زندگی‌ام دوست دخترهای زیادی داشته‌ام، و همچنین دوستانی بسیار خوب. من پدر شش بچه هستم و خلاصه یک زندگی ِ پر و پیمانی داشته‌ام. اگر سینما تنها چیزی می‌بود که من صرفا بخاطرش زندگی می‌کردم، امکان داشت که ناراحت شوم.</p>
<p lang="FA"><strong>در طول دوران بازیگری‌تان، هم‌بازیگر ِ موردعلاقه‌ی شما چه کسی بوده؟</strong></p>
<p lang="FA">برت لنکستر، ناتالی وود،‌جک لمون. مرلین مونرو موردعلاقه‌ترین بود البته. یک زن بسیار دوست داشتنی. ما رابطه‌ی فراز و نشیبی با هم داشتیم و کی اینجور رابطه‌ را ندارد؟</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>خاطرات شما از بعضی‌ها داغشو دوست دارند چه چیزهایی هست؟</strong></p>
<p lang="FA">خب یادمه که داشتم جک را به سالن خانم‌ها می‌کشاندم که ببینیم آیا آرایشمان خوب از کار در آمده یا نه، و سپس مرلین را داخل آوردم که نظر بدهد آیا با این آرایش خوب می‌توانم دخترها را گمراه کنم و آیا مسخره از آب در امده یا واقعی. در آن نقش می‌بایست بسیار بسیار محتاطانه و حرفه‌ای عمل می‌کردم.</p>
<p lang="FA">
<p lang="FA"><strong>چطور با مونرو آشنا شدید؟</strong></p>
<p lang="FA">من مرلین را در سال ۱۹۵۰ دیدم؛ هنگامی که می‌خواست با یکی از استودیوها قراداد ببندد و بعد از آن مدتی را با هم بیرون بودیم. مرلین یک زن جالب و بسیار شیرین بود و مرگ زودهنگامش واقعا یک تراژدی است. اگر شما به عکسی که از اتاق خواب او بهنگام مرگ وجود دارد نگاه کنید، او را یکی از خدایان زیبایی دهه‌ي ۶۰ می‌بینید که در دنیا وجود دارد. توجه داشته باشید که زیباترین زن دنیا در عصر خود در یک اتاق محقر و کوچک در یک هتل زندگی می‌کرد. کجا بودند کسانی که آرزوی دوستی با او را داشتند؟ بازیگرها کجا بودند؟ کسانی که در استودیو با او رابطه داشتند، کجا بودند؟ تمامی ِ مشتاقان او در آن روزها کجا بودند؟</p>
<p style="text-align: center;" lang="FA"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2010/10/Tony-Curtis-starring-Prince-Who-Was-a-Thief.jpg"><img class="size-full wp-image-2390 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="Tony-Curtis-starring-Prince-Who-Was-a-Thief" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2010/10/Tony-Curtis-starring-Prince-Who-Was-a-Thief.jpg" alt="" width="400" height="250" /></a></p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA"><strong>شما مدتی را نیز گرفتار اعتیاد به مخدرات و نوشیدنی‌ها بودید &#8211; از مفسدان هالیوود که نبودید؟</strong></p>
<p lang="FA">این موضوع اصلا ربطی به هالیوود ندارد و من اسم این را فساد نمی‌گذارم. من الان یک آدم بهبودیافته هستم که از مواد مخدر و مشروبات دست کشیدم و سلامتی خودم را کاملا به دست آورده‌ام.</p>
<p lang="FA">
<p lang="FA"><strong>چه چیزی  جایگاه شما را مرتفع ساخته است؟ آیا چیزی هست که برایش افسوس بخورید؟</strong></p>
<p lang="FA">نمی‌توانم به چیزی فکر کنم که بخاطر انجام دادنش شرمنده شده باشم. دیوانه که نیستم اینطوری به گذشته فکر کنم!</p>
<p lang="FA">
<p lang="FA"><strong>زیاد عاشق می‌شدید؟</strong></p>
<p lang="FA">هر ۲۰ دقیقه یکبار! شوخی کردم، در حقیقت‌ خوشبخانه هر چند ساعت یکبار من دامن‌گیر عشقی تازه می‌شدم!</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p><strong>در بریتانیا بیشتر شما را بخاطر بازی در سریال تلویزیونی ِ «The Persuaders» می‌شناسند. آیا این سریال خاطره‌ی خوشایندی برای شما بود؟</strong></p>
<p lang="FA">لذتی بسیار زیاد. در آنجا من با دوستان عزیز زیادی آشنا شدم &#8211; راجر مور و دیگر دوستان ِ دوست‌داشتنی‌ام. در میدان چستر خانه‌ای خریدم و در آن برای مدتی بسیار طولانی ساکن شدم. پسرم، نیکولاس، در لندن به دنیا آمد به تاریخ ۳۱ دسامبر، دقیقا دو ساعت قبل از سال تحویل. فکر کنم اولین بچه‌ای بوده که در این لحظات پایانی ِ سال به دنیا آمد، ملکه‌ی انگلستان می‌بایست دست نوشته‌ای برایمان می‌فرستاد به این مضمون که «به انگلیس خوش آمدی.»<br />
<strong> </strong></p>
<p lang="FA"><strong>اغلب از شما به عنوان خوش‌پوش‌ترین مرد یاد می‌شود. آیا این برای شما معنی ِ خاصی دارد؟</strong></p>
<p lang="FA">این برای مدتها پیش است و همه‌ش مضحک و به نوعی شیادی است! عباراتی نظیر خوش‌پوش‌ترین، زیباترین، بهترین بازیگر و &#8230; تمامی اینها برای شیادی و سوء استفاده از بازیگر است. آنها برای فلان چیز جایزه‌ای به شما می‌دهند و شما هم با لبخندی ملیح جایزه را دریافت می‌کنید و این پایان آن است ولاغیر.</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="FA">
<p lang="FA"><strong>از اینکه دارید پیر می‌شوید بیمناک نیستید؟</strong></p>
<p lang="FA">اصلا بهش فکر نکرده‌ام.</p>
<p lang="FA">
<p lang="FA"><strong>در آینده هنگامی که کسی می‌خواهد یک «گور-نگاشت» برای شما بنویسید، دوست دارید آن متن، چه چیزی باشد؟</strong></p>
<p lang="FA">«هیچکس کامل نیست»</p>
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">
<p lang="EN-US">منبع : <a href="http://www.telegraph.co.uk/culture/film/starsandstories/8036262/Tony-Curtis-interview-I-know-what-Id-like-as-an-epitaph.html" target="_blank">تلگراف</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/tony-curtis/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شخصیت ها را از درون خودشان می‌نویسم; گفت و گو با چارلی کافمن</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/charlie-kaufman-3</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/charlie-kaufman-3#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 06:24:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[کارگردان ها]]></category>
		<category><![CDATA[نیویورک جز به کل]]></category>
		<category><![CDATA[چارلی کافمن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1898</guid>
		<description><![CDATA[فیلمنامه نویس و کارگردان «نیویورک، جزء به کل»
در عصر حکومت کارگردانان، تعداد اندکی از فیلمنامه‌نویسان هستند که کارشان مورد  توجه خاص قرار می‌گیرد و تعداد کمتری از آنها همچون چارلی کافمن به راهشان ادامه  می‌دهند. با وجود فیلمنامه عظیم،&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فیلمنامه نویس و کارگردان «نیویورک، جزء به کل»</p>
<p>در عصر حکومت کارگردانان، تعداد اندکی از فیلمنامه‌نویسان هستند که کارشان مورد  توجه خاص قرار می‌گیرد و تعداد کمتری از آنها همچون چارلی کافمن به راهشان ادامه  می‌دهند. با وجود فیلمنامه عظیم<strong>،</strong> کافمن باز بر هوس‌های  انسانی می‌پردازد، آن هم از طریقی سورئالیستی و سیاه و با ذهنیتی خود انتقادگرانه.</p>
<p>بعد از سعی زیادی که در نوشتن برنامه‌های تلویزیونی داشت، توانست در سال ۱۹۹۹ با  فیلم “جان مالکویچ‌ بودن”، که کمدی‌ای بود در باره کشف یک دالان که به ذهن یک  بازیگر ختم می‌شد، خودش را مطرح کند. او در سال ۲۰۰۲ با کارگردان فیلم “جان مالکویچ  بودن” دوباره همکاری کرد و نتیجه‌اش فیلم اقتباس بود. کافمن دو بار هم با میشل  گوندری همکاری کرده است، یک بار در سال ۲۰۰۱ در کمدی ناموفق طبیعیت بشری و سال ۲۰۰۴  به خاطر داستان عاشقانه و استادانه “درخشش ابدی یک ذهن پاک”، که به خاطر آن اسکار  بهترین فیلمنامه غیراقتباسی سال ۲۰۰۴ را هم برد. او اقتباس زندگینامه چاک بریش به  نام اعترافات یک ذهن خطرناک را به عهده داشت که با آن فیلمنامه، جورج کلونی اولین  فیلمش را کارگردانی کرد.<br />
او که برای اولین بار است پشت دوربین می‌رود، بسیاری از  درون‌مایه‌های مورد علاقه‌اش را در فیلم جاه‌طلبانه‌ و دیوانه‌وار “نیویورک، جزء به  کل” نشان می‌دهد، علایقی همچون مرگ، عشق، تشویش و زندگی ذهنیت  خلاق.</p>
<p><strong>ایده اصلی کار کجا بود و فیلمنامه چطور شکل  گرفت؟</strong><br />
اسپایک جونز و من از اول قرار بود این کار را انجام دهیم و از  طرف شرکت سونی پیشنهاد ساخت یک فیلم ترسناک گرفتیم. ما با هم درباره چیزی که در  جهان واقع ترسناک است صحبت کردیم. درباره مسائلی که باعث ترسمان بود حرف زدیم، به  دل مسائل رفتیم و در استودیو ایده هایمان را تشریح کردیم. آنها به من اجازه دادند  که نوشتن فیلمنامه را شروع کنم. فکر می‌کنم هیچ وقت قرار نبود این فیلم در ژانر  وحشت قرار بگیرد. اما از روز بعد در مجله ورایتی نوشته شد که این فیلم قراراست در  ژانر وحشت باشد، آنها نوشتن جونز &#8211; کافمن فیلم وحشتناک می‌فروشد. به خاطر همین مردم  پنج سال صبر کردند تا یک فیلم ترسناک ببینند و من خودم فکر نمی‌کنم این فیلم در  ژانر وحشت باشد. ما از خودمان می‌پرسیم چه چیزی وحشتناک است؟ گذر زمان و مریضی و  مرگ و افسوس و انزوا و تنهایی و مشکلات در روابط وحشتناک است، درست برخلاف مردی که  در یک ماسک بازی‌ هاکی قرار می‌گیرد و فقط وحشتناک به نظر  می‌رسد.</p>
<p><strong>انتظارات استودیو برآورده شد؟</strong><br />
می‌دانستند چه  می‌خواهند. زمانی که پیشنهاد دادیم، حرف‌هایمان برایشان مبهم بود، اما از جزئیات با  خبر بودند. زمانی که پیشنهاد دادیم، ایمی پاسکال (رئیس کمپانی سونی) گفت خب هرکاری  می‌خواهید انجام دهید. مهم نیست چه پیشنهاد می‌دهید. من تحت هر شراطی شما را  استخدام می‌کنم. او دلش می‌خواست با ما کار کند. ما فیلم اقتباس را با او کار کرده  بودیم، پس رابطه‌مان با او خوب بود.<br />
زمانی که فیلمنامه نوشته شد، فکر کنم خوشش  آمد. اما گویی می‌گفت چه کسی می‌خواهد این کار را انجام دهد؟ فکر می‌کنم این رفتارش  براساس ملاحظات استودیو بود. و بعد زمانی که مشخص شد اسپایک قرار نیست کار را  کارگردانی کند و قرار است من کارگردانی‌اش کنم، برایشان مسجل شد که ریسک کار  بالاست. احساس می‌کنم اگر اسپایک قرار بود این کار را انجام دهد، به آنها حس امنیت  می‌داد، ولی بدون او آنها کار را برگشت دادند و کمپانی‌ای که قرار بود اعتبار  مالی‌اش را تامین‌ کند، آن را قبول کرد. بعد از این که فیلم تمام شد به دنبال یک  پخش کننده گشتیم<br />
و سونی کلاسیک را پیدا کردیم، کمپانی‌ای که اصلا مستقل از خود  سونی عمل می‌کند.</p>
<p><strong>شما اکثر مواقع در زمان فیلمبرداری در جریان کار  بودید، اما می‌گویند شما را زیاد سر صحنه نمی‌دیدند. ساخت فیلم خودتان برایتان  تجربه‌ای تازه نبود؟</strong><br />
من سر صحنه بودم. بستگی داشت که فیلمبرداری کجا  انجام می‌شد. اگر مثل فیلم “درخشش ابدی یک ذهن پاک”، در نیویورک فیلم‌برداری می‌شد  و من در لس‌آنجلس بودم، معلوم است که نمی‌توانستم زیاد سر صحنه بروم. ولی بله، من  در این فیلم نکات زیادی آموختم. من را به وجد نمی‌آورد. لذت بخش بود، اما می‌دانید،  من با تمام مسائل فیلم درگیر بودم. و مدام آدم‌ها به سراغم می‌آمدند و از من سوال  می‌کردند. من تصمیم گیری می‌کردم و براساس تصمیم‌گیری هایم کارم را ادامه می‌دادم.  در آخر کار، یک فیلم داشتم که مطمئن نبودم قرار است چه بلایی سرش بیاید.  (می‌خندد.)</p>
<p><strong>در کار با بازیگرها راحت بودید؟ چه جنبه‌هایی از کار  برایتان غریب بود؟<br />
</strong>من به مدرسه فیلم‌سازی رفته بودم و چندین فیلم ساخته  بودم، فیلم‌های کوچکی بودند. در دوران کودکی‌ام تئاتر کار کرده بودم. قبل از این که  شروع به<br />
فیلمبرداری کنیم، دو نمایشنامه با بازیگرهای حرفه‌ای اجرا کردم.  تجربه‌<br />
کارگردانی بازیگرها خوب بودم و دلگرمم کرد. اطرافم تیم خوبی داشتم، تیمی  که احساس می‌کردم نه تنها می‌توانند کمکم کنند، بلکه حتی پشتم را  نمی‌لرزاندند.<br />
گروه خوبی داشتم. احساس می‌کنم بیشتر آدم‌هایی که آنجا بودند،  دلشان می‌خواست روی این پروژه کار کنند. حرفی که اکثر موارد درباره کارگردان‌هایی  که تجربه‌اولشان است صدق نمی‌کند. قبل از شروع روز اول، احساس می‌کردم نمی‌دانم کی  باید بگویم اکشن. ممکن بود اشتباه کنم. می‌دانید موضع بی‌معنی‌ای است، ولی نگرانش  بودم دیگر.</p>
<p><strong>زمانی که حسابی درگیر نوشتن، کارگردانی و تدوین هستید،  آیا سخت نیست که از دور به فیلم نگاه کنید و ببینید فیلم به چه سمتی حرکت  می‌کند؟</strong><br />
هم بله، هم نه. فکر می‌کنم این مشکل تمام فیلم‌هایی بوده است  که رویشان کار می‌کردم، فیلم‌هایی که در مراحل پس تولید و تدوین درگیرشان بودم. سخت  است آدم نگاهش را به عنوان تماشاگری که فیلم را ندیده است، حفظ کند. به خاطر همین  است که شما فیلم را در نمایش‌های خصوصی نشان می‌دهید. تنها دلیل این کار همین بود و  این تجربه را از کار با میشل و اسپایک به دست آوردم. ولی در عین حال پیش  خودم<br />
فکر می‌کنم که دور شدن از کار خیلی فضا را سرد می‌کند. نمی‌خواهم این کار  را انجام دهم. زمانی که می‌نویسم، سعی می‌کنم خودم را در عمق موجی از احساسات غرق  کنم، عوض این که بخواهم خودم را از آنها دور کنم و از فاصله‌ای دور به آن نگاه کنم  و بعد داستان را روایت کنم. چون زندگی همین طور است. زندگی که ۱۰ سال از شما جلوتر  حرکت نمی‌کند. عرف این است که &#8211; مردم همیشه این طور می‌گویند – باید فقط وقتی دست  به نوشتن موضوع بزنی که به انداه کافی در آن فاصله گرفته باشی.<br />
ولی این حرف درست  نیست. تو داری یک داستان تعریف می‌کنی. حقیقت داستان همین الان دارد اتفاق می‌افتد.  این تنها حقیقتی است که ما می‌شناسیم. و من به این حقیقت علاقه‌مندم و از این که  بخشی از آن تجربه هستم آشفته می‌شوم. دوست دارم دقیقا درک کنم دارد چه اتفاقی  می‌افتد. پس اگر این دیدگاه فاصله‌دار در فیلمم وجود نداشته و فیلم در لحظه ساخته  شود، برایم خوشایند است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2009/04/synecdoche1.jpg"><img class="size-full wp-image-1900 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="synecdoche1" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2009/04/synecdoche1.jpg" alt="synecdoche1" width="400" height="272" /></a></p>
<p><strong>وقتی از پخش آزمایشی فیلم صحبت می‌کنید،  منظورتان پخش آن برای عامه مردم است یا آدم‌هایی که به آنها اطمینان  دارید؟</strong><br />
در مورد این سریع به نتیجه رسیدم که فیلم را برای عامه مردم پخش  نمی‌کنیم. ولی برای دوستان و آشنایان زیادی فیلم را پخش کردیم. هر بار هم سعی کردیم  آدم‌هایی را دعوت کنیم که فیلم را ندیده‌اند، یا از فیلمنامه خبر ندارند. آدم‌هایی  که به نظراتشان اطمینان داری و آدم‌هایی که مطمئنی جزئیات فیلم را در اینترنت پخش  نمی‌کنند، یعنی موردی که این روزها بسیار باب است.</p>
<p><strong>این اتفاق قبلا  برایتان افتاده بود؟</strong><br />
همیشه از این اتفاقات می‌افتد. و همیشه وقتی این  طور می‌شود که فیلم را برای مردم نشان می‌دهی. نمی‌شود جلویش را گرفت. ما واقعا  شانس آوردیم که این اتفاق برای ما نیافتاد.</p>
<p><strong>فیلم درباره آدمی است که  از هرچیزی که می‌سازد خسته نمی‌شود. این موضوع هم بخشی از تجربیاتتان بوده  است؟</strong><br />
خب، یک طورهایی با فرآیند نویسندگی که تشنه‌اش هستم همسو است. من  سعی می‌کنم نسبت به موضوع صادق باشم. وقتی دو سال روی یک متن کار می کنید، مدام و  مدام ایده‌ها و اطلاعات و فکرهای تازه به ذهنتان می‌رسد. اگر کار طوری باشد که بشود  آنها را در آن گنجاند &#8211; که کار من اینطوری است &#8211; در تئوری، کارتان فقط وقتی تمام  می‌شود که مرده باشید. پایان اصلی همان جاست. اما واقعیت زندگی این است که هر روز  اطلاعات وارد ذهن تو می‌شود و آن اطلاعات تو را با محیط اطرافت آشناتر می‌کند، یا  تغییرش می‌دهد یا عمیقش می‌کند و یا گیجت می‌کند. هر روز و هر لحظه.<br />
نمی‌شود  جلویش را گرفت. برای من این مهم است که بدانم در این دنیا ما به عنوان انسان چه  هستیم. به این موضوع علاقه‌مندم، پس سعی می‌کنم در ارائه‌اش صادق باشم. به خاطر  همین است که پایانی برای فیلم من وجود ندارد. واقعا وجود ندارد. یک لحظه بهشان فکر  نمی‌کنم، اما دوباره فکر می‌کنم. زندگی برایم این طوری جلو  می‌رود.</p>
<p><strong>تصور این که شما هم مثل کیدن دچار یک پروژه بی انتها بشوید  ممکن است؟ بخشی از وجودتان هست که دلش بخوهد خلق کند، ولی به نمایش  نگذاردش؟</strong><br />
هم بله، هم نه. دوست دارم کار ارائه دهم. فکر می‌کنم به عنوان  فکر تئوریک مجذوب کننده است. خودم شخصا از اطراف خسته می‌شوم. دوست دارم به چیز  دیگری فکر کنم.<br />
بعدش به من پول می‌دهند و آن وقت باید کاری انجام دهم. این طور  مسائل واقعی هستند. دوست دارم زمانی اینها را به فیلم تبدیل کنم. آن پایان را هم  دوست دارم و برایم جذاب و جالب است. دوست دارم مردم آن را ببینند. گاهی دیدن برخورد  خشک مردم  است. ولی آن را هم دوست دارم.</p>
<p><strong>کنار آمدن با آدم‌هایی که  کارتان را می‌بینند کار آسانی است؟</strong><br />
گاهی بله، گاهی نه. وقتی مردم جدی  می‌شوند و احساساتم را آزرده می‌کنند برایم سخت است. دوست ندارم منتقدان با دیدی از  بالا به فیلم نگاه کنند، که فکر می‌کنم اکثرشان این طوری نگاه می‌کنند. آنها خودشان  را به عنوان فردی با حوصله قوی معرفی می‌کنند. وقتی آنها درونیات و انسانیتشان را  نشان می‌دهند، خوشحال می‌شوم. وقتی مردم حرف‌های خوب می‌زنند، خوشم می‌آید. اما اگر  حرف‌های انتقادی بزنند، به حرف‌هایشان گوش می‌دهم و آن را قبول می‌کنم. باید با این  حرف‌ها<br />
زندگی کرد.</p>
<p><strong>در کارگردانی، آیا شما کارگردان دیگری از  گذشته یا حال حاضر به عنوان مدل فیلم‌سازی خودتان داشتید؟</strong><br />
من سبک  ندارم. حتی دوست ندارم بگویم به عنوان نویسنده صاحب سبک هستم. وقتی مشغول نوشتن  هستم، درباره سبک فکر نمی‌کنم. به این فکر می‌کنم چه چیزی به کار این متن که من سعی  در نوشتن آن دارم، می‌آید. در کارگردانی، می‌خواستم اجراها صادقانه و عمیق باشند.  این، چیزی است که برای من مهم بود و زمان بسیاری روی آن گذاشتم. می‌خواستم  برداشت‌های ساده‌ای داشته باشم. چون داستان واقعا پیچیده است و به سمت سورئال سوق  پیدا می‌کند. در این کار تازه ‌وارد بودم و می‌خواستم اطمینان پیدا کنم چیزهایی را  که احتیاج داشته‌ام، دارم. ما در، مدت ۴۵ روز ۲۰۴ سکانس رافیلمبرداری کردیم. هر روز  سکانس‌های زیادی را برداشت می‌کردیم و مجبور بودیم به آن پوششی که نیاز داشتیم، دست  پیدا کنیم. دوست داشتم همه جا بگردم و تجربه کنم، اما یک طوری باید کارهای اساسی را  انجام می‌دادیم. من و فرد المز (فیلمبردار) بر سر مشکلات عملی انجام این کار و  برداشت‌های خارجی که می‌بایست<br />
داخلی به نظر رسد، بسیار بحث کردیم. از قرار معلوم  ما نیویورک را نساختیم، ما نماهای بیرونی را گرفتیم و در مرحله پس تولید روی آنها  سقف قرار دادیم. اینها دل‌نگرانی های ما هستند. چیزهایی بی‌شماری وجود داشت که هر  روز بر سر آنها تصمیم می‌گرفتیم. این یک فیلم رویا مانند است. دیوید لینچ برای من  بسیار مهم است، او هم فیلم‌های رویا گونه می‌سازد. اما رویاهای من مثل رویاهای لینچ  نیستند. من اصلا علاقه‌ای به کپی کردن کارهای دیگران ندارم و هیچ وقت برای من اتفاق  نیافتاده که بخواهم یک چیز را شبیه به کار کسی نشان دهم. سعی می‌کنم<br />
راستگو و  صادق باشم.</p>
<p><strong>آیا از این تجربه لذت بردید؟</strong><br />
هم بله و هم  نه، چون واقعا کار خسته کننده‌ای بود. اما از ایده اصلی و کارکردن روی آن خوشم  می‌آید. احساس می‌کنم دوست دارم یک بار دیگر این کار را انجام دهم، چون به طور  باورنکردنی یک تجربه فراگیر بزرگ بود. اکنون اگر چیزی برای انجام دادن داشته باشم،  این کار را باز تکرار خواهم کرد و تجربه متفاوتی را به دست خواهم  آورد.</p>
<p><strong>این فیلم بیشتر از تمام چزهایی که نوشته‌اید، روی تجربه ذهنی  یک مرد از جهان تمرکز کرده است. این کار چگونه بر نوشتن دیگر شخصیت‌ها اثر  داشت؟</strong><br />
من دیگر شخصیت‌ها را از دورن خودشان نوشته‌ام. سعی نکرده‌ام آنها  را تفسیر کنم.<br />
در درخشش ابدی یک ذهن پاک می‌خواستیم شخصیت‌ها را از یکدیگر  متمایز نشان دهیم، چون فیلم طوری ساخته شده بود که بین کلمنتاین حضور یافته در یک  راه عینی و کلمنتاین موجود در خاطرات جول، فرق قائل شده بودیم. در این فیلم همه چیز  درون این شخص است. من سعی کرده‌ام شخصیت‌ها را از درون خودشان بنویسم، چون احساس  می‌کنم تنها راهی است که می‌توانم صادقانه آنها را شرح دهم.</p>
<p><strong>شما  گفته‌اید که می‌خواهید اشخاص، برداشت‌های خودشان را از تماشای یک فیلم داشته باشند.  منظورتان از این حرف چه بود؟</strong><br />
چیزی که من دوست دارم به وجود آوردن فرصتی  است که مردم به فیلم واکنش نشان دهند، نه این که فقط فیلم را نظاره کنند. از  پیش‌نمایش‌ها خوشم می‌آید. مثلا شما در درون یک اثر تصویری، تصویر دیگری را قرار  می‌دهید که برای بیننده مبهم است. مثلا شما نقاشی یک زن را با سرش در دستانش  می‌بینید و مردی که به او پشت کرده است. در این هنگام بیننده از خودش می‌پرسد این  چه معنی می‌دهد؟ آنها هیجان زده و پر از احساس می‌شوند، اما تفسیرهای خودشان را از  اثر دارند. آنها اجازه<br />
می‌دهند کسی بیاید و زندگی آنها را به درون اثر ببرد. من  سعی نمی‌کنم مردم را به سمتی هدایت کنم یا آنها را به فرجامی که خود می‌خواهم  بکشانم. سعی دارم بگویم درباره این چیز معین این طوری فکر می‌کنم حالا شاید شما  بخواهید این طوری فکر کنید یا نه. اما اطمینانی در این کار وجود دارد که خالص است و  آن چیزی است که من مشغول به انجام آن هستم.</p>
<p><strong>یکی از مشکلات فیلمی  همچون نیویوک، جزء به کل این است که به سادگی نمی‌شود آن را تماشا  کرد.<br />
</strong>بله، اما کار یک منتقد این نیست. من پنج سال از وقتم را روی این  کار گذاشتم. یک ساعت یا دو ساعت کار کردن روی این پروژه همانند یک عمر بود. این یک  کار تفکربرانگیز است. بسیاری از مردم صادقانه تمام افکار خودشان را روی این کار  متمرکز می‌کنند. کلی آدم مخلصانه تمام فکر و ذکرشان را روی این کار گذاشته‌اند و  برای آن احترام قائل‌اند.<br />
به نظر نمی‌رسد شما از آن دست نویسنده‌هایی باشید که  کارت‌های دسته‌بندی شده‌ای برای یادآوری این که در هر صحنه چه اتفاقی باید رخ دهد  داشته باشید، در حالیکه فیلم‌های شما بسیار پیچیده ساخته شده است.</p>
<p><strong>چطور از عهده این کار برآمدید؟<br />
</strong>برای نوشتن آنها وقت  زیادی صرف کردم. با انجام این کار، من این اجازه را می‌دهم که خودم را یک حرفه‌ای  بنامم. همین که ایده‌ها به ذهنم خطور می‌کنند، آنها را در فیلمنامه جای می‌دهم و  سپس به عقب برمی‌گردم تا چگونگی راه معرفی آنها را پیدا کنم. این یک پروسه مداوم  عقب جلو، عقب جلو است تازمانی که فیلمنامه را تمام کنم. در این مورد، نوشتن  فیلمنامه دو سال وقتم را گرفت. اما در آخر کار، کاملا به پیچ و خم آن آشنا بودم. من  به هیچ کارتی نیاز ندارم که به من یادآوری کند چیزها کجا قرار دارند. من از  راه‌هایی جدید شروع به درک ارتباطات بین انسانی، نه فقط بین مردم بلکه بین قسمت‌های  فیلم می‌کنم و این برای من بسیار هیجان‌انگیز است. انجام این کار در حین روند رو به  رشد پروسه من را به هیجان می‌اندازد و اجازه می‌دهد که در مدتی معین، پیچیدگی  ساختار را به دست بیاورم.<br />
می‌دانید، عجیب است اگر شما فوری هدف یا ساختاری را  بنا کنید، بعد از آن دیگر هرکاری می‌کنید که به این هدف معین برسید و هیچ فرصتی  برای ورود ایده‌های دیگر باقی نمی‌ماند.</p>
<p>این مصاحبه پیش از این در مجله فیلم  نگار به چاپ رسیده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/charlie-kaufman-3/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8220;عقب بنشین&#8221; و به فیلم اجازه بده که تو را در برگیرد: مصاحبه با چارلی کافمن پیرامون آخرین اثرش</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/charlie-kaufman-2</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/charlie-kaufman-2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 11:15:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[موجز، نيويورک]]></category>
		<category><![CDATA[چارلی کافمن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1456</guid>
		<description><![CDATA[درباره جذبه زبان صحبت کنید.
برای آدمی خسته، موضوع سختی ست (باخنده) خدای من. می دانید من بسیار علاقمند به زبان هستم، از زبان در کارهایم استفاده می کنم و در نهایت&#8230; درنهایت متوجه می شویم که اصل ماجرا آن&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>درباره جذبه زبان صحبت کنید.</strong><br />
برای آدمی خسته، موضوع سختی ست (باخنده) خدای من. می دانید من بسیار علاقمند به زبان هستم، از زبان در کارهایم استفاده می کنم و در نهایت&#8230; درنهایت متوجه می شویم که اصل ماجرا آن زبان نیست. می دانید، &#8220;زبان&#8221; آن چیزی نیست که توضیح داده می شود و واقعا در بسیاری موارد حتی نمی توان به آن نزدیک هم شد. همیشه سعی می کنم وقتی در دل یک تجربه هستم درباره اش بنویسم، عوض اینکه صبر کنم تا مدتی از آن حادثه بگذرد. علاقه ندارم با فاصله دست به نوشتن موضوعی بزنم ــ دوست دارم درباره شان از همان جایی که ایستاده ام شروع به نوشتن کنم. چون آدم همیشه در مرکز است. هیچ وقت نمی توانید از آن موضوع دور شوید. در حقیقت شما در حال بیان یک داستان نیستید، هیچ وقت هم داستانی را شرح نمی دادید، داستان واقعه ای است که ده سال قبل تر از شما، اتفاق افتاده است.</p>
<p><strong>پس شما از چیزی که نمی دانید آغاز می کنید؟</strong><br />
(با خنده) درست است، کاملا برعکس شیوه عقلایی و عرفی است که دیگران می نویسند. شما هیچ وقت قرار نیست درباره چیزی بنویسید که فاصله لازمه را با آن ندارید. عجیب است، اما ما هیچ وقت در آن مکانی که درباره اش می نویسیم، زندگی نمی کنیم، قصه همیشه قصه است. چند سال پیش هنگامی که داشتم به یک افسردگی حاد دچار می شدم آن را شناختم&#8230; واقعا تجربه جدی و غیر قابل بیانی بود. نمی توانستم آن را توضیح دهم، نمی توانستم درباره اش صحبت کنم. تنها راهی که می دانستم دیگر آن حالت هیچ وقت اتفاق نمی افتاد این بود که باید درباره اش صحبت می کردم، ـ آن موقع بود که توانستم توضیحش دهم و بگویم که افسردگی دلیلش چه بوده است و چه احساسی داشتم. اما در همان لحظه که توانستم این کار را انجام بدهم، دریافتم آن حس کاملا غیر قابل بیان است و به صورت شفاهی نمی توان آن را توضح داد. باید خود در مرکز آن حالت قرار بگیری تا حسش کنی.</p>
<p><strong>این موضوع همدلی را بی اثر می کند؟</strong><br />
اخیرا همین گفت و گو را در سونی با امی پاسکال داشتم. داشتیم درباره این داستان که من سعی در پیدا کردن مکانی  برای آن بودم، صحبت می کردیم. یک جاهایی که احساس می کنیم زبان به کارمان نمی آید، زبان به کمکمان می آید. می خواستم حقیقت را پیدا کنم. حدس میزنم سخت ترین کار ممکن است، چون ما از طریق زبان با یکدیگر در ارتباطیم و فقط در فعل و انفعالاتمان محدودمان است که زبان ابزار ارتباطمان می شود. در این رابطه نمی دانم که آیا توانستم جواب شما را بدهم یا نه، اما اینها مسائلی هستند که دغدغه نوشتنم است.<br />
<strong><br />
لحظات &#8220;بدفهمی&#8221; در فیلم هایتان در این مورد من بیشتر به &#8220;کاراکتر اورسون بین&#8221; در جان مالکویچ بودن فکر می کنم، اما همچنین در موجز، نیویورک قسمت های&#8221;ارولوژیست/نئورولوژیست&#8221; به نظر می رسند منظور شما نا امیدی بوده است اما آن لحظات شاد به نظر می رسند. </strong><br />
جدا از &#8220;ارولوژیست و نئورولوژیست&#8221; و چیزهایی از این قبیل، نمی دانم که در مقیاس وسیع تری چه معنی ی می دهند اما همانطوری که شما به خوبی تعریف کردین، فکر می کنم موضوعاتی از این قبیل را دوست دارم. از نظر من آنها خنده دار هستند. من از بازی با لغات لذت می برم. برای من خنده دار است وقتی می بینم که &#8220;آدل&#8221; در حالت نیمه بیداری فکر می کند شوهرش دارد درباره یک لگن پر از خون حرف میزند. در حالی که این وضعیت و کلماتی که در حالت خواب بر زبان رانده می شود، کاملا قابل پذیرش هستند و چیز عجیبی نیست. شاید در حقیت یک لگن پر از خون وجود داشته باشد. پدیده جالبی است چون تفکر مجبور به پیشروی است. در حقیقت، در بسیاری سطح ها، مردم از همدگیر متمایز و متمایز هستند یا اینکه می توانیم بگوییم جزء به جزء معنی زندگی از دید مردان نسبت به دید زنان متفاوت است. چیزی که برای من جالب است، فکر کردن به این است که آیا تعریف تجربهِ پیداکردن آن تکه از اتصال موجود در هنر که شما با آن ارتباط برقرار می کنید، در میان مردان و زنان فرقی دارد یا نه. بطور تحت الفظی متفاوت است، درست؟ در فیلم من با این ایده آمده ام، این اشتیاق عصاره ای است از تجربه ای که قبلا داشته ام. می دانید، اما بهتر است فکر کنم که بعضی از آن را باید با مردم در میان بگذارم نه اینکه از آن طریقی به ماجرا بنگرم که خودم می بینم. من می توانم درباره آن با خودم بحث کنم که این فقدان آشکار آنهاست یا بی میلی آنها به متعهد ساختن در بعضی سطح ها. اما عجیب است بشنوی وقتی تعدادی افراد شما را یک &#8220;کله افسرده&#8221; یا هرچیز دیگری صدا می کنند. این قضیه دیگری است که من را به عنوان یک &#8220;دلسرد کننده&#8221; یا بسیار &#8220;افسرده&#8221; می شناسند. من با هیچ گونه تفکر بد بینی یا هرچیزی مثل آن شروع به کار نمی کنم. من فقط خواسته ام که چیزهایی را برای خودم روشن سازم. البته من یک محصول هستم و قربانی مکان خودم، زندگی زیستی خودم، شیمی مغز خودم و ده ها موضوع دیگر در دنیا هستم.<br />
<strong><br />
از نظر من کارهای شما، اعتبار بخشیدن به بسیاری از واکنش های من نسبت به دنیا است و در این راه نه اینکه &#8220;دلسرد کننده&#8221; باشد اما این گواهی را می دهد که شما یک بیگانه در زمین نیستید. </strong><br />
دقیقا، دقیقا. گمان می کنم سعی دارم به هدفی برسم که به عنوان یک مرد چگونه برای خود توجیه می کنید که آن &#8220;زن&#8221; فاقد آن &#8220;ادراک&#8221; است چون احتمال دارد خصیصه ای بطور ذاتی در ما وجود داشته باشد که باعث شود نوع احساسمان به طرفی سوق دهد، می دانید، دنیای بسیار عجیبی است (خنده). شما چیز هایی را می خوانید یا چیزهایی را در گذشته خوانده اید که در آنها مردم از نیاز های بشر در زندگی سخن به میان آورده اند. این و این و این و سپس چیزهای دیگری شبیه &#8220;عشق یک زن خوب&#8221; را بیان می کنند که کاملا غیر اختصاصی و غلط است، و بطور باورنکردنی کوچک انگاری است. من سعی می کنم که، مثلا یک زن هنرمند را دوست داشته باشم. انتخاب های متعددی وجود دارد که من را تحت تاثیر قرار می دهند، پس مطئن نیستم که آیا می توانم با فرضیه شما موافقت کنم که زنان نمی توانند روی مردها به وسیله هنر تاثیر بگذارند یا اینکه آنها از هنر اصلا برای این کار استفاده نمی کنند. اما من این ایده را به مبارزه طلبیدم، میدانید، شاید از بسیاری جهت هنوز اقدامی نکرده ام.</p>
<p><strong>درباره &#8220;همزاد&#8221; ها حرف بزن. </strong><br />
من واقعا باید به نوعی این موضوع را معین سازم چون در این مورد از من بسیار سوال شده است. اما واقعا نمی دانم. نمی دانم که آیا خوب و کمکی خواهد بود که به شما بگویم که شما دارید راجع به هنری توصیف ناشدنی حرف میزنید، هنری غیر ملفوظ. من واقعا مجذوب جعل واقعیت شده ام. این &#8220;نوع&#8221; هنر در بعضی جنبه ها برای من ظاهر می شود و بعضی اوقات خودم را در درون موقعیت داستان قرار می دهم درحالی که نمی دانم آخرش به کجا می انجامد. این استحاله ها به قسمتی از داستان تبدیل می شود و بعد آنها به نوعی، چی میگن بهش؟ (مکث طولانی) منظورم این است که آنها من را سرحال می آورند. وقتی شروع به پایین رفتن از یک جاده مطمئن می کنم با تمام آن چیز ها، تمام آن خودبینی های تصوری، در می یابم که هیچ پایانی برای آن وجود ندارد و می فهمم تاجایی که من مایل باشم، آن تصاویر با من همراهی می کنند. وقتی می فهمم که شما مشغول به ساختن نسخه المثنی نیویورک در انباری در خود نیویورک که از سر ناچاری مجبور به دربرداشتن المثنی خود انبار هم، جایی که ماجرا در آن اتفاق می افتد، هستید، آن زمان هنگامی است که شما به آن فهم دست می یابید و نمی توانید توقف کنید. من برای همیشه این کار را ادامه می دهم. المثنی بعد از المثنی بعد از المثنی.<br />
<strong><br />
تا زمانی که سندیت از بین رود. یا این یک معنی دیگر از سندیت است؟</strong><br />
هردو آنها در امتداد همدیگر وجود دارند. اینطور نیست؟ المثنی همانطور واقعی است که واقعی المثنی. درسته؟ من فکر میکنم چیزی جذاب و دهشتناک درباره آن وجود دارد. واقعا مطمئن نیستم که چرا. آیا از نظر شما معنی دیگری می دهد؟</p>
<p><strong>برای اطمینان. همان احساسی را دارم که آدم وقتی با چیزی غیر شفاف روبرو می شود، به آن دست می یابد. یک همزمانی پریشانی وجودی. &#8220;چه اتفاقی افتاده؟ چطور این اتفاق افتاد؟&#8221; اما همچنین آن احساس از طریق این بندِ دشوار وجود دارد که ما در حقیقت، به نوعی، کمتر&#8221;تنها&#8221; هستیم چون کس دیگری آن پریشانی را می فهمد. </strong><br />
به نظر من چیزی که شما گفتید دقیقا همان چیزی است که من سعی در پرداختن به آن دارم. من این تجربه را بارها داشته ام جایی که مردم&#8230;. بطور اساسی می خواهم چیزی را تکرار کنم که شما گفتید. من این تجربه را بارها داشته ام، جایی که مردم به من می گویند که افسرده و یا بسیار غمگین هستم. اما چرا من غمگین هستم&#8230; تجربه من در دنیا این است که وقتی کسی چیزی را درباره من نوشته یا چیزی را بر زبان رانده است، حتما به من نزدیک است اما اگر چیزی که هنوز نوشته نشده و بیان نشده است و من از وجود آن باخبر باشم، این احساس متعارفی است که به من دست می دهد و بر من غلبه می کند. در حقیقت آن هنگام زمانی است که کمتر احساس انحراف از نژاد بشر می کنم و عملا از بودن در بخشی از آن، احساس خشنودی می کنم. این ایده که در ذهن من وجود دارد بسیار پیچیده تر از آنی است که در عمرم توانسته ام بفهمم. این ایده همچنان در حال پیشروی است و من به نوعی سعی دارم از طریق آن احساس و فکر کنم که ما خودمان را درون چیزی به اسم &#8220;فرهنگ&#8221; پنهان کرده ایم. ما جنبه های هنری زیادی را خلق کرده ایم که مردم دیگر مجذوب آنها نمی شوند اما برای نژاد بشر و بچه های در حال رشد ضروری است و اگر این کار را نکنیم واقعا در مصیبت وخیمی قرار داریم.</p>
<p><strong>درباره رویاها (خواب) صحبت کن، اینکه چطور آنها از هم پاشیده می شوند، و چگونه در کارهای شما مالیخولیا دیده می شود.</strong><br />
من بسیار علاقمند به رویا هستم. می دانید، به شیوه ای که شما ابراز داشتید، احساس می کنم که آنها به طور فوق العاده ای در زندگی تاثیر گذار هستند. احساس میکنم که اگر قرار بود آن را با عالم بیداری خودم یکسان پندارم، فطعا بهترین نوشته هایم را در رویاهایم می نوشتم. بعضی اوقات متحیر از احساساتی می شوم که هنگام بیدار شدن به من دست می دهد. و تنهایی، مثل یک شعر عمل می کند و من سعی می کنم بطور کنایه داری آن را طبقه بندی کنم چون گهگاهی و شاید هم همیشه از دیدگاه یک &#8220;فرد&#8221; می نویسم. من فکر نمی کنم که دنیا خارج از &#8220;دیدگاه&#8221; تجربه انسان وجود داشته باشد و اگر هم وجود دارد اصلا آنطوری نیست که ما فکر می کنیم. این تئوری من است.. (خنده) فیلم های من از &#8220;دیدگاه&#8221; داخل این داستان اتفاق می افنتد. در سینما این کار سختی است. رسانه واقعا به راحتی اجازه چنین کاری را نمی دهد پس اغلب از صدای پس زمینه (راوی) استفاده می کنم. که این کار را دوست دارم. اما این بار به راوی احتیاج نداشتم. من می خواستم دنیای داخلی او را که به نظر من همان چیزی است که رویاها انجام می دهند، ظاهری کنم. آنها به شما یک نما از داخل مغز شما می دهند. من می خواستم به آن زمینه نفوذ کنم و با مردم فعل و انفعال داشته باشم در راههایی که کاملا قابل فهم نیستند و در هیچ راه عقلانی قرار نمی گیرند. انگیزه های مردم ممکن است غیر شفاف باشند اما حس می شوند.</p>
<p><strong>مثل صحنه&#8221;روی زانوهایت بایست&#8221; با سامانتا مورتون. </strong><br />
این یک نمونه است. او به سامانتا می گوید که روی زانوهایش بایستد و او هم متقابلا از او درخواست بوسه ای می کند و این بسیار برعکس آنچیزی است که ما از شخصیت او از قبل می شناختیم، یک تصویر رویایی است. اینجا چیزی واقعا ترسناک درباره او وجود دارد اما در رویا، شما وارد و درگیر آن می شوید. به نظر اکثر فیلم های سینمایی سعی میکنند که خودشان را در عالم رویا به موجودیت برسانند و این بیشتر اوقات عملی نمی شود.</p>
<p><strong>آیا این یک توضیح امکان پذیر دیگری است که چرا اینجا مقاومت بیشتری بر این فیلم نسبت به کارهای قبلی شما دارید؟</strong><br />
می خواهم بیننده ها در تعجب باشند که آیا در آخر، ماجرا اینطور فاش می شود که همه اش یک رویا بوده است؟ فکر می کنم که انتظاری برای این وجود دارد که شاید در دیگر کارهایم آن را پرورش داده ام که در بعضی جهات احتمال دارد در آخر همه چی فاش شود و با همین لودادن، تمام فیلم شرح داده شود. اما نمی خواستم این بار این کار را بکنم. حقیقت این است که این تمهید را درک نمی کنم و می خواستم که از همان مسیر به آخر زندگی این کاراکتر برسم، بخاطر اینکه اینطوری کار خام تر به نظر می رسید و تاثیر گذار. من شیوه زندگی خودم را درک نمی کنم. صادقانه تر اگر احساس کنم میبینم که این کاراکتر هم هیچ وقت آن را نمی فهمد.</p>
<p><strong>این همان چیزی است که همانند &#8220;رئالیسم&#8221; عرفا در فیلم ها پذیرفته شده است، در حقیقت، یک دروغ مصلحت آمیز؟</strong><br />
بله. هیچ ربطی به دنیای واقعی ندارد. من فکر می کنم امکان دارد که با حذر ورزیدن از آن موضوعات بیشتر به حقیقتِ وجودی نزدیک تر شویم چون این یک زبان اشتراکی است. قصد بیشتر افرادی که فیلم می سازند این است که شما فراموش کنید که در حال تماشای فیلم هستید. آنها می خواهند شما را جذب فیلم کنند و به شما بفهمانند که این واقعی است اما نتیجه کار به محدوده تجربه شما بستگی دارد چون فیلم شما را به پذیرش یک دنیای تصنعی وادار می کند.</p>
<p><strong>این شعار &#8220;مغرتان را خاموش کنید، عقب بنشینید و لذت ببرید.&#8221;</strong><br />
درست است و صادقانه بگویم که آن را درک می کنم. اوقاتی وجود دارد که من فقط می خواهم در اتاقم در هتل بنشینم و از میان این فیلم ها یکی را انتخاب کنم و به هیچ چیز فکر نکنم. اما کاری که می خوهم انجام دهم این است که اثری را بسازم که شما را مستلزم به این نکند که فیلم را بسیار دقیق آنالیز کنید یا آن را در مکانی کاملا روشنفکرانه کالبد شکافی کنید. می دانید، دوست دارم فیلم را از راههای مختلف با نوع دید های مختلف تماشا کنید. &#8220;عقب بنشین&#8221; و به فیلم اجازه بده که تو را در برگیرد و ببینید که آیا از راه دیگری هم می شود &#8220;متوجه&#8221; فیلم شد. من این را می خواهم. من می خواهم بدانم آیا احتمالات غیر روشنفکرانه رویا مثل فعل و انفعالات که می توانند از طرق مختلفی در جاهای مختلفی به حرکت در آید ممکن است در شما طنین انداز شود یا نه. اینکه شما در حال هدایت کردن این میدان مین ایده ها درباره زندگی و زمان هستید، ابزاری که شما را به افراد دیگر متصل می کند گفتنش برای من سخت است چون من به چیزی که انجام می دهم بسیار واقف و نزدیک هستم اما برای من این مهم است که آن را از زاویه ای خارجی تشریح کنم. فکر نکنم که من سعی در گیج کردن شما دارم.</p>
<p><strong>همان چیزی که شما بیشتر از آن می ترسید؟</strong><br />
که گیج کننده باشم؟ نه. به نظر من، من هیچ گونه ارتباطی با مردم توسط کارهایم ندارم. فقط شرح دهنده هستم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/charlie-kaufman-2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماشین هالیوود: صحبتی کوتاه با بری لوینسون</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/what-just-happened</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/what-just-happened#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 14:03:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[بروس ویلیس]]></category>
		<category><![CDATA[بری لوینسون]]></category>
		<category><![CDATA[رابرت دنیرو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1377</guid>
		<description><![CDATA[چه اتفاقی افتاد؟ درباره ماشین هالیوود است. ماشینی که بسیاری برآن سوارند، اما خیلی ها هم پیاده! قدرت در دست چه کسی است؟ چه کسی نخ ها را در دست دارد؟ چه کسی حرف آخر را می زند؟ و چندین&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چه اتفاقی افتاد؟ درباره ماشین هالیوود است. ماشینی که بسیاری برآن سوارند، اما خیلی ها هم پیاده! قدرت در دست چه کسی است؟ چه کسی نخ ها را در دست دارد؟ چه کسی حرف آخر را می زند؟ و چندین و چند سوال دیگر که در قالب یک فیلم کمدی، درام به ما ارایه شده است.<br />
بری لویسنون این فیلم را کارگردانی کرده است و بازیگرانی همچون رابرت دنیرو، بروس ویلیس، شان پن و چند بازیگر درجه یک دیگر در این فیلم حضور دارند تا ما را لحظاتی هم سرگرم کنند و هم به فکر فرو ببرند. مصاحبه زیر برگرفته از سایت پریمیر است و بری لوینسون به چند سوال کوتاه پاسخ داده است.</p>
<p><strong>چطور رابرت دنیرو، بروس ویلیس و شان پن را با هم در یک فیلم گرد هم آوردید؟</strong><br />
مدت زیادی وقت نبرد. بطور معقولانه ای سریع جمع شدند. البته شانس هم یار بود. هم موضوع جالبی داشتیم و هم فیلم نامه ای خوب. پول زیادی نداشتیم و بسیار سریع هم فیلمبرداری را تمام کردیم. اما کلا در گرد هم آوردن آنها خوش شانس بودیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/11/berry2.jpg"><img class="size-full wp-image-1468 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="berry2" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/11/berry2.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>مثلا چطوری به بروس ویلیس تلفن کردید؟</strong><br />
فقط به بروس زنگ زدم و گفتم&#8221;بروس یه فیلمنامه دارم.&#8221; بهش یه کم درباره کاراکترش توضیح دادم و گفتم&#8221;حالا، خبر بد اینه که پولی در میان نیست&#8221; سپس او گفت&#8221; بسیار خب، بفرست برام تا بخونمش.&#8221; بعد صبح روز بعد بهم زنگ زد و گفت&#8221; خیلی خب، منم هستم.&#8221; ما مجبور نبودیم که با مدیرهایشان وارد مذاکره شویم. بسیار سریع و آسان این کار را کردیم.</p>
<p><strong>این برای شما و افکار خارجی یک امتیاز است که بدانند واقعا چه اتفاقی در فیلم شما می افتد</strong>.<br />
تهیه کنندگان واقعی و مدیران در واقع هیچ قدرتی ندارند. فقط تصوری است از قدرت. قدرتی نیست. بیشتر افراد هالیوود این قدرت را ندارند و این بخشی از محصول است.</p>
<p><strong>اما قدرت کجاست؟</strong><br />
حتی روسای استودیوها هم دارای آنچنان قدرتی نیستند. یکی بالای همه اینها قرار دارد. یک گروه بالای تمام اینها قرار دارد و نظاره گر است. بقیه همگی سعی دارند که روزشان را به شب برسانند. در فیلم تعداد بسیار زیادی مطالب جدی وجود دارد اما همچنین مزاح بسیاری هم وجود دارد.</p>
<p><strong>شما چه نوع قدرتی را بکار بردید که بروس ویلیس را بسیار بی شباهت به بروس ویلیس در این فیلم بکار بگیرید؟</strong><br />
بروس عاشق ایده شده بود و آماده همه نوع بازی بود. اضافه وزن هم بسیار سریع به وقوع پیوست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/what-just-happened/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مصاحبه اختصاصی سرزمین سینما با جیمز براردینلی بزرگترین منتقد تحت شبکه!</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/james-berardinelli</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/james-berardinelli#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 15:34:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[جیمز براردینلی]]></category>
		<category><![CDATA[منتقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1449</guid>
		<description><![CDATA[جیمز براردینلی (James Berardinelli) در نیوجرسی و در خانواده ای ایتالیایی، آمریکایی به دنیا آمد. در ۹ سالگی به Cherry Hill نقل مکان کردند. از سال ۱۹۸۵ تا سال ۱۹۹۰ در دانشگاه پنسیلوانیا تحصیل کرد. در همان دانشگاه در رشته&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جیمز براردینلی (James Berardinelli) در نیوجرسی و در خانواده ای ایتالیایی، آمریکایی به دنیا آمد. در ۹ سالگی به Cherry Hill نقل مکان کردند. از سال ۱۹۸۵ تا سال ۱۹۹۰ در دانشگاه پنسیلوانیا تحصیل کرد. در همان دانشگاه در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شد. بعد از پایان تحصیلات هم در شرکتی در نیوجرسی مشغول به کار شد. او تا به امروز در زمینه های مختلف رشته تحصیلی اش کار کرده است. همچنین او در سال ۲۰۰۴ با یکی از مخاطبانش ازدواج کرد. براردینلی پذیرفته بود که یک کودک است و بخاطر همین هم وقتش را در سالنهای سینما سپری نمی کرد. او  به عنوان یک نوجوان هم در طول سال ۵-۶ فیلم بیشتر نمی دید. او تا زمانی که به دانشگاه رفت علاقه ای به سینما نداشت. در سال ۱۹۹۱ یک سال پیش از آنکه او به نقد نویسی مشغول شود، ۳۰ فیلم تماشا کرد. این تعداد فیلم، در سال ۱۹۹۲ به ۱۸۰ عدد رسید. در این زمان بود که او برای  فیلمهایی که می دید نقد می نوشت. در سال ۱۹۹۳ زمانی که او به طور حرفه ای شروع به نقد نویسی در محیط اینترنت کرده بود در سال بین ۲۲۰ تا ۲۵۰ فیلم تماشا می کرد. بر اساس نقد هایی که نوشته است، از سال ۱۹۹۷، تخمین زده می شود که او ۷۰۰۰ فیلم تاکنون تماشا کرده است. جیمز براردینلی تا به امروز بیش از ۳۳۰۰ نقد از فیلمهایی که تماشا کرده است را بر روی وب سایت خود منتشر نموده. به طور متوسط او سالی ۳۰۰ نقد بر روی سایتش قرار می دهد. بر اساس آمار، وب سایت او روزانه ۷۰ تا ۸۰ هزار بیننده دارد. افراد و منتقدان بزرگی چون راجر ایبرت هم درباره او نظرات مثبتی دارند. او جیمز را بهترین منتقد تحت شبکه می نامد. این نویسنده و علاقمند سینما یکی از افراد وبلاگ نویس هم هست که در سایت خود بخشی را به افکارش اختصاص داده است.</p>
<p>وب سایت سرزمین سینما افتخار دارد که برای اولین بار و به شکلی کاملا اختصاصی به مصاحبه با این منتقد بپردازد و نظرات او درباره سینما را جویا شود. البته پیش از آنکه به خود مصاحبه بپردازیم، لازم می دانم از تمام کسانی که باعث شدند تا این مصاحبه شکل بگیرد تشکر کنم. در این راه فرید عباسی عزیز نویسنده این سایت، بیشترین زحمت ها را به دوش کشید. این مصاحبه حاصل نامه نگاری های او با این منتقد بود که سر انجام به نتیجه رسید. کار ترجمه این مصاحبه و برگرداندن آن به زبان فارسی هم محصول مشترک فرید و جناب &#8220;کاوه تقربی&#8221; است که به بهترین شکل مصاحبه را ترجمه و در اختیار خوانندگان گذاشتند.<br />
متن سوال و جواب هایی که بین جیمز براردینلی و سرزمین سینما رد و بدل شده است را می توانید در زیر بخوانید:</p>
<p><strong>روبروتو روسلینی در سال ۱۹۷۷ در منصب رئیس هیئت داوران جشنواره کن، در حالی که بخاطر کیفیت پایین فیلم ها از در غذر خواهی بر آمد نقل کرد که &#8220;تقصیر این فستیوال نیست، بلکه تقصیر خود سینماست.&#8221;<br />
نظر شما درباره اینکه سینما به به فرمی از رسانه گروهی تبدیل شده است، چیست؟ آیا ما واقعا فیلم ها را همانند دهه های ۵۰ و ۶۰ خلاقانه و پرانگاشت می بینیم؟</strong></p>
<p>نه، اینطور نیست. امروزه سینما، جوانان ۱۲ تا ۲۹ ساله را هدف قرار داده و هنگامی که این فیلم ها به سینما می آیند به مثابه یک شگفتی محسوب نمی شوند. پس، ما تعداد بسیاری فیلم های بی معنی و با کمترین ارزش سینمایی را شاهد هستیم.</p>
<p><strong>آیا فکر نمی کنید چیزی که روسلینی گفته است، امروزه شاهد بدتر شدن آن هستیم؟</strong></p>
<p>او درست به هدف زده است، اما از زمانی که فیلم ها برای پول ساخته می شوند، انگیزه ای در فیلمسازان برای تغییر نمانده است. فیلم های ابداعی و هوشمندانه، بسیار سخت در محیط امروزی از نظر مالی تامین می شوند.</p>
<p><strong>آیا منتقدان به بهتر شدن فیلم ها کمک می کنند یا بالعکس؟</strong></p>
<p>امروزه نقش یک منتقد تقلیل یافته است. اصولا برای فیلم های پر زرق و برق و بلاک باستر ها، نظر منتقد را جویا نمی شوند.</p>
<p><strong>یک منتقد باید دارای چه خصوصیاتی باشد که بتواند یک منتقد خوب شناخته شود؟</strong></p>
<p>آگاهی او از تاریخ سینما، توانایی تحلیل کردن یک فیلم، توانایی متقاعد کردن خواننده و داشتن نظری منسجم.</p>
<p><strong>از نظر شما چه عواملی در فیلم مهم هستند که شما یک فیلم را شاهکار می نامید؟</strong></p>
<p>یک شاهکار خودش را اعلام می دارد. هیچ دستورالعمل واقعی برای این نیست. مسلما یک شاهکار، باید دارای فیلمنامه خوب، بازی های خوب، فیلمبرداری خوب و روند ارائه روانی داشته باشد. بسیاری از فیلم ها دارای این کیفیت هستند اما شاهکار نیستند.</p>
<p><strong>بطور کلی یک منتقد چه کاری می تواند انجام دهد؟ آیا یک منتقد می تواند به دیگران کمک کند که فیلم ها را از راه بهتری نظاره گر باشند؟</strong></p>
<p>بعضی اوقات خواندن یک نقد (Review) قبل از دیدن فیلم ذهن آدم را برای فیلم آماده می کند و به سنجیدن و تشریح کردن چیزهایی در فیلم می پردازد که ممکن نیست از راه دیگری از آنها باخبر باشند. منتقدان برای کسانی که چیزی بیشتر از رفتن به سینما صرفا جهت سرگرمی می خواهند، قطعا منابع ارزشمندی هستند و البته یک نقد بر فیلم لبه بهشت (The Edge Of Heaven) ارزشمند تر از ایندیانا جونز و قلمرو کریستال است.</p>
<p><strong>اسم جیمز برادینلی همیشه در بالای لیست منتقدان خارجی Imdb قرار دارد. چه چیزی شما را به یک منتقد<br />
قابل قبول تبدیل کرده است؟</strong></p>
<p>به نظر من بخاطر طول دوران فعالیتم است. من از سال ۱۹۹۲ تاکنون به شیوه آنلاین نقد کرده ام که من را به عنوان یکی از اولین کسانی که نقدشان را به صورت آنلاین منتشر کرده اند، می شناسند.</p>
<p><strong>و به عنوان آخرین سوال نظرتان راجه به کارگردانان ایرانی چون عباس کیارستمی با ساختن فیلمی رادیکال همچون شیرین چیست؟</strong></p>
<p>به نظر من ارزشمند ترین جنبه کیارستمی دو لبه بودن فیلم های او است. او دیدگاهی را در فیلم هایش به نمایش می گذارد که منحصر بفرد و جالب است (حداقل برای آنهایی که در غرب زندگی می کنند) و اینکه او داستانهایی را بیان میکند که در هیچ جای دیگر در دنیا نمی توانست گفته شوند. (یا قابل گفته شدن نبودند.)<br />
من او را همانند کارگردانان چینی که دولت هایشان را به مبارزه می طلبند می بینم&#8230; هیچ کس جز آنها نمی تواند چنین فیلم هایی بسازند. آنها در موقعیت منحصر بفردی هستند و با مشکلات عدیده ای برای ساختن فیلم ها مواجه هستند.</p>
<p>پی نوشت: در پایان بار دیگر از فرید عزیز که این مصاحبه را انجام داد و آن را برای انتشار در سایت ترجمه کرد تشکر می کنم. منابع مورد استفاده در این متن برای معرفی براردینلی دانشنامه <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/James_Berardinelli" target="_blank">ویکی پدیا </a>و سایت شخصی <a href="http://www.reelviews.net/movies.php" target="_blank">جیمز براردینلی</a> بودند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/james-berardinelli/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اسکات، کرو و دی کاپریو از مجموعه دروغ ها میگویند</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/body-of-lies-5</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/body-of-lies-5#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 05:14:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فرید عباسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1324</guid>
		<description><![CDATA[همبازی شدن دوباره با لئو بعد از چند سال چطور بود؟
کرو: همانطوری که در سال ۱۹۹۳ بود، راحتِ راحت و بسیار لذت بخش.
در بسیاری از صحنه های شما در این فیلم، الزاما با تلفن همراه دیده می شوید.&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>همبازی شدن دوباره با لئو بعد از چند سال چطور بود؟</strong><br />
کرو: همانطوری که در سال ۱۹۹۳ بود، راحتِ راحت و بسیار لذت بخش.</p>
<p><strong>در بسیاری از صحنه های شما در این فیلم، الزاما با تلفن همراه دیده می شوید. آیا این کار مثل صداگذاری روی یک کارتون بود؟</strong><br />
کرو: نمی دونم، من هیچ وقت روی کارتون صدا گذاری نکرده ام. مثل این میمونه که مشغول ساختن یک فیلم CGI باشی و باید نقش یک کلاغ را با صدایت اجرا کنی. در حقیقت، بیشتر اوقات آن چیزهایی که بینده بر روی پرده سینما می بینید اصلا با تجربه بازیگر در سر صحنه همخوانی ندارد و بسیار متفاوت است. پس همیشه مجبور هستید چیزهایی که مانع تمرکز شما در لحظه برداشت می شود را کنار بزنید. این همین کاریست که با یک تلفن باید انجام داد. بعضی از بازیگرا سعی میکنند در یک زمان هنگام تلفن کردن نقش دو طرف را بازی کنند و مطلقا هدر دادن زمان است. بهتر این است که اول نقش خودت را ایفا کنی بعد دیگری را. (لئو وارد می شود، به لئو) تو هم لباساتو عوض کردی؟<br />
دی کاپریو: آره عوض کردم<br />
کرو: رسمی ترش کردی.</p>
<p><strong>آیا کاراکترهای فیلم به کاراکتر های کتاب نزدیک هستند؟</strong><br />
دی کاپریو: من کاراکتر خودم را به عنان یک اپراتو در خاورمیانه دیدم که سعی دارد شغلش رابهتر از چیزی که رئیس اش میخواهد، انجام دهد. این کشاکش عالی در کتاب وجود دارد که بیل مونهان آن را به فیلم نامه تبدیل کرد و قسمت جالبش اینجاست از فریس (کاراکتر دی کاپریو) کارهایی خواسته می شود که او خودش اعتقادی به آنها ندارد و فکر میکند به صلاح کشور و این جنگ نیست. و همزمان به خاورمیانه و فرهنگ آنها خو میگیرد. او با یک افسر باهوش اردنی آشنا می شود، برای او احترام قائل است و می خواهد تا جایی که امکانش هست بهتر ماموریتش را انجام دهد.<br />
کرو: جواب فوق العاده ای دادی لئو، تشکر.<br />
دی کاپریو: ممنون، ممنون.<br />
کرو: من همیشه اعتقاد دارم که در کنفرانس مطبوعاتی فیلم باید مودب بود. اولین چیزی که دریافت کردم تلفنی بود از طرف ریدلی که به من گفت&#8221;چطوره اگه یه چند کیلو به وزنت اضافه کنی؟&#8221; و این درخواست بیشتر اوقات از من می شود. اما یکی از خواسته های دیگرش این بود که کاراکتر من حس یک بازیکن سابق فوتبال را داشته باشد که اکنون از درد زانوهایش رنج می برد. اینم جالب بود. بقیه اتفاقات از کتاب می آید، طوری که هم کاراکتر و هم دیالوگ هایش شبیه کتاب است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/int-body2.jpg"><img class="size-full wp-image-1330 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="int-body2" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/int-body2.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>شما رابطه طول و درازی با ریدلی دارید آیا میل داشتید هر کاری که او از شما خواست را انجام دهید؟</strong><br />
کرو: بعد از ساختن گلادیاتور رابطه ما به طوری تحت تاثیر اسم آن فیلم قرار گرفت. آن فیلم موقعیت منحصر بفردی واسه من بود که روی زندگی بازیگری ام بسیار تاثیر گذاشت. بعد از آن از من خواست که &#8220;سقوط شاهین سیاه&#8221; را بازی کنم اما من تازه یک فیلم را تمام کرده بودم که در پس زمینه آن یک هلکوپتر وجود داشت و به یک فیلم دیگر در این مایه علاقه ای نداشتم. بعد ازم خواست که قلمرو بهشت را بازی کنم که در آن موقع مشغول بازی در فیلم دیگری بودم و بهش گفتم که باید یک سال صبر کند. بهم گفت&#8221;برو بابا، تو دیگه کی هستی؟&#8221;</p>
<p><strong>لئو بیشت شیرین کاری های فیلم مال تو بود</strong>.<br />
لئو: بله بیشترش.</p>
<p><strong>آیا در میان آنها چیزی بود که چالش برانگیز و یا رنج آور باشد. تو مجبور بودی که عربی یاد بگیری، آیا چیزی از آن را بخاطر داری؟</strong><br />
دی کاپریو: مطلقا هیچی، حتی یک کلمه هم یادم نمیاد که به شما بگویم. اما ما یک مربی زبان عربی داشتیم که واقعا موثر بود به این خاطر که لهجه بسیار سختی دارند. شما باید بسیار دقیق باشید چون یک کشور عرب زبان با کشور عرب زبان دیگری گویش های متفاوتی دارند. پس این واقعا واقعا سخت است که به شما بفهمانم. و یکی از سخت ترین چیزهایی که در طول عمرم مجبور به انجامش شده ام، طریقه ادای این کلمات است. چون این عمل از راه گلو انجام می شود. و همچنین یادگیری فرهنگ ها، لباس ها و تما این چیزها و ما برای تمام این کارها مشاور داشتیم. پس شیرین کاری واقعا سخت بود. اما این طبیعت کارکردن با ریدلی اسکات است و مجبوری باهاش کنار بیای. شیوه ی کارکردن او بسیار سریع است و شما از قبل باید آمادگی انجام هر کاری را در هر لحظه ای داشته باشید. برداشت ها بسیار سریع اتفاق می افتد. من تازه فیلم دیگری به اسم&#8221;جاده انقلابی&#8221; را تمام کرده بودم. فیلمی که هماننند نمایشنامه های دهه ۵۰ است و جایی است که ما درباره احساسات و سلایق همدیگر صحبت می کنیم و بیشتر اتفاقات در یک اتاق کوچک رخ می دهد. اما بعد خودم را در وسط مراکش در میان چندین هلکوپتر و تانک نظامی می دیدم و فورا هم باید کارم را شروع می کردم. زود با آن منطقه آشنایی پیدا کردم و این برای من بسیار لذت بخش بود.</p>
<p><strong>آیا آن ساختمان واقعا در پشت سرت منفجر شد؟</strong><br />
کرو: لحظه ای که به عقب برگشتی دیگه ساختمانی اونجا نبود.<br />
دی کاپریو: من حتی فیلم را هم ندیده ام. نمی دونم درباره چی حرف میزنین، کدوم ساختمان؟<br />
اسکات: خانه سنگی چوپان. آره، اونو منفجر کردیم.<br />
دی کاپریو: اوه، آره آره انفجار بزرگی بود (همه میخندندند)<br />
کرو: یک نصیحت برای بازیگران جوانی که میخواهند با ریدلی اسکات کار کنند این است که در هرلحظه باید منتظر خونریزی باشند. به همین سادگی.</p>
<p><strong>یکی از مشخصه های ریدلی اسکات، حس مکان است. چقدر برای شما مهم است که به فیلم هایی اینچنین که بازیگران را در چنین لوکیشن هایی قرار می دهد، نزدیک شوید؟</strong><br />
اسکات: لوکیشن همیشه به مانند بازیگر دیگر است. این به من مربوط است لوکیشنی را انتخاب کنم که بسیار واقعی است و وقتی که بازیگر به آن فضا قدم می گذارد، کاملا تحت تاثیر آن قرار بگیرد. ما در تمام آن منطقه قدم زدیم و کل منطقه بسیار روی ما تاثیر گذاشت، اینطور نبود؟ لوکیشن ها باید تاثیر گذار باشند.<br />
دی کاپریو: داشتن یک لوکیشن واقعی به طور مرتب بسیار عالی است. ما مراکش را به تصویر کشیدیم که با بسیاری از دیگر نقاط مختلف همخوانی دارد. این بیشتر کار کارگردانی است که شما با او کار می کنید و محیطی که او میخواهد شما را در آن احاطه کند. این همان چیزی است که کار کردن با ریدلی را جذاب می کند. او مرتبا به خودش می گوید &#8220;آیا اینو باور می کنم؟ آیا اینو باور نمی کنم؟ آیا به مردمی که بایگران اصلی را احاطه کرده اند باور دارم؟ آیا چیزی را که می گویند باور میکنم؟ آیا چیز هایی را که میبینم باور میکنم؟&#8221; او این فیلتر را دارد و به غرایز خودش اعتماد دارد. خیلی عالی است با کسی کار کنی که می آید و می گوید &#8220;خیلی خب، تمام این صحنه اشتباه بود. سه صفحه از دیالگو ها را پاک کنید و این قسمت را بیرون ببریم، هرچیزی که باشه اما من بهش باور ندارم&#8221; من همیشه در این باره صحبت می کنم اما شگفت انگیز است که او را پشت مانیتور ببینی یا در چادری پشت شش مانیتور ببینی که دوربین هایش از شش طرف مختلف صحنه را زیر نظر دارند و او تمام مانیتور ها را زیر نظر دارد. تصاویر را عوض می کند و وقتی به مورد علاقه اش رسید می گوید &#8220;همینه، این دقیقا همون چیزی که میخواستم در فیلم ازش استفاده کنم و بقیه فقط تلف کردن وقته.&#8221; این روش کاری است که او دارد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/int-body3.jpg"><img class="size-full wp-image-1331 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="int-body3" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/int-body3.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>لحظه ای در فیلم وجود دارد جایی که کاراکتر شما به فریس (کاراکتر دی کاپریو) می گوید که هرگز بچه دار نشود. افکار خود شما درباره پدر بودن چیه؟</strong><br />
کرو: که حال بچه هام چطور است؟</p>
<p><strong>شما درباره پدر بودن چه نظری دارید؟</strong><br />
کرو: این فوق العاده ترین چیزی است که تو عمرم تجربه کرده ام. داشتن بچه هم به جمع خانواده اضافه میکنه و هم بیشتر سرگرم می شوی. حقیقتا ما درباره طرز برخورد فریس در رابطه با بچه یه مناظره ی کوچکی داشتیم. من فکر میکنم شیوه هافمن آنطور است که او دارد به مردی تبدیل می شود که میخواهد در راهی معین از آن استفاده کند. پس شاید این در لحظه منفی به نظر برسد اما چیزی که واقعا او در صدد انجام آن است پایمال کردن آرزویش که همان انجام دادن شغلش است و هر کار دیگری را بغیر از آن انجام دهد. لحظه ی دیگری در فیلم وجود دارد جایی که او مشغول حرف زدن با تلفن است و ما بچه هایش را می بینیم که به حمام می روند. فکر می کنم یک صورت تحقیر آمیزی در فیلم نامه وجود دارد و من هم به ریدلی گفتم که این وظیفه پدر بودن است که هنوز میتواند کارهایش را انجام بدهد درحالی که شورت بچه هایش را از پا در می آورد. چیزهایی از این قبیل. کاراکتر هافمن احتیاج به فاصله ای میان او و واقعیتی که او در حال انجام ان هست، دارد. او در حال انجام یک بازی کامپیوتری است.</p>
<p><strong>شما با داستانی روبرو هستید که یک داشتان عاشقانه هم در آن وجود دارد و هنوز کاراکترها نمی توانند همدیگر را لمس کنند. این چه حقه ای بود؟</strong><br />
اسکات: فیلم با عایشه شروع می شود که وابسه به یک قوم است. در حقیقت او یک دختر فرانسوی در سفارت بود. من از دیوید پرسیدم که چطور است این کاراکتر را با یک دختر بومی عوض کنیم چون من احساس می کردم که مهم نبود که او از چه شاخه ای باشد. از آنجایی شروع شد که فریس به منطقه و فضایی که در آن بود و فرهنگ آنها وابستگی پیدا میکند و از آنجا خوشش می آید. پس او به آن نهار کوچکی که با عایشه دارد می آید در حالی که عایشه مجبور است کس دیگری را که خواهرش با دو بچه است را با خودش بیاورد. بعد از آن عایشه می گوید&#8221;خواهرم می خواهد که به آمریکا برود&#8221; فریس می گوید &#8220;خب، اگه میخوای، میتونم واسش پاسپورت جور کنم&#8221; عایشه می گوید&#8221;درباره اینجور چیزا شوخی نکن&#8221; فریس می گوید &#8220;نه، جدی گفتم.&#8221; پس شما وابستگی او را به آن مکان ویژه احساس میکنید و بعد چیزی که بسیار جالب است او طوری بار آمده است که بعضی ها ممکن است آن را مسخره و یک جنایت بدانند اما من فکر میکنم که این بیشتر از ظاهر قرآن است که او نمی تواند لمس کند و با کسی دست بدهد. پس شما باید یک همراه داشته باشید و نمی توانید با نامحرم دست بدهید تا وقتی که شما کاملا نامزد کرده اید و رابطه ای تصدیق شده دارید. پس ما میبینیم که جامعه ای که آنها در آن زندگی میکنند با جامعه امروزی خودمان بسیار تفاوت دارد. نکته مثبتی که هست ارزیابی کردن این دو جامعه است و اینکه چطور آنها محتاط تر عمل میکنند.</p>
<p><strong>این سوال برای راسل و ریدلی است. یکی از بهترین فیلم هایی که شما باهم کار کردید، &#8220;یک سال خوب&#8221; بود. آیا فیلم دیگری در ذهن دارید که در آن سرها از بدن جدا نشود؟</strong><br />
کرو: بله، یکی دیگه در ذهن داریم که اسمش &#8220;یک سال خوبتر&#8221; است.<br />
اسکات: فکر کنم چیزی که واقعیته، مردم از راسل انتظار فیلمی را ندارد. بلکه از من انتظار دارند. همیشه باید منتقد خودمان باشیم و زود قضاوت نکنیم. &#8220;یک سال خوب&#8221; تجربه بسیار نشاط آوری بود که همه ما را به وجد آورده بود. پروسه کاری ما در طول ساختن فیلم بسیار سریع گذشت و خاطرات خوبی از آن داریم. خوشحالم که شما از آن خوشتان آمده است. و فعلا هم چیزی در ذهن برای ساختن چنین فیلمی ندارم.</p>
<p><strong>لئو می تونی درباره کارکردن با مارک استرانگ توضیح بدی؟ بازی خیلی خوبی داشت. </strong><br />
دی کاپریو: کاملا درسته. بازی فوق العاده ای داشت. او یکی از آخرین نفراتی بود که به جمع فیلم اضافه شد. او در انگلستان کارهای تئاتری بسیاری  انجام داده است. کاملا به درون نقش رفته بود و بسیار واقعی آن را انجام داد. او کاملا با کاراکتر یکی شده است و آن را در آغوش گرفته است. تقریبا آخرین هفته فیلمبرداری او به جمع ما اضافه شد اما فوق العاده ظاهر شد.</p>
<p><strong>ریدلی میتونی درباره صحنه شکنجه توضیح بدی؟ چطور میدونی که آن صحنه چقدر باید طول بکشه؟ چطور میدونی که آن صحنه برای بیننده ها که فیلم را می بینند زیاد نیست؟</strong><br />
اسکات: تجربه. بعضی اوقات استودیو به من می گوید که &#8220;این زمخته&#8221; منم میگم&#8221;صبرکن، به من پول میدن که زمخت باشم، باشه؟&#8221; چون آن یک فیلم وحشتناک بود. در این مثال، صحنه همیشه حقه ای بود بخاطرا ینکه ما یک کلیشه وحشتناک را اجرا می کردیم اما آن کلیشه واقعی و ترسناک بود. من میل ندارم که تحقیفات زیادی انجام بدم و همین که یک صحنه سربریدن رو ببینم، برام کافیه. هر چند که آن بسیار قابل وصول بود اما میلی به نشان دادنش نداشتم. باور کنید، من تهوع آور نیستم و با دیدن این صحنه ها خودم هم حالم بهم میخوره. اما من سعی کردم که این صحنه به بهترین شکل ممکنه اجرا شود و طوری که بیننده را آزار ندهد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/int-body1.jpg"><img class="size-full wp-image-1329 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="int-body1" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/int-body1.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>رابین هود را تمام کردید؟</strong><br />
کرو: نه هنوز شروع نکردیم. این کار از اون کارهای است که میخواهیم مدتی زمان بگذرد تا بهتر بتوانم اجرایش کنم چون نمی خوام آن را انجام بدهم تا وقتی که احساس کنم آن را به بهترین شکل بازی کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/body-of-lies-5/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مصاحبه جدید با توبی ویکینس، کارگردان &#8220;متلاشی&#8221;</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/splinter-2</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/splinter-2#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 07:51:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حسین</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[توبی ویکینس]]></category>
		<category><![CDATA[متلاشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1302</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه جدیدی با توبی ویکینس، کارگردان فیلم ترسناک جدید &#8220;متلاشی&#8221; (Splinter) منتشر شده است. در این فیلم که در ۳۱ اکتبر سال میلادی جاری (هالووین) منتشر خواهد شد، بازیگرانی چون شی ویگهام، پائولو کوستانزو و جیل وگنر حضور دارند.
متن&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه جدیدی با توبی ویکینس، کارگردان فیلم ترسناک جدید &#8220;متلاشی&#8221; (Splinter) منتشر شده است. در این فیلم که در ۳۱ اکتبر سال میلادی جاری (هالووین) منتشر خواهد شد، بازیگرانی چون شی ویگهام، پائولو کوستانزو و جیل وگنر حضور دارند.<br />
متن <a href="http://www.shocktillyoudrop.com/news/topnews.php?id=7923">مصاحبه</a> را در زیر می خوانید:</p>
<p>توبی ویکینس، از زمانی که کارگردانی را شروع کرد در کار جلوه های ویژه نیز بود. این کارگردان لندنی در تهیه جلوه های ویژه بیش از ۲۰ فیلم سینمایی نقش داشته و این کار خود را &#8220;پرداخت صورتحساب ها&#8221; می نامد. از سال ۱۹۹۹ پس از سفر به امریکا، شروع به ساختن فیلم کوتاه را برای خود و کمپانی Ghost House کرد.<br />
&#8220;متلاشی&#8221; که اولین کار بلند سینمایی او محسوب می شود، حاصل تجربیات او در ساخت فیلم های کوتاهش است. فیلمنامه این فیلم را که کی بری، یان شور و خود ویلکینس نوشته اند، داستان زوج جوانی را روایت می کند که برای تعطیلات آخر هفته به یک منطقه می روند و در ادامه از دست انگلی که به جانوران و انسان ها سرایت می کند و آن ها را تبدیل به موجودی تیغ دار، وحشی و خطرناک می کند، فرار کرده و به یک پمپ بنزین پناه می آورند و در آن جا باید از دست موجودی که آن ها را تعقیب کرده فرار کنند.<br />
&#8220;متلاشی&#8221; فیلمی است که خیلی خوب حدود خودش را می شناسد. با این که ویلکینس فیلم را با بودجه کمی ساخته، باز هم نتیجه کار راضی کننده و واقعی است.<br />
با ویلکینس توافق می کنم که صبح روز جمعه در پارک تفریحی لابریا در لس آنجلس با هم ملاقات کنیم تا در مورد فیلم جدیدش صحبت کنیم. در آنجا متوجه شدیم که مجموعه هنوز باز نشده و به همین علت به کافی شاپ پایین خیابان می رویم.</p>
<p><strong>&#8220;متلاشی&#8221; برای شما چه چیز خاصی داشت که باعث شد آن را بسازید؟</strong><br />
فیلمنامه آن به دستم رسید و فیلم بسیار متفاوتی بود. چهارچوب مشابهی داشت، اما فیلمی بزرگ، کلاسیک و محاصره ای بود. این چیزی بود که در واقع بهش واکنش نشون دادم. من تصور موجود دیوانه ای رو در ذهنم داشتم کم به همراه دوستم جرج کاوود حداقل دو سال قبل از این که فیلمنامه رو ببینیم در موردش صحبت می کردیم. ما همه جور جلسات هم اندیشی داشتیم تا داستانی پیدا کنیم که این موجود در اون باشه و بعد فیلمنامه &#8220;متلاشی&#8221; دستمون رسید و همونی بود که می خواستیم. ظاهرا هر دو خیلی خوب با هم جور شدن.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/hr_splinter_8.jpg"><img class="size-full wp-image-1317 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="hr_splinter_8" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/hr_splinter_8.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>انگل خلق شده در فیلم نسبت به بودجه کمی که فیلم داشته، طبیعی به نظر میرسه. </strong><br />
روشی که موجود &#8220;متلاشی&#8221; خودش رو بروز میده در اصل شکل تغییر یافته قربانیانش هست. برای همین در این وضعیت بازسازی انسان ها کار چندان مشکلی نیست. وقتی کار با بودجه محدودی باشه، مجبور نیستی یه چیز گنده بسازی که دندون های تیز، صورت انیماترونیک، مردمک و این جور چیزها داشته باشه. پس در واقع از انسان های مرده به عنوان قالب موجود استفاده می کنیم. و بعد تصور آدم می تونه دستگیرش بشه که این بدن چه قدر می تونه بدشکل و شکسته باشه و توسط چنین موجودی که براش اهمیتی نداره اسکلت و ساختمان آدم چه طور باید حرکت کنه، دوباره به کار برده بشه.</p>
<p><strong>اون پمپ بنزین که برای فیلمبرداری استفاده کردید رو کجا پیدا کردید؟</strong><br />
ما بیرون از شهر اوکلاهوما بودیم که این پمپ بنزین رو دیدیم که در واقع -قبل از این که ما بهش برسیم- متروکه بود یا این که شاید ده سال پیش پمپ بنزین بوده و حالا یه اتاقک بیشتر نبود. جنیفر اسپنس، طراح صحنه من و شوهرش تام اون جا رو دگرگون کردن. اونا جلوش رو گج کاری کردن و اونو تبدیل به چیزی کردن که من برای فیلم به دنبالش بودم که تصور یک تنگ ماهی شیشه ای بزرگ از اون بشه. فکر کنم این خیلی چیز ترسناکی هست. جلوی یک پنجره می ایستید که از سقف تا زمین هست و بیرون کاملا تاریکه و شما داخل این شبه قفس روشن هستید. همین به اندازه خودش ترسناک هست. این ایده در فیلم های ترسناک بزرگی استفاده شده. منظورم این تصور هست که نگاه کردن به بیرون از طریق شیشه، در اول یه چیز خیلی شکننده است، به بیرون که تاریکی مطلق هست نگاه می کنید و نمی دونید اون بیرون چی هست، و می دونین که خودتون دیده می شید. ما برای فیلمبرداری این فیلم چهار هفته وقت داشتیم، پس فکر کنم حدود ۲۱ روز مشغول فیلمبرداری این صحنه ها بودیم. بیست روز تمام و اون پایین هم واحد دو بودن، که کار واقعا کمرشکنی بود. به نظرم یک روز هم نشد که کمتر از ۴ یا ۵ صفحه رو فیلمبرداری کنیم. و یک روز نزدیک اواخر صحنه های اکشن فیلم بود که تمام سکانس های اکشن رو در نیم روز با یک برداشت گرفتیم، چون، همون طور که می توانید تصور کنید، وقتی ما محل فیلمبرداری رو به هم می ریزیم، بقیه وقت که دو یا سه ساعت هست رو باید مشغول بازسازی مغازه باشیم و چیزها رو برگردونیم سر جای خودشون.<br />
<strong><br />
در چنین فیلم هایی، من تصور می کنم یک نفر به راحتی توسط هیولا به عنوان طعمه دزدیده میشه، آیا شما مطمئن بودید با ورود به این زمینه می تونید جنبه احساسی کاراکتر و پیچیدگی های وابسته به اون رو هم کنترل کنید؟</strong><br />
کاملا. یعنی در اصل این کانون توجه من بود که حدس می زنم وقتی کارگردانی رو شروع کردم برای خودم هم غیرمنتظره بود. من عاشق بازیگرها هستم. من دوست های زیادی دارم که بازیگر هستن و به نظرم این بخش از کار بیش از همه راضی کننده بود. شوخی ها، جلوه های ویژه و کار با این عوامل چیزیه که من همیشه انجام دادم، و لذت بسیار زیادی از اون بردم، ولی دیگه چندان احساس یک چالش رو به آدم نمیده. نمی دونم این کاملا درسته یا نه، اما من کارگردان های زیادی رو می شناسم که این شوخی ها رو دوست ندارن، این رو کسل کننده می دونن و به نظرشون جزئی بودنش خنثی کننده است و من کاملا برعکس اونا فکر می کنم. اگر درست سر تیربار رو نشانه گیری کنم می تونم پنج ساعت یک چاقو رو به گردن یک نفر شلیک کنم تا اونو درست بگیرم. در مرحله فیلمنامه (دوست دارم) مطمئن بشم که این کاراکترها یک چیز جالب رو به فیلم میارن و تماشا کردن اونا جالبه. خصوصا در فیلم هایی مثل &#8220;متلاشی&#8221; که در اون تعدادی غریبه طی اتفاقاتی به هم می پیوندند و ما داریم تماشاگرها رو نیز در این وضعیت قرار میدیم. این کاراکترها باید جالب باشن.</p>
<p><strong>این فیلم منو تحت تأثیر قرار داد چون منو به یاد فیلم های آخر شب انداخت که در دهه ۸۰ رشد کردن. هنگام ساخت این فیلم چه جور موجودی در ذهنتون متصور شده بودید؟</strong><br />
مشخص هست که &#8220;متلاشی&#8221; خیلی از فیلم &#8220;چیز&#8221; (The Thing) الهام گرفته چون محتوای مشابهی دارن و چون این موجود هست که آدم ها رو در اختیار می گیره. فکر کنم در تمام اون فیلم ها، در فیلم های زامبی، در &#8220;۲۸ روز بعد&#8221; (۲۸ Days Later) و در &#8220;چیز&#8221;، گاهی یه لحظه خیلی کوتاه وجود داره که آدم ها قبل از این که تغییر رفتار بدن، متوجه میشن که آلوده شدن و بعدش دیگه مسئله ای نیست. می دونید که در &#8220;چیز&#8221; اونا در واقع تبدیل به ارواح متحرک میشن و متوجه نیستن که مشکلی وجود داره. در &#8220;۲۸ روز بعد&#8221; چند ثانیه قبل از آلودگی این اتفاق می افته، و شما می دونین که داره میاد. پس در &#8220;متلاشی&#8221; کشته شدن توسط یک موجود یک چیزه، ولی کشته نشدن و کنترل شدن ساختمان بدن از درون توسط اون، به نظر من بدتر از مرگه. پس این چرخش رو من بهش دادم. &#8220;طلوع مرده&#8221; (Dawn Of The Dead) یکی از فیلم های مورد علاقه منه. &#8220;بیگانه&#8221; (Alien) از نظر من بهترین فیلمه. تمام اون فیلم ها در حس تفکیک، جداسازی و تحت محاصره بودن با &#8220;متلاشی&#8221; مشترک هستن، و باید از تمام منابعی که هست استفاده کرد. توی تمام اون فیلم ها آدم ها با اسلحه سر و کار دارن و دنبال راهی برای حل مشکل هستن.<br />
<strong><br />
این که روش کار خودتون بر فرمول محاصره تحمیل کنید یا این که عمدا از برگشتن به فیلم های شبیه &#8220;متلاشی&#8221; خودداری کنید، کارتون رو سخت نکرد؟</strong><br />
من از این که کاری رو انجام بدم که در یک فیلم دیگه دیدم ترسی ندارم. یه صحنه توی &#8220;متلاشی&#8221; هست که کاملا تابع یکی از صحنه های &#8220;بیگانه&#8221; است. با این که اینجا به جای یک سفینه فضایی هولناک یه پمپ بنزین داشتیم، اما توی اون صحنه ای که اونا توی آزمایشگاه هستن و دارن دنبال موجود فضایی می گردن، ترکیب اصلی احساس به دنبال چیزی بودن، مثل صحنه ای از &#8220;متلاشی&#8221; هست که من سعی کردم همون سطح فشار و تنش &#8220;بیگانه&#8221; رو ایجاد کنم. البته معلومه که ریدلی اسکات (کارگردان &#8220;بیگانه&#8221;) این کار اول انجام داده. (می خندد) من غرق در ترس اون فیلم ها هستم و اگه در هر نقطه ای از فیلم موفق بشیم به اونا نزدیک بشیم، من خیلی خوشحال میشم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/hr_splinter_7.jpg"><img class="size-full wp-image-1316 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="hr_splinter_7" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/hr_splinter_7.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>من احساس کردم داستان کمی از نگاه محیط زیست هم هست. انگار اون مرد اتفاقی از یک مرز خاکی ناشناخته تجاوز کرده و یه جورایی مزاحم انگل شده. در این مورد اشتباه می کنم؟</strong><br />
داستان اولیه ای که من از اون موجود توی ذهنم داشتم همونه که همیشه بوده و یک نسخه رشدیافته از یک نوع موجود خارپوست دریایی هست، یک خارپوست دریایی که مثل خرچنگ بدقواره هست و همه ما می دونیم که در عمیق ترین قسمت اقیانوس هستند. اوکلاهوما نزدیک اقیانوس نیست اما دو جهت در رابطه با محیط زیست داره که خیلی خوب تصور تماشاگر رو به منشاء اصلی اون معطوف می کنه و ما در دو جا به این موضوع اشاره کردیم. در فاصله یک مایلی لوکیشن حدود پنج، شش جایگاه چاه نفت هست. پس این جهت &#8220;مزاحمت برای محیط زیست&#8221; وجود داره. و در واقع اوکلاهوما، همون طور که در فیلم هم بهش اشاره کردم، تعدادی از قدیمی ترین مناطق جنگلی دست نخورده در آمریکا رو داره. حتی بیشتر از سکویاها، نه به بلندی سکویا، اما به قدمت اون هاست، و اصلا به اندازه کافی در اون ها کاوش نشده. دلیل هم برای این کار وجود نداره. پس این دو چیز با هم ترکیب میشن تا حداقل به ما بگه که در بیرون یک خاستگاه تقریبا قابل قبولی برای این موجود وجود داره. وقتی اون در حالت غیرفعال هست، همون طور که بعضا در فیلم می بینیم، به نظر می رسه یک قتل خیابانی هست که میخ هایی ازش بیرون زده. و به محض این که به حالت غیرفعال دراومد دیگه منتقل نمیشه یا سرایت نمی کنه مگر این که یه چیزی اتفاقی بیاد و اونو به کار بندازه و دوباره جریان رو شروع کنه. و در واقع دوره زندگی یک موجود آلوده کوتاهه. اگه یکی از حیوانات جنگل آلوده بشه، وحشی میشه، به اطراف می دوه، سعی می کنه یه چیز دیگه با خون گرم پیدا کنه و اونو آلوده کنه و موفق نمیشه، یعنی داره تبدیل به چیزی میشه که سریع غیرفعال میشه. پس حادثه نوعی نقص ذاتی داره که می تونه باعث بشه اون برای مدتی طولانی ناپدید بشه و کسی هم مزاحمش نشه.</p>
<p><strong>این موجود به طور واقعی ایجاد شده. شما عمدا چنین تصمیمی گرفتید؟</strong><br />
کاملا. من از موجودات کامپیوتری بد و جلوه های ویژه بد متنفرم &#8211; و فکر نمی کنم این کلمه شدت لازم رو داشته باشه &#8211; و فکر می کنم هر طرفدار فیلم های ترسناکی ازش متنفر باشه. و این چیزیه که من ۹۹ درصد اوقات سعی می کنم انجامش ندم. دو تا صحنه بود که مجبور شدیم انجامش بدیم، اون هم به خاطر خطرناک بودن حرکت ها، غیر عملی بودن طناب های پرواز و چیزهایی بود که از توانایی ما خارج بود و مجبور بودم از جلوه ها استفاده کنم و هنوزم میگم کاش مجبور نبودم. اما در ۹۹ درصد صحنه های فیلم، موارد واقعی هستن و من از همون اول هم همین دیدگاه رو داشتم. ما به هیچ وجه با این بودجه از عهده ساخت یک موجود کامپیوتری خوب برنمی اومدیم. یعنی واقعا راه دیگه ای نداشتیم. ما همه شاهد فیلم های دارای موجودات هستیم که استودیوهایی که بودجه کلانی دارند، میلیون ها و میلیون ها دلار خرج می کنن تا موجوداتی بسازن که کاملا غیر قابل باور هستن. ما شاهد این هستیم. انگار نه انگار که ما داریم در این مورد بهتر می شیم.<br />
<strong><br />
جالبه. بعضی کارگردان ها عقیده دارن صرفا به این خاطر که بودجه ای ندارن می تونن با تکیه بر جلوه های ویژه مشکلشون رو حل کنن. </strong><br />
رویکرد ما از همون اول ترکیب دو چیز بود: یک: تا اون جایی که می تونیم به جلوه های باورپذیر و واقعی برسیم. دو: طوری فیلمبرداری کنیم که به طور اجمالی چیزهایی رو نشون تماشاگر بدیم و اونو متقاعد کنیم چیزی دیده که در واقع ندیده&#8230; نوع فیلمبرداری و نحوه تدوین دقیقا تحت تاثیر فیلم های &#8220;بورن&#8221; هستن. می دونم برای دوربین لرزان و دستی مورد انتقاد واقع میشه، ولی راستش رو بخواید، &#8220;اولتیماتوم بورن&#8221; (The Bourne Ultimatum) یکی از بهترین فیلم هاییه که اخیرا دیدم. ما موقع فیلمبرداری تصمیم گرفتیم که این سکانس های اکشن رو در واقع به صورت برداشت پیوسته بگیریم. سکانس های اکشن بزرگ رو می خواستیم طوری بگیریم که با انفجار، تابش نور، پرتاب شدن اشیاء به اطراف و آدم ها در حال شلیک باشن. می خواستیم از اونا مثل یه نمایش فیلم بگیریم. در واقع فقط کاملا اجراشون می کردیم و فیلم می گرفتیم، بعد داد می زدیم &#8220;ایست. &#8221; و &#8220;اگر کسی صدمه می بینه بایسته. &#8221; و وقتی داد می زدم کات، فورا همه سرجاشون می ایستن، صبر می کردن تا گرد و خاک بشینه، و بعد نگاه می کردیم که چی گرفتیم. عوامل فیلمبرداری آخر یکی از این سکانس ها نفس نفس می زدن چون سخت کار می کردن که مطمئن بشن همه چی رو گرفتن، چون برداشت دومی در کار نیست.</p>
<p><strong>برای بازی قربانبان انگل بازیگران خاص انعطاف پذیری استخدام کردید؟</strong><br />
ما در مواقع مختلف از تکنیک های متفاوتی استفاده کردیم. اولین قربانی از صحنه آغازین فیلم موجودی هست که خیلی سریع به حالت غیرفعال میره، برای همین مناسب بقیه اوقات فیلم نیست. اما در حقیقت آموزش اون شامل چهار سال مطالعه در حرکات جسمانی بود. ما خیلی اونو در لباس طراحی شده گذاشتیم تا حرکات خیلی نامتعارف و گویایی داشته باشه. ما یک قهرمان ملی ژیمناستیک رو هم آوردیم و مدام باهاش کار کردیم. اون اتفاقا از باشگاه &#8220;اوکلاهوما سونرز&#8221; بود که گروه ورزشی دانشگاه اوکلاهوما هست. اگه مسابقات ژیمناستیک المپیک رو دیده باشید، برخی از اعضای تیم المپیک ایالات متحده از دانشگاه اوکلاهوما اومده ن. ما خیلی خوش شانس بودیم که اون بچه ها رو در اختیارمون قرار دادن. و یکیشون بود به اسم جیمی، که وقتی لباس رو پوشید می تونست با قدرت بدنی خودش کارهایی بکنه که هیچ کس دیگه در اون لباس نمی تونست. بعدش یه بدلکار داشتیم که لباس رو پوشید و می تونست به اطراف حمله کنه. واقعا مکمل هم بودن. فکر نکنم بشه توی فیلم تشخیص داد. امیدوارم توی فیلم نشه تشخیص داد، اما وقتی از زاویه ای به زاویه دیگر تصویر کات میشد، کسی که توی لباس هست رو عوض می کردیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/hr_splinter_6.jpg"><img class="size-full wp-image-1315 aligncenter" title="hr_splinter_6" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/10/hr_splinter_6.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>چه کسی مسئول جلوه های واقعی بود؟</strong><br />
کمپانی Quantum Creation FX تمام مدل های واقعی رو ساخت. اونا کارشون عالی بود، لباسی رو ساختن که از روی طراحی های قبلی دورو بود. در پرش ها از یک جهت، اونا لباسی پوشیده بودن که جلوی اون رو به یک جهت بود، و بعد وقتی اونا فرود می اومدن و جای دیگه ای پریدن، لباس برعکس میشد. به علت نحوه فیلمبرداری و تدوین اون صحنه ها، نمی دونم توی فیلم میشه تشخیص داد یا نه، ولی بیشتر تمرکز بر این بود که اون حرکات چه طور قراره اجرا بشن. لباس دردسرهای خودش رو داشت. ما یه قهرمان ملی ژیمناستیک داشتیم که سال ها آموزش جسمانی دیده، اون وقت توی این لباس داره خسته و کوفته میشه. سنگین بود و داخلش صد درجه بود، بیرونش هم ۱۰۰ درجه. این چالش های فیزیکی مطمئنا برای این بچه ها عواقبی داشته تا این چیز رو برای من به پرده بیارن.<br />
<strong><br />
شما بعد از کارگردانی &#8220;متلاشی&#8221; دوباره با Ghost House همکاری می کنید تا &#8220;کینه ۳&#8243; (The Gradge 3) رو بسازید. در زمینه تجربیات، تغییرات مهمی وجود نداره، چیزی برای شما تغییر کرد؟</strong><br />
تفوات های سبکی وجود داره، ولی در اصل فقط کاراکتره که مهمه. اگه قراره آدم ها رو در خطر قرار بدین و انتظار داشته باشین تماشاگرها نگران اون باشن، قوانین کاملا مشابه هستن، چه دستی فیلمبرداری شده باشه و به شیوه بورن یا هر چیز دیگه، چه نباشه، در فیلم سازی با استفاده از تکنیک های مشابه تاکاشی شیمیزو همه چیز خیلی روان و خیلی حساب شده و دقیق هست. خیلی روانه و خیلی خیلی با دقت پیش میره. کم کم می رسه به نقل داستان. واقعا مهم نیست که یه هیولا باشه، یه روح باشه یا یه آدم مرده&#8230; این بخش یک عنصر کوچکی از تفسیر بزرگتر داستانه که در اصل یه چیزه.</p>
<p>تریلر &#8220;متلاشی&#8221; را با کیفیت بالا می توانید <a href="http://www.movieland.ir/articles/teaser_trailer/splinter">در اینجا</a> مشاهده یا دانلود کنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/splinter-2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دنیل کریگ از جیمز باند میگوید:مصاحبه کوتاه با بازیگر ذره ای آرامش</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/daniel-craig</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/daniel-craig#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 07:19:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[جیمز باند]]></category>
		<category><![CDATA[دنیل کریگ]]></category>
		<category><![CDATA[ذره ای آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[مارک فارستر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1200</guid>
		<description><![CDATA[شاید در ابتدا دنیل کریگ آشکارترین انتخاب برای بازی در نقش مامور مخفی، جیمز باند نبود. اما هر چه بود او در نهایت انتخاب شد تا تصویر مامور مخفی  را برای کلمبیا پیکچرز و در فیلم کازینو رویال در سال&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید در ابتدا دنیل کریگ آشکارترین انتخاب برای بازی در نقش مامور مخفی، جیمز باند نبود. اما هر چه بود او در نهایت انتخاب شد تا تصویر مامور مخفی  را برای کلمبیا پیکچرز و در فیلم کازینو رویال در سال ۲۰۰۶ ایفا کند. این همکاری ادامه پیدا کرد و دنیل برای اثر بعدی هم جیمز باند ماند.<br />
نوامبر امسال این بازیگر  بلوند، چشم آبی در ذره ای آرامش (Quantum of Solace) باز هم در هیبت باند در آمده است. این بار با مارک فارستر در پست کارگردانی.</p>
<p><strong>طرفداران شما میخواهند بدانند که در فیلم جدید چقدر وابستگی به داستان اصلی وجود دارد و اینکه شما جیمز باند را در این فیلم چگونه احساس کردید؟<br />
</strong>امیدوارم که خوب بوده باشم اما برای این سوال جواب روشنی وجود ندارد. او یک جاسوس است. من فکر می کنم این شخصیت کمی پریشان و ناراحت هست. ما به اندازه کافی در کازینو رویال او را بازشناختیم و من نمیخواهم که اکنون دوباره به اعماق و ژرفای او بپردازیم در این صورت او را از حالت یک جاسوس به یک احمق تبدیل می کنیم. اما میتوانم این را توضیح دهم که او هم مانند همه مردان لحظه هایی را دارد که در آن قلبش جریحه دار می شود و میشکند و من این لحظه های او را خیلی دوست دارم. به هر حال او جیمز باند است و نباید بشکند. اگر او بشکند دیگر نمی تواند به کارش ادامه دهد. او شبیه یک آدم بد است و من واقعا این دوگانگی را  که بواسطه شغل باند وجود دارد را دوست دارم. او دیگران را برای زندگی می کشد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/09/007.jpg"><img class="size-full wp-image-1201 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="007" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/09/007.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>سوال بعدی این است که شما بیش از دیگران با استیو مک کوئین مقایسه می شوید. این مقایسه از شیرین کاری های شما در بازیگری ناشی می شود. میخواهیم بپرسیم که برای خطر کردن و بزرگ شدن یک بازیگر چه باید بکند؟</strong><br />
خیلی مهمه. (میخندد)</p>
<p><strong>در این رابطه و برای بازی کردن در این نقش، چه فشار را تحمل کردید؟</strong><br />
من در این مورد فشار خاصی نداشتم. تنها چیزی که در این باره و در دراز مدت مهم است. تثبیت و محکم بودن است. من این اثر را دوست دارم چون که به نظرم این فیلم یک اثر سنتی است مردم با این اثر مثل فیلمهایی ابتدایی در هالیوود برخورد می کنند. در آن زمان هم شنیده میشد که می پرسیدند که می توانی از روی اسب بپری؟ الان هم دقیقا همین طور است. من میتوانم از روی اسب بپرم ( میخندد) این مسیری است به سمت باستر کیتون، چاپلین و تمام کسانی که بازی های حرکتی داشتند میرسد. دروغ است اگر نگویم که چقدر با علاقه و شوق هنوز به تماشای آثار آنها میپردازم مانند یک کودک. آنها در آن زمان همه چیز بودند. دوربین در جای خود ثابت بود و بازیگر باید در یک بلندی حرکت می کرد بی آنکه جلوه ویژه ای در کار باشد. در آن زمان تکنولوژی در خدمت انسان نبود و هر چه بود بازیگر بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/daniel-craig/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ستارگان سالهای دور: گفتگو با کایرا نایتلی</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/keira-knightley-3</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/keira-knightley-3#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 06:31:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[دوشس]]></category>
		<category><![CDATA[کایرا نایتلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=1182</guid>
		<description><![CDATA[در سالهای اخیر فیلم هایی که درباره خانواده های سلطنتی در بریتانیای سالهای گذشته ساخته می شود زیاد شده است. منتقدان هم اینگونه فیلمها را دوست داشته اند. فیلمهایی با لباس های نمایشی که مربوط به سالهای دور می شود.&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در سالهای اخیر فیلم هایی که درباره خانواده های سلطنتی در بریتانیای سالهای گذشته ساخته می شود زیاد شده است. منتقدان هم اینگونه فیلمها را دوست داشته اند. فیلمهایی با لباس های نمایشی که مربوط به سالهای دور می شود. شاید یکی از دلایل جذابیت آن نگاه سازندگان به خانواده های سلطنتی به منزله ستارگان بوده است. این به تصویر کشیدن تاریخ بریتانیا معمولا با اقبال عمومی روبرو می شود و مورد پسند واقع می شود.<br />
دوشس (بانوی) یکی از شهر های شمالی انگلستان (Devonshire) زن جوانی است که با مردی از طبقه اشراف ازدواج می کند. او بعد از ازدواجش متوجه خیانت همسرش می شود.<br />
در این فیلم هم کایرا نایتلی به هیبت فیلمهای گذشته خود در آمده چهره و لباس های این فیلم بیننده را به یاد &#8220;غرور و تعصب&#8221; می اندازد همچنین شاید یاد آور دزدان دریایی کارائیب باشد. به هر حال خانم نایتلی این بار هم به بریتانیای قدیم رفته و باز در نقش خود بسیار قوی ظاهر شده است.<br />
ما به تورنتو رفتیم و در زمان کنفرانس مطبوعاتی خانم نایتلی از او وقتی برای مصاحبه گرفتیم. ایشان برای نمایش دوشس در حشنواره بین المللی تورنتو حاضر بودند.</p>
<p><strong>چه احساس و عکس العملی داشتید وقتی که فیلمنامه را خواندید و با کاراکترتون آشنا شدید؟ و اینکه آیا پیش از خواندن فیلمنامه چیزی از این کاراکتر می دانستید؟<br />
</strong>نه، من پیش از خواندن فیلمنامه هیچ چیز از این شخصیت نمی دانستم و با خواندن فیلمنامه بود که فهمیدم آه، چه شخصیت جذابی. من داستان را خواندم و فهمیدم که که این کاراکتر چقدر افسانه ای و شگفت انگیز هست. خیلی فریبنده است که شخصیت زنی دارای این همه نفوذ و قدرت سیاسی و ظاهر زیبا و مقداری نیروهای طبیعی باشد. در کنار همه اینها او به شدت آسیب پذیر است و به شکل باور نکردنی تنها و بی کس. فکر می کنم که بدانید که ترکیب این چیز ها چقدر به جذابیت او کمک می کند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/09/du1.jpg"><img class="size-full wp-image-1184 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="du1" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/09/du1.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>آیا شما ناراحت هستید که چرا مثلا در نقش هایتان استقامت و تلاش بیشتری نکرده اید؟</strong><br />
بله، همیشه این احساس ناراحتی و ترس از شکست وجود دارد. اگر شما به عنوان یک بازیگر کار کنید متوجه می شوید که همه اتفاقات آنطور که شما امیدوار بودید پیش نمی رود و گاهی شما را نا امید می کند. من هم به همین شکل، گاهی بوده که از انتخاب و عملکرد خودم راضی نبوده ام.</p>
<p><strong>آیا شما ابتدا کتاب یا فیلمنامه را میخوانید؟</strong><br />
من اول فیلمنامه را مطالعه می کنم و بعد از آن به سراغ کتاب میروم و آن را می خوانم و در آخر کاری را قبول یا رد می کنم. مسلم است که ساخت فیلمهای منطبق بر واقعیت و بیوگرافی به مراتب مشکل تر از بقیه است. در زمان ساخت این گونه فیلمها شما باید اطلاعات بسیار بالایی درباره داستانی که تصویر می کنید داشته باشید همچنین طرز خاص و ویژه ای برای تعریف کردن داستان داشته باشید تا دیگران را جذب کنید. زیرا شما نهایتا دو ساعت فرصت دارید تا داستان یک زندگی را بیان کنید. ممکن است حاصل کار بسیار مبهم از آب در بیاید و یا اینکه کاملا شبیه داستان اصلی باشد. البته خیلی خوب می شود که اگر از آن شخصیت کتابی مانده باشد و یا به نامه ها نوشته شده و دریافت شده توسط او دسترسی داشته باشید، همه اینها در نوشتن فیلمنامه به شما کمک می کند.</p>
<p><strong>نظر شما درباره بازی در نقش زنی که با همسر دیگر شوهرش در یک خانه زندگی می کند چیست؟</strong><br />
به نظر من خیلی موقعیت جالبی است بین دو کاراکتر، شما میدانید که ایده زندگی با شوهری که هیچ چیزی را درک نمی کند چقدر جالب است. بنابر این، دو همسر هرگز با یکدیگر راحت نخواهند بود. این که نقش این شوهر را رالف فاینس ایفا کرده است هم به جذابیت کار افزوده است. خیانت بهترین دوست، و آمدن او به خانه ای که بانو در آن زندگی می کند و تبدیل شدن دوستی صمیمانه به دشمنی. من فکر می کنم که این یک سفر بین دو دوست است. منظورم این است که بله این موقعیت بسیار وحشتناکی است که زن خود را در آن می یابد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/09/du3.jpg"><img class="size-full wp-image-1185 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="du3" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/09/du3.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>خب شما او را به عنوان یک قربانی نمیبینید؟</strong><br />
من دوست ندارم که او را یک قربانی فرض کنم. فکر نمی کنم که قربانی ها ویژگی های شخصیتی جذابی داشته باشند. اما با این حال اتفاقی که برای او می افتد وحشتناک است.</p>
<p><strong>دوست دارید که در سریال تلویزیونی بازی کنید؟</strong><br />
نه من سریال را دوست ندارم. یک بار اینکا را کرده ام و فکر می کنم که یکبار کافی است.</p>
<p>مصاحبه از: Coming Soon</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/keira-knightley-3/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با وودی آلن، به مناسبت سورپرایزی به نام ویکی کریستینا بارسلونا</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/woody-allen-5</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/woody-allen-5#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 09:18:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احمد مستوفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[وودی آلن]]></category>
		<category><![CDATA[ویکی کریستینا بارسلونا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=742</guid>
		<description><![CDATA[آخرین باری که با وودی آلن مصاحبه کردم، در حال تغییر دکوراسیون آپارتمانش در منهتن شرقی بود و اکران فیلم امتیاز نهایی ۲۰۰۵ نیز نزدیک بود. امتیاز نهایی یک نمایش اخلاقی سیاه در مورد یک مربی تنیس جاه طلب و&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین باری که با وودی آلن مصاحبه کردم، در حال تغییر دکوراسیون آپارتمانش در منهتن شرقی بود و اکران فیلم امتیاز نهایی ۲۰۰۵ نیز نزدیک بود. امتیاز نهایی یک نمایش اخلاقی سیاه در مورد یک مربی تنیس جاه طلب و در نهایت متمایل به قتل، که برای ترقی خودش و رسیدن به آرزوهایش هر مانعی را از بین می برد.</p>
<p>وودی آلن ۷۰ سالگی را گذرانده و به قول خودش در حال جنگیدن با دوران پیری و کناره گیری اش از سینماست. این ماه که وودی آلن را برای مصاحبه دیدم بسیار خوش اخلاق بود متناسب با فیلم آخرش ویکی کریستینا بارسلونا یک فیلم شاد و یک کمدی زیبا در مورد دو توریست آمریکایی (الهه ثابت فیلمهای وودی آلن، اسکارلت جوهانسون و تازه واردی به نام ربکا هال) که تعطیلات خود را در اسپانیا می گذرانند و در این سفر اسیر نقاشی عاشق و دل سوخته (خاویر باردم) و همسر سابقش (پنه لوپه کروز) می شوند.</p>
<p>این روزها وودی آلن در حال کامل کردن فیلم دیگرش که بعد از ۳ یا ۴ سال دوباره در نیویورک فیلمبرداری کرده است با عنوان &#8220;آنچه که کار می کند&#8221; است و برای اکران آن در سال آینده برنامه ریزی کرده است. در این مصاحبه با این فیلمساز ۷۲ ساله در رابطه با آخرین کارش که باز هم در اروپا و این بار در اسپانیا فیلمبرداری شده است و همچنین در رابطه با اپرایی که قرار است کارگردانی کند صحبتی کرده ایم.<br />
<strong><br />
سه سال پیش وقتی قرار بود با هم مصاحبه داشته باشیم من از مهربانی و رک گویی شما و اینکه آماده بودید در ارتباط با کارتان بحث کنیم، متعجب شده بودم. برای مثال شما به من گفتید که&#8221; پایان هالیوود ۲۰۰۲&#8243; یک فیلم بامزه بود که منتقدان ان را کاملا نفهمیدند و اینکه &#8220;نفرین عقرب یشمی ۲۰۰۱ &#8221; آن چیزی نبود که شما انتظارش را داشتید. می خواهم بدانم که فیلم های اخیرتان را چطور بررسی می کنید: &#8220;اسکوپ۲۰۰۶&#8243; و &#8220;رویای کاساندرا ۲۰۰۷&#8243; و امسال هم &#8220;ویکی کریستینا بارسلونا &#8220;؟</strong></p>
<p>خوب، اسکوپ یک فیلم معمولی و سرگرم کننده است که در فیلم شما شخصیت هایی که من و اسکارلت بازی می کنیم را دوست دارید و به طور کل فیلم، آنچنان اثر ارزشمندی نیست. مثل اینکه شما در زیر آفتاب داغ ایستاده باشید و کار خاصی انجام ندهید و بعد از آن بخواهید زیر کولر خودتان را خنک کنید. باید فیلم را دید. نکات دلپسند و جالبی در آن هست و یک سری ابتکارات و خلاقیت ها. اما من شخصا نمی خواهم راجع به اهمیت و مفهوم آن صحبت کنم. منظورم این نیست که از این اثر متنفرم اما از نظر من این فیلم یک سهل انگاری کوچک و بخشودنی از من است.<br />
فکر می کنم رویای کاساندرا یک فیلم خوبی بود با اینکه مردم زیاد از آن استقبال نکردند اما به عقیده من متن کاملا هماهنگی داشت و من شخصا از این فیلم بسیار راضی بودم حتی بیشتر از فیلم های قبلی ام که خیلی از آنها موفقیت های بزرگی کسب کرده اند. اما ویکی کریستینا بارسلونا یک سورپرایز دلپسند برای من بود. من می خواستم که یک فیلم برای شهر بارسلونا بسازم و برای بارسلونا هم آن را ساختم. به پنه لوپه و خاویر فکر می کردم و اینکه می دانستم آنها به شخصیت های نوشته ای که در ذهن من است بسیار نزدیکند و هنگامی که متن را می نوشتم آن دو را در ذهن خودم داشتم. اسکارلت که هر چیزی را می تواند بازی کند، چونکه فوق العاده است و این خیلی خوب بود که وقتش آزاد بود و توانستم از او در کنار ربکا هال برای بازی در نقش دو توریست آمریکایی در این فیلم استفاده کنم. جولیت تیلور مدیر تولید من، به من گفت که باید ربکا هال را حتما ببینی و من هم این کار رو کردم و او عالی بود. ربکا، اسکارلت نیست، پنه لوپه هم نیست، بلکه برای خودش بازیگر متفاوتی است. البته وقتی شما با او خارج از برنامه کاری و فیلمبرداری صحبت می کنید، راحت متوجه می شوید که او انگلیسی است و لهجه آنجا را هم همراه خود دارد اما در تمام طول این فیلم با لهجه آمریکایی صحبت می کند. وقتی فیلمبرداری تمام شد و فیلم را به مرحله تدوین بردیم وموسیقی و صدا را روی آن قرار دادیم و آن را آماده کردیم، وقی فیلم را دیدم بهت زده مانده بودم که قسمتهایی از فیلم بی استفاده و شناور است و با خودم گفتم شاید من نظرم این است و وقتی در جشنواره به نمایش در آمد مردم از آن لذت برده بودند و بسیار خوششان آمده بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wallen2.jpg"><img class="size-full wp-image-747 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="wallen2" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wallen2.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>خیلی جالبه، به این خاطر که شما سابقا گفته بودید که تدوین و صداگذاری آن به همراه تدوینگر و دیدن آن برای بار اول به نظر کمی ناخوشایند می آید. </strong></p>
<p>شما فکر می کنید اولین باری که یک فیلم را بر روی پرده نمایش می دهید به شما این احساس دست می دهد که خدایا از این بهتر دیگه نمی شود. اما باید بگویم اینطور نیست و به خودتان می گویید، خدایا، من چی کار کردم؟ من همه را نا امید کردم و کار احمقانه ای کردم و این خیلی وحشتناک است.<br />
گاهی اوقات شما به این نتیجه می رسید که از این بهتر نمی شود. اما گاهی هم اشتباه می کنید و فیلم نشان می دهد که صحنه های بدردنخور زیاد دارد و لحظاتی که می توانستند عالی باشند را از دست داده اید. صحنه ای را فیلمبرداری کرده اید و در جای دادن آن در فیلم خود هدف داشته اید اما این صحنه در تدوین به طور کل فراموش شده است و متوجه تغییر جهت فیلم به سوی برداشتی دیگر می شوید. اغلب اوقات، شما آن را برای بار دوم بررسی می کنید و می بینید که دارد بهتر می شود و برای بار سوم و چهارم متوجه می شوید که دارد شکل جدیدی به خود می گیرد و به یک اثر خوب تبدیل می شود. ویکی کریستینا بارسلونا اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم اثر خوبی است، حتی بخوبی امتیاز نهایی.<br />
تفاوتی بین کسی که فیلم را می سازد و کسی که آن را می بیند وجود دارد، برداشت از اثر. چیزی که ممکن است به چشم من خسته کننده و آرام و خیلی بد به نظر بیاید برای مردم به دلایل توجیه ناپذیری دلپسند باشد. گاهی من اینجا می نشینم و فکر می کنم که این اثر خیره کننده است و خیلی بامزه است و این صحنه ها عالی هستند و سپس آن را نشان تماشاگران می دهم و آنها چنین برداشتی از این اثر نمی کنند و آنها کاملا با من مخالفند. من کاملا به مخاطب حق می دهم و موافقم که او درست می گوید. البته گاهی بیننده ها راجع به یک فیلم بد قضاوت می کنند که البته این قضیه به ندرت پیش می آید.</p>
<p><strong>چرا بارسلونا؟</strong></p>
<p>یک کمپانی در بارسلونا به من گفت اگر ما از لحظ بودجه تو را تامین کنیم اینجا یک فیلم می سازی؟ و من هم همیشه دنبال چنین پشتیبانی هستم و این سخت ترین قسمت ساخت یک فیلم است و با خودم فکر کردم که تجربه خوبی است. قرار نیست برای ساخت فیلم به سودان بروم. آنجا بارسلوناست. پر از فرهنگ، رستوران، موزه و این خیلی شگفت انگیز است و همسر من هم موافقت کرد که برای مدتی در بارسلونا اقامت داشته باشیم. من هم شروع کردم به فکر کردن راجع به چیزی که می توانستم در رابطه با بارسلونا بسازم. نمی خواستم متن من منحصرا برای بارسلونا باشد. می خواستم نوشته ای باشد که در هر جایی بتوان آن را فیلم کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wallen3.jpg"><img class="size-full wp-image-748 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="wallen3" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wallen3.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>یکی از مسائلی که در ساخت یک فیلم بسیار مطرح است، محل فیلمبرداری و شهری که در آنجا این مهم صورت می گیرد می باشد و سوال اینجاست که شهر های منتخب شما نیویورک، بعد از آن لندن، ونیز و الان هم بارسلونا است و چه هدفی در این رابطه دارید؟</strong></p>
<p>شهرها مرا حرکت می دهند. این که چرا در این مورد فکر نمی کنم بدین خاطر است که ممکن است من در هر جایی فیلمی بسازم اما بسیار خسته کننده و کاری بیهوده باشد. این مساله مهم است که من بتوانم در آن شهری که قرار است فیلمبرداری کنم فضای داستان را پرورش بدهم و فضاسازی را به نحو احسنت انجام دهم. در ابتدا قرار بود نام فیلم، نیمه شب در بارسلونا باشد و من از این اسم چندان راضی نبودم و آن را به ویکی کریستینا بارسلونا تغییر دادم. به این دلیل که فیلم به طور کل در رابطه با شخصیت ویکی، کریستینا و شهر بارسلونا بود و همه آنها شایسته حضور در نام فیلم را داشتند. بارسلونا شهری پیچیده، جذاب و ترکیبی از بناهای تاریخی و ساختمان های امروزی و این بسیار جالب است.<br />
<strong><br />
شما برای مدتی هم به کارگردان نیویورکی معروف بودید و تمام فیلم هاتون در نیویورک فیلمبرداری می شد و بعد از اینکه برای ساخت امتیاز نهایی به لندن رفتید باعث تعجب همگان بود و وقتی دو تا فیلم آنجا ساختید و حالا هم در اسپانیا، مردم را بیشتر متعجب کرد. از این مدتی که دور از نیویورک کار کردید چقدر خودتان متعجب بودید؟</strong></p>
<p>من متعجب نبودم. اجازه بدهید به شما بگویم، من به دلایلی تصمیم گرفتم دور از نیویورک کار کنم. و دلیلش این نیست که من در نیویورک اوقات خوبی را سپری نمی کردم. اتفاقا برای من نیویورک بسیار لذت بخش بود. اما خیلی برای من هیجان آور بود که در لندن برای مدتی بمانم و در آنجا کار کنم. تابستانهای خنک و نور هم خاکستری. گروه با استعداد و فعالی آنجا جمع کرده بودم و خانواده من دوست داشتند که آنجا اقامت داشته باشند. و این یک تجربه خیلی خوب برای من بود. و وقتی من خواستم همین فیلم ویکی کریستینا بارسلونا را بسازم خودم را در رویای یک مرد جوان یافتم. وقتی که جوان بودم و هنوز در فیلمی بازی نکرده بودم، در نیویورک فیلم اروپایی زیاد می دیدیم و آنها را دوست داشتیم و من هیچ چیز رو بیشتر از اینکه یک فیلمساز خارجی باشم را نمی خواستم. نمی خواستم از آن دسته ای باشم که فیلم تجاری می سازند و این در سینمای آمریکا یک از اهداف فیلمسازی است. و زیاد ساخت فیلم، به معنای واقعی سینما نبود، مگر اینکه جان هاستون و ویلیام وایلر چنین کار بزرگی را انجام دهند و این مساله به ندرت در سینمای آمریکا بود. استودیوهای فیلمسازی ۵۰۰ فیلم در آن واحد فیلمبرداری می کردند و ۶ تا از آنها اهمیت ویژه ای داشتند.<br />
وقتی من در اروپا کار می کنم فکر می کردم که چقدر رویایی خواهد بود و من در حال حاضر در این رویا حرکت می کنم. فیلم من حال و هوای اروپایی پیدا می کند. و فکر می کردم که حالا من هم در اروپا در جایی مثل پاریس یا دوباره لندن یا برگردم به اسپانیا و یا در ونیز و یا در رم فیلمی بسازم. در نیویورک که بودم فیلمنامه ی &#8220;آنچه که کار میکند&#8221; را دوست داشتم در اروپا بسازم اما موقعیت های خانوادگی ام در نیویورک این اجازه را به من نداد و دوباره در نیویورک مشغول فیلمبرداری شدم. و بعد از این فیلم دوباره به اروپا باز خواهم گشت و فیلمی خواهم ساخت که مردم را به شور و شعف در آورد و این هدیه ای است از طرف خودم به خودم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wallen4.jpg"><img class="size-full wp-image-749 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="wallen4" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wallen4.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><strong>در فیلم های شما تنها طراحی صحنه و صحنه پردازی متفاوت نیست، بلکه نوع پردازش کاراکترها و از آن شخصیت های یهودی دنیوی و نیویورکی شما فاصله گرفته است. اینطور فکر نمی کنید؟</strong></p>
<p>درست است. به این دلیل که شما به سمت چیزی می روید که قابل باور است. و شما را وارد فضایی می کند که از خود بپرسید، چه کسی در اسپانیاست. یا اینکه چه کسی در لندن است. و به طور کل این فضاها، شخصیت ها را هم با مزه می کند. من در حدود ۳۲ فیلم در نیویورک ساختم و هم اکنون می توانم دنبال فضاهای خوبی بگردم برای گسترش فیلمم. در جاهایی می توان فیلم ساخت که من تا به حال حتی اسمشان را هم نشنیده ام.</p>
<p><strong>اما با بازگشت شما به نیویورک و آمدن اسم لاری دیوید برای بازی در فیلم شما، مردم دوباره به یاد همان الگوی فیلمسازی و حتی بازی وودی آلنی می افتند.</strong></p>
<p>برام جالبه که اینطور فکر می کنند. من مطمئنم، با این فیلم که با لاری دیوید کار کرده ام پیش بینی و اظهار نظر زیاد خواهد بود. اینکه لاری دیوید دارد مثل وودی بازی می کند. اصلا اینطور نیست. قضیه آن چیز دیگری است و او شخصیت خودش را بازی می کند. و قرار نیست آن شخصیتی که من در فیلمهای نیویورکی خودم ایجاد کردم را دقیقا در این فیلم نشان بدهد و او خود خودش را بازی می کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/woody-allen-5/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>الهه ثابت فیلمهای وودی آلن: گفتگو با اسکارلت جوهانسون به مناسبت اکران فیلم جدیدش</title>
		<link>http://www.movieland.ir/articles/interviews/scarlet-johanson-2</link>
		<comments>http://www.movieland.ir/articles/interviews/scarlet-johanson-2#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 08:13:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[اسکارلت جوهانسون]]></category>
		<category><![CDATA[وودی آلن]]></category>
		<category><![CDATA[ویکی کریستینا بارسلونا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.movieland.ir/?p=732</guid>
		<description><![CDATA[اسکارلت با آن ظاهر شیفته کننده و با هیجان و با آن حلقه ای که در دست چپ دارد بسیار شبیه ستاره های سینماست. او درفیلمی از نیویورک به بارسلونا می رود و در آنجا با هنرمندی اسپانیایی (خاویر باردم)&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اسکارلت با آن ظاهر شیفته کننده و با هیجان و با آن حلقه ای که در دست چپ دارد بسیار شبیه ستاره های سینماست. او درفیلمی از نیویورک به بارسلونا می رود و در آنجا با هنرمندی اسپانیایی (خاویر باردم) آشنا می شود و در همین حین همسر سابق هنرمند (پنه لوپه کروز) از راه می رسد. این فیلم تفاوت های زیادی با اثر دیگر اسکارلت یعنی روح (Spirite) ساخته فرانک میلر دارد. این مصاحبه به مناسبت اکران فیلم ویکی کریستیانا بارسلونا ساخته وودی آلن انجام گرفته است&#8230;</p>
<p><span style="color: #ff0000;">سوال:</span> وودی آلن تاکنون چندین بار دست به خلق کاراکتر های فوق العاده ای از زنان در فیلم هایش زده که چند باری هم شما آنها را بازی کرده اید. بگویید در این شخصیت اخیر چه چیز هایی با کاراکتر های قبلی تفاوت داشته است؟<br />
<span style="color: #0000ff;">جواب:</span> خب، آنها همه با هم تفاوت داشته اند. سوال سختی پرسیدید زیرا که همه چیز در رابطه با آن زن هست. من خیلی تلاش کردم تا تفاوتی بین این شخصیت و شخصیت فیلم اسکوپ وجود داشته باشد. به عبارتی این شخصیت جدید به نوعی شخصیت خنده دار کاراکتر فیلم اسکوپ است. اما من فکر می کنم مزیتی که در کار کردن با وودی آلن وجود دارد این است که میشود تمام روز را با گپ زدن گذراند&#8230; (میخندد)&#8230; او هنوز فیلمنامه هایی می نویسد که در آنها شخصیت های زن فوق العاده ای حضور دارند و هیجان انگیز ترین بخش، آن قسمت است که ما فیلمنامه را میخوانیم تا ببینیم کدام بخش آن مال ماست و بعدا چه کاری باید انجام دهیم. او خیلی خوب در مورد پیچیدگی های ذهن زنان می داند. من فکر می کنم که او میخواهد بگوید که ما گونه ای ممتاز هستیم. او واقعا زنان را دوست دارد و برای همین هم همیشه کاراکتر های الهام بخشی می آفریند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wscar3.jpg"><img class="size-full wp-image-735 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="wscar3" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wscar3.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><span style="color: #ff0000;">سوال:</span> آیا شما هیچ رابطه و شباهتی با کاراکتر در فیلم دارید؟<br />
<span style="color: #0000ff;">جواب:</span> از جهات فلسفی موجود، با کاراکتر شباهت هایی دارم. مثلا اینکه او در زمان حال، زندگی می کند و از اتفاقاتی که برایش می افتند احساس رضایت می کند. او تنها زندگی می کند، زندگی میکند و زندگی می کند. من فکر می کنم از این لحاظ و از جهت نوع نگرش به زندگی و فلسفه زندگی شباهت ها و رابطه هایی هست. ولی خب به هر حال ما اختلافاتی هم داریم.</p>
<p><span style="color: #ff0000;">سوال:</span> آیا شما باور دارید که شخصیت شما در فیلم دچار نوعی عشق یک طرفه و ناتمام می شود؟<br />
<span style="color: #0000ff;">جواب:</span> من فکر نمی کنم که این اتفاق برای عشق ممکن باشد. البته که این طور نیست. به نظرم همه میخواهند که کاملا عاشق باشند و در عشق غرق بشوند. به عقیده من عشقی که یک طرفه باشد و طرف مقابل احساس نیازی به آن نداشته باشد بسیار غم انگیز است. همچنین بهترین عشق آن است که دو طرف برای مدتی طولانی یکدیگر را بشناسند و همدیگر را دیده باشند. مثلا دو دوست و یا یک زن و شوهر، که چهارده پانزده سال با یکدیگر زندگی میکنند و هنوز از دیدن همدیگر و با هم بودن هیجان زده میشوند. اینها می توانند بخوبی عاشق هم باشند. من فکر می کنم این رومانتیک ترین نوع عشق باشد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;">سوال:</span> من و تمام کسانی که پیگیر کارهای شما و آلن هستند فکر می کنیم که توطئه ای در میان بوده. همه میدانیم که پیش از اینکه شما برای این فیلم انتخاب شوید کیت وینسلت گزینه انتخابی بود آیا توطئه و رابطه پشت پرده ای وجود داشت که بعد از همکاری در فیلم امتیاز نهایی شما مجددا با آلن همکاری کنید؟ همچنین او در چند جا مطرح کرده بود که شما آخرین بازیگر زن ثابت فیلمهایش هستید. احساس شما نسبت به این ایده چیست؟<br />
<span style="color: #0000ff;">جواب: </span>ما در سفر های مختلفی که با هم داشتیم و در حین کارها همیشه این بحث را داشتیم آلن همیشه این حرفش را تکرار می کرد که من بازیگر زن ثابت فیلم هایش هستم و من همیشه با او مخالفت کردم و این حرفش را رد کردم اما او باز هم ادامه می دهد. من اعتقاد دارم که تنها به اندازه کافی خوش شانس بوده ام که در برهه ای از زمان کار حرفه ای، با او همراه شوم و به او کمک کنم و این همکاری تنها به عنوان یک دختر جوان است نه در حد بازیگر زن ثابت فیلمهایش. آلن خیلی خوب میتواند از زمان استفاده کند و برای ما اوقات خوشی را می ساخت زمان کار کردن با او اصلا خسته کننده نیست و خیلی خوش میگذرد. ما همدیگر را خوب میفهمیدیم و درک میکردیم و از این دست شوخی ها هم داشتیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wscar2.jpg"><img class="size-full wp-image-734 aligncenter" style="border: 1px solid black;" title="wscar2" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/08/wscar2.jpg" alt="" width="350" height="200" /></a></p>
<p><span style="color: #ff0000;">سوال:</span> وودی آلن در کنفرانس خبری درباره شما گفته بود که من اسکارلت را بازیگر ی می بینم که از پس هر نقشی بر می آید و میشود او را در هر نقشی تصور کرد او هر کاری می تواند بکند. شما نسبت به این گفته چه حسی دارید آیا از شنیدن آن خوشحال نشدید؟<br />
<span style="color: #0000ff;">جواب:</span> برای اینکه وودی این حرف را بزند من برایش یک چک فرستاده بودم. (میخندد) البته که من خوشحال هستم و از شنیدن آن هیجان زده هم شدم. من همیشه خودم را بازیگری خوش شانس میدانم که شانس این را داشته ام تا با کسی مثل او همکار شوم و در فیلم های او حاضر شوم. من هرگز نمیفهمم که چه اتفاقی برای من افتاد (میخندد) خوشحالی من از این است که در کارهای او حاضر شدم و نقش هایی را ایفا کردم که وودی آلن نوشته بود من موفقیتم را مدیون او هستم.</p>
<p><span style="color: #ff0000;">سوال: </span>کاراکتر شما در فیلم گهگاهی احساس سر گشتگی میکرد و نمی دانست که چه میخواهد آیا در زندگی واقعی شما هم این احساس را داشته اید؟<br />
<span style="color: #0000ff;">جواب:</span> حتما این حالت را داشته ام. من هم انسانم و به نظرم همه آدم ها در طول زندگی این احساس را داشته اند. اما من همیشه توانسته ام از این کشاکش به سلامت عبور کنم و همیشه پیدا کرده ام که از زندگی چه می خواهم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.movieland.ir/articles/interviews/scarlet-johanson-2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

