|
|
|
|

فیلمنامه نویس و کارگردان «نیویورک، جزء به کل»
در عصر حکومت کارگردانان، تعداد اندکی از فیلمنامهنویسان هستند که کارشان مورد توجه خاص قرار میگیرد و تعداد کمتری از آنها همچون چارلی کافمن به راهشان ادامه میدهند. با وجود فیلمنامه عظیم، کافمن باز بر هوسهای انسانی میپردازد، آن هم از طریقی سورئالیستی و سیاه و با ذهنیتی خود انتقادگرانه.
بعد از سعی زیادی که در نوشتن برنامههای تلویزیونی داشت، توانست در سال ۱۹۹۹ با فیلم “جان مالکویچ بودن”، که کمدیای بود در باره کشف یک دالان که به ذهن یک بازیگر ختم میشد، خودش را مطرح کند. او در سال ۲۰۰۲ با کارگردان فیلم “جان مالکویچ بودن” دوباره همکاری کرد و نتیجهاش فیلم اقتباس بود. کافمن دو بار هم با میشل گوندری همکاری کرده است، یک بار در سال ۲۰۰۱ در کمدی ناموفق طبیعیت بشری و سال ۲۰۰۴ به خاطر داستان عاشقانه و استادانه “درخشش ابدی یک ذهن پاک”، که به خاطر آن اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی سال ۲۰۰۴ را هم برد. او اقتباس زندگینامه چاک بریش به نام اعترافات یک ذهن خطرناک را به عهده داشت که با آن فیلمنامه، جورج کلونی اولین فیلمش را کارگردانی کرد.
او که برای اولین بار است پشت دوربین میرود، بسیاری از درونمایههای مورد علاقهاش را در فیلم جاهطلبانه و دیوانهوار “نیویورک، جزء به کل” نشان میدهد، علایقی همچون مرگ، عشق، تشویش و زندگی ذهنیت خلاق.
ایده اصلی کار کجا بود و فیلمنامه چطور شکل گرفت؟
اسپایک جونز و من از اول قرار بود این کار را انجام دهیم و از طرف شرکت سونی پیشنهاد ساخت یک فیلم ترسناک گرفتیم. ما با هم درباره چیزی که در جهان واقع ترسناک است صحبت کردیم. درباره مسائلی که باعث ترسمان بود حرف زدیم، به دل مسائل رفتیم و در استودیو ایده هایمان را تشریح کردیم. آنها به من اجازه دادند که نوشتن فیلمنامه را شروع کنم. فکر میکنم هیچ وقت قرار نبود این فیلم در ژانر وحشت قرار بگیرد. اما از روز بعد در مجله ورایتی نوشته شد که این فیلم قراراست در ژانر وحشت باشد، آنها نوشتن جونز – کافمن فیلم وحشتناک میفروشد. به خاطر همین مردم پنج سال صبر کردند تا یک فیلم ترسناک ببینند و من خودم فکر نمیکنم این فیلم در ژانر وحشت باشد. ما از خودمان میپرسیم چه چیزی وحشتناک است؟ گذر زمان و مریضی و مرگ و افسوس و انزوا و تنهایی و مشکلات در روابط وحشتناک است، درست برخلاف مردی که در یک ماسک بازی هاکی قرار میگیرد و فقط وحشتناک به نظر میرسد.
انتظارات استودیو برآورده شد؟
میدانستند چه میخواهند. زمانی که پیشنهاد دادیم، حرفهایمان برایشان مبهم بود، اما از جزئیات با خبر بودند. زمانی که پیشنهاد دادیم، ایمی پاسکال (رئیس کمپانی سونی) گفت خب هرکاری میخواهید انجام دهید. مهم نیست چه پیشنهاد میدهید. من تحت هر شراطی شما را استخدام میکنم. او دلش میخواست با ما کار کند. ما فیلم اقتباس را با او کار کرده بودیم، پس رابطهمان با او خوب بود.
زمانی که فیلمنامه نوشته شد، فکر کنم خوشش آمد. اما گویی میگفت چه کسی میخواهد این کار را انجام دهد؟ فکر میکنم این رفتارش براساس ملاحظات استودیو بود. و بعد زمانی که مشخص شد اسپایک قرار نیست کار را کارگردانی کند و قرار است من کارگردانیاش کنم، برایشان مسجل شد که ریسک کار بالاست. احساس میکنم اگر اسپایک قرار بود این کار را انجام دهد، به آنها حس امنیت میداد، ولی بدون او آنها کار را برگشت دادند و کمپانیای که قرار بود اعتبار مالیاش را تامین کند، آن را قبول کرد. بعد از این که فیلم تمام شد به دنبال یک پخش کننده گشتیم
و سونی کلاسیک را پیدا کردیم، کمپانیای که اصلا مستقل از خود سونی عمل میکند.
شما اکثر مواقع در زمان فیلمبرداری در جریان کار بودید، اما میگویند شما را زیاد سر صحنه نمیدیدند. ساخت فیلم خودتان برایتان تجربهای تازه نبود؟
من سر صحنه بودم. بستگی داشت که فیلمبرداری کجا انجام میشد. اگر مثل فیلم “درخشش ابدی یک ذهن پاک”، در نیویورک فیلمبرداری میشد و من در لسآنجلس بودم، معلوم است که نمیتوانستم زیاد سر صحنه بروم. ولی بله، من در این فیلم نکات زیادی آموختم. من را به وجد نمیآورد. لذت بخش بود، اما میدانید، من با تمام مسائل فیلم درگیر بودم. و مدام آدمها به سراغم میآمدند و از من سوال میکردند. من تصمیم گیری میکردم و براساس تصمیمگیری هایم کارم را ادامه میدادم. در آخر کار، یک فیلم داشتم که مطمئن نبودم قرار است چه بلایی سرش بیاید. (میخندد.)
در کار با بازیگرها راحت بودید؟ چه جنبههایی از کار برایتان غریب بود؟
من به مدرسه فیلمسازی رفته بودم و چندین فیلم ساخته بودم، فیلمهای کوچکی بودند. در دوران کودکیام تئاتر کار کرده بودم. قبل از این که شروع به
فیلمبرداری کنیم، دو نمایشنامه با بازیگرهای حرفهای اجرا کردم. تجربه
کارگردانی بازیگرها خوب بودم و دلگرمم کرد. اطرافم تیم خوبی داشتم، تیمی که احساس میکردم نه تنها میتوانند کمکم کنند، بلکه حتی پشتم را نمیلرزاندند.
گروه خوبی داشتم. احساس میکنم بیشتر آدمهایی که آنجا بودند، دلشان میخواست روی این پروژه کار کنند. حرفی که اکثر موارد درباره کارگردانهایی که تجربهاولشان است صدق نمیکند. قبل از شروع روز اول، احساس میکردم نمیدانم کی باید بگویم اکشن. ممکن بود اشتباه کنم. میدانید موضع بیمعنیای است، ولی نگرانش بودم دیگر.
زمانی که حسابی درگیر نوشتن، کارگردانی و تدوین هستید، آیا سخت نیست که از دور به فیلم نگاه کنید و ببینید فیلم به چه سمتی حرکت میکند؟
هم بله، هم نه. فکر میکنم این مشکل تمام فیلمهایی بوده است که رویشان کار میکردم، فیلمهایی که در مراحل پس تولید و تدوین درگیرشان بودم. سخت است آدم نگاهش را به عنوان تماشاگری که فیلم را ندیده است، حفظ کند. به خاطر همین است که شما فیلم را در نمایشهای خصوصی نشان میدهید. تنها دلیل این کار همین بود و این تجربه را از کار با میشل و اسپایک به دست آوردم. ولی در عین حال پیش خودم
فکر میکنم که دور شدن از کار خیلی فضا را سرد میکند. نمیخواهم این کار را انجام دهم. زمانی که مینویسم، سعی میکنم خودم را در عمق موجی از احساسات غرق کنم، عوض این که بخواهم خودم را از آنها دور کنم و از فاصلهای دور به آن نگاه کنم و بعد داستان را روایت کنم. چون زندگی همین طور است. زندگی که ۱۰ سال از شما جلوتر حرکت نمیکند. عرف این است که – مردم همیشه این طور میگویند – باید فقط وقتی دست به نوشتن موضوع بزنی که به انداه کافی در آن فاصله گرفته باشی.
ولی این حرف درست نیست. تو داری یک داستان تعریف میکنی. حقیقت داستان همین الان دارد اتفاق میافتد. این تنها حقیقتی است که ما میشناسیم. و من به این حقیقت علاقهمندم و از این که بخشی از آن تجربه هستم آشفته میشوم. دوست دارم دقیقا درک کنم دارد چه اتفاقی میافتد. پس اگر این دیدگاه فاصلهدار در فیلمم وجود نداشته و فیلم در لحظه ساخته شود، برایم خوشایند است.
وقتی از پخش آزمایشی فیلم صحبت میکنید، منظورتان پخش آن برای عامه مردم است یا آدمهایی که به آنها اطمینان دارید؟
در مورد این سریع به نتیجه رسیدم که فیلم را برای عامه مردم پخش نمیکنیم. ولی برای دوستان و آشنایان زیادی فیلم را پخش کردیم. هر بار هم سعی کردیم آدمهایی را دعوت کنیم که فیلم را ندیدهاند، یا از فیلمنامه خبر ندارند. آدمهایی که به نظراتشان اطمینان داری و آدمهایی که مطمئنی جزئیات فیلم را در اینترنت پخش نمیکنند، یعنی موردی که این روزها بسیار باب است.
این اتفاق قبلا برایتان افتاده بود؟
همیشه از این اتفاقات میافتد. و همیشه وقتی این طور میشود که فیلم را برای مردم نشان میدهی. نمیشود جلویش را گرفت. ما واقعا شانس آوردیم که این اتفاق برای ما نیافتاد.
فیلم درباره آدمی است که از هرچیزی که میسازد خسته نمیشود. این موضوع هم بخشی از تجربیاتتان بوده است؟
خب، یک طورهایی با فرآیند نویسندگی که تشنهاش هستم همسو است. من سعی میکنم نسبت به موضوع صادق باشم. وقتی دو سال روی یک متن کار می کنید، مدام و مدام ایدهها و اطلاعات و فکرهای تازه به ذهنتان میرسد. اگر کار طوری باشد که بشود آنها را در آن گنجاند – که کار من اینطوری است – در تئوری، کارتان فقط وقتی تمام میشود که مرده باشید. پایان اصلی همان جاست. اما واقعیت زندگی این است که هر روز اطلاعات وارد ذهن تو میشود و آن اطلاعات تو را با محیط اطرافت آشناتر میکند، یا تغییرش میدهد یا عمیقش میکند و یا گیجت میکند. هر روز و هر لحظه.
نمیشود جلویش را گرفت. برای من این مهم است که بدانم در این دنیا ما به عنوان انسان چه هستیم. به این موضوع علاقهمندم، پس سعی میکنم در ارائهاش صادق باشم. به خاطر همین است که پایانی برای فیلم من وجود ندارد. واقعا وجود ندارد. یک لحظه بهشان فکر نمیکنم، اما دوباره فکر میکنم. زندگی برایم این طوری جلو میرود.
تصور این که شما هم مثل کیدن دچار یک پروژه بی انتها بشوید ممکن است؟ بخشی از وجودتان هست که دلش بخوهد خلق کند، ولی به نمایش نگذاردش؟
هم بله، هم نه. دوست دارم کار ارائه دهم. فکر میکنم به عنوان فکر تئوریک مجذوب کننده است. خودم شخصا از اطراف خسته میشوم. دوست دارم به چیز دیگری فکر کنم.
بعدش به من پول میدهند و آن وقت باید کاری انجام دهم. این طور مسائل واقعی هستند. دوست دارم زمانی اینها را به فیلم تبدیل کنم. آن پایان را هم دوست دارم و برایم جذاب و جالب است. دوست دارم مردم آن را ببینند. گاهی دیدن برخورد خشک مردم است. ولی آن را هم دوست دارم.
کنار آمدن با آدمهایی که کارتان را میبینند کار آسانی است؟
گاهی بله، گاهی نه. وقتی مردم جدی میشوند و احساساتم را آزرده میکنند برایم سخت است. دوست ندارم منتقدان با دیدی از بالا به فیلم نگاه کنند، که فکر میکنم اکثرشان این طوری نگاه میکنند. آنها خودشان را به عنوان فردی با حوصله قوی معرفی میکنند. وقتی آنها درونیات و انسانیتشان را نشان میدهند، خوشحال میشوم. وقتی مردم حرفهای خوب میزنند، خوشم میآید. اما اگر حرفهای انتقادی بزنند، به حرفهایشان گوش میدهم و آن را قبول میکنم. باید با این حرفها
زندگی کرد.
در کارگردانی، آیا شما کارگردان دیگری از گذشته یا حال حاضر به عنوان مدل فیلمسازی خودتان داشتید؟
من سبک ندارم. حتی دوست ندارم بگویم به عنوان نویسنده صاحب سبک هستم. وقتی مشغول نوشتن هستم، درباره سبک فکر نمیکنم. به این فکر میکنم چه چیزی به کار این متن که من سعی در نوشتن آن دارم، میآید. در کارگردانی، میخواستم اجراها صادقانه و عمیق باشند. این، چیزی است که برای من مهم بود و زمان بسیاری روی آن گذاشتم. میخواستم برداشتهای سادهای داشته باشم. چون داستان واقعا پیچیده است و به سمت سورئال سوق پیدا میکند. در این کار تازه وارد بودم و میخواستم اطمینان پیدا کنم چیزهایی را که احتیاج داشتهام، دارم. ما در، مدت ۴۵ روز ۲۰۴ سکانس رافیلمبرداری کردیم. هر روز سکانسهای زیادی را برداشت میکردیم و مجبور بودیم به آن پوششی که نیاز داشتیم، دست پیدا کنیم. دوست داشتم همه جا بگردم و تجربه کنم، اما یک طوری باید کارهای اساسی را انجام میدادیم. من و فرد المز (فیلمبردار) بر سر مشکلات عملی انجام این کار و برداشتهای خارجی که میبایست
داخلی به نظر رسد، بسیار بحث کردیم. از قرار معلوم ما نیویورک را نساختیم، ما نماهای بیرونی را گرفتیم و در مرحله پس تولید روی آنها سقف قرار دادیم. اینها دلنگرانی های ما هستند. چیزهایی بیشماری وجود داشت که هر روز بر سر آنها تصمیم میگرفتیم. این یک فیلم رویا مانند است. دیوید لینچ برای من بسیار مهم است، او هم فیلمهای رویا گونه میسازد. اما رویاهای من مثل رویاهای لینچ نیستند. من اصلا علاقهای به کپی کردن کارهای دیگران ندارم و هیچ وقت برای من اتفاق نیافتاده که بخواهم یک چیز را شبیه به کار کسی نشان دهم. سعی میکنم
راستگو و صادق باشم.
آیا از این تجربه لذت بردید؟
هم بله و هم نه، چون واقعا کار خسته کنندهای بود. اما از ایده اصلی و کارکردن روی آن خوشم میآید. احساس میکنم دوست دارم یک بار دیگر این کار را انجام دهم، چون به طور باورنکردنی یک تجربه فراگیر بزرگ بود. اکنون اگر چیزی برای انجام دادن داشته باشم، این کار را باز تکرار خواهم کرد و تجربه متفاوتی را به دست خواهم آورد.
این فیلم بیشتر از تمام چزهایی که نوشتهاید، روی تجربه ذهنی یک مرد از جهان تمرکز کرده است. این کار چگونه بر نوشتن دیگر شخصیتها اثر داشت؟
من دیگر شخصیتها را از دورن خودشان نوشتهام. سعی نکردهام آنها را تفسیر کنم.
در درخشش ابدی یک ذهن پاک میخواستیم شخصیتها را از یکدیگر متمایز نشان دهیم، چون فیلم طوری ساخته شده بود که بین کلمنتاین حضور یافته در یک راه عینی و کلمنتاین موجود در خاطرات جول، فرق قائل شده بودیم. در این فیلم همه چیز درون این شخص است. من سعی کردهام شخصیتها را از درون خودشان بنویسم، چون احساس میکنم تنها راهی است که میتوانم صادقانه آنها را شرح دهم.
شما گفتهاید که میخواهید اشخاص، برداشتهای خودشان را از تماشای یک فیلم داشته باشند. منظورتان از این حرف چه بود؟
چیزی که من دوست دارم به وجود آوردن فرصتی است که مردم به فیلم واکنش نشان دهند، نه این که فقط فیلم را نظاره کنند. از پیشنمایشها خوشم میآید. مثلا شما در درون یک اثر تصویری، تصویر دیگری را قرار میدهید که برای بیننده مبهم است. مثلا شما نقاشی یک زن را با سرش در دستانش میبینید و مردی که به او پشت کرده است. در این هنگام بیننده از خودش میپرسد این چه معنی میدهد؟ آنها هیجان زده و پر از احساس میشوند، اما تفسیرهای خودشان را از اثر دارند. آنها اجازه
میدهند کسی بیاید و زندگی آنها را به درون اثر ببرد. من سعی نمیکنم مردم را به سمتی هدایت کنم یا آنها را به فرجامی که خود میخواهم بکشانم. سعی دارم بگویم درباره این چیز معین این طوری فکر میکنم حالا شاید شما بخواهید این طوری فکر کنید یا نه. اما اطمینانی در این کار وجود دارد که خالص است و آن چیزی است که من مشغول به انجام آن هستم.
یکی از مشکلات فیلمی همچون نیویوک، جزء به کل این است که به سادگی نمیشود آن را تماشا کرد.
بله، اما کار یک منتقد این نیست. من پنج سال از وقتم را روی این کار گذاشتم. یک ساعت یا دو ساعت کار کردن روی این پروژه همانند یک عمر بود. این یک کار تفکربرانگیز است. بسیاری از مردم صادقانه تمام افکار خودشان را روی این کار متمرکز میکنند. کلی آدم مخلصانه تمام فکر و ذکرشان را روی این کار گذاشتهاند و برای آن احترام قائلاند.
به نظر نمیرسد شما از آن دست نویسندههایی باشید که کارتهای دستهبندی شدهای برای یادآوری این که در هر صحنه چه اتفاقی باید رخ دهد داشته باشید، در حالیکه فیلمهای شما بسیار پیچیده ساخته شده است.
چطور از عهده این کار برآمدید؟
برای نوشتن آنها وقت زیادی صرف کردم. با انجام این کار، من این اجازه را میدهم که خودم را یک حرفهای بنامم. همین که ایدهها به ذهنم خطور میکنند، آنها را در فیلمنامه جای میدهم و سپس به عقب برمیگردم تا چگونگی راه معرفی آنها را پیدا کنم. این یک پروسه مداوم عقب جلو، عقب جلو است تازمانی که فیلمنامه را تمام کنم. در این مورد، نوشتن فیلمنامه دو سال وقتم را گرفت. اما در آخر کار، کاملا به پیچ و خم آن آشنا بودم. من به هیچ کارتی نیاز ندارم که به من یادآوری کند چیزها کجا قرار دارند. من از راههایی جدید شروع به درک ارتباطات بین انسانی، نه فقط بین مردم بلکه بین قسمتهای فیلم میکنم و این برای من بسیار هیجانانگیز است. انجام این کار در حین روند رو به رشد پروسه من را به هیجان میاندازد و اجازه میدهد که در مدتی معین، پیچیدگی ساختار را به دست بیاورم.
میدانید، عجیب است اگر شما فوری هدف یا ساختاری را بنا کنید، بعد از آن دیگر هرکاری میکنید که به این هدف معین برسید و هیچ فرصتی برای ورود ایدههای دیگر باقی نمیماند.
این مصاحبه پیش از این در مجله فیلم نگار به چاپ رسیده است.











سلام
چگونه می توانم در مورد یک فیلمنامه با یک منتقد ارتباط برقرار کنم ؟